ستاره
فرهنگی آموزشی سرگرمی اطلاع رسانی 
قالب وبلاگ
نويسندگان

نکته های کوچک زندگی 

درباره مبارزه ضربه اول را بزن محکم هم بزن

در روز تولدت درختی بکار

دوستان تازه پیدا کن اما دوستان قدیمی را عزیز بدار

 

زن ساده دل (قسمت اول)

 

خدیجه زنى خوش‏قلب بود. کارهاى خانه و امور شوهر و فرزندانش را با شور و شوق انجام مى‏داد، ولى ساده‏دل بود.
روزى کنار پنجره‏اى مشرف بر خیابان نشسته بود و لباس شوهرش را مى‏دوخت. در این میان صداى مردى دوره‏گرد را شنید که فریاد مى‏زد: «نام‏هاى تازه! نام‏هاى تازه داریم!» زن سرش را از پنجره بیرون کرد. مردى گندم‏گون و بلند قامت را دید که کیف چرمى سیاهى بر دوش و تسبیحى در دست داشت. خدیجه مرد را صدا زد و گفت: «آقا، شما نام تازه مى‏فروشید؟ قیمت یک نام چقدر است؟»
- نام‏هاى زیبایى که مى‏فروشم، چندان گران نیست. مى‏توانى نامى را که دوست دارى انتخاب کنى و براى آن تنها ده دینار بپردازى.
- آیا نام‏هاى زیبایى دارید؟ چند عدد از آنها را براى من بگویید. از نام خدیجه که پدر و مادرم بر من نهاده‏اند، خسته شده‏ام.
- تو مى‏توانى این نام‏ها را انتخاب کنى: یاسمن، ورده، نسرین، ریحانه، سنا، جمیله و....
- ورده! چه نام زیبایى! دوست دارم نام «ورده» را به من بفروشید.
خدیجه به سوى صندوق شتافت. شوهرش در طول سال‏هاى فراوان چنددینارى را از کار خسته کننده‏اش پس‏انداز کرده و در آن گذاشته بود. خدیجه ده دینار برداشت و آن را در دستمالى گذاشت و از پنجره به سوى مرد فریبکار انداخت. چشمان مرد از این که حیله‏اش کارى شده بود، از شادى مى‏درخشید، او سپس با شتاب دور شد. چشمان خدیجه نیز از شادى نام تازه‏اش روشن بود.
غروب آن روز، شوهر خدیجه از سر کار بازگشت. دید در خانه بسته است و کلید ندارد. فریاد زد: «خدیجه، خدیجه، در را باز کن!» پاسخى نشنید و کسى در را نگشود. بار دوم و سوم نیز این را تکرار کرد و همسرش را با نامش صدا زد، ولى پاسخى نشنید و در گشوده نشد. سرانجام کاسه صبرش لبریز شد. با خشم فراوان، لگد محکمى به در کوبید و دو لنگه در گشوده شدند. او هنگامى که دید همسرش آرام و ساکت روى صندلى نشسته و با خود سخن مى‏گوید و مى‏خندد، بسیار شگفت‏زده شد. با تندى با او سخن گفت و سخت سرزنش کرد و او را از خود راند و گفت: «واى بر تو اى خدیجه! مگر صداى مرا نشنیدى؟ چرا در را نگشودى؟»
زن لبخندى زد و با سردى گفت: «چگونه به تو پاسخ دهم و در را باز کنم، تو که مرا با نام درست صدا نزده بودى!»
- نام درست؟! مگر غیر از خدیجه، نام دیگرى هم دارى؟
- قبلاً نامم خدیجه بود، ولى از امروز ظهر، نام من ورده شده است.
- ورده؟ چه زن نادانى! مگر نام زیباى خدیجه را دوست ندارى؟ نام ورده را از کجا آورده‏اى؟
- نام خدیجه قدیمى شده و از آن خسته شده‏ام. نام تازه‏اى خریده‏ام، نام‏ورده. آیا از آن خوشت نمى‏آید؟
- چى؟ آن را خریده‏اى؟ از کى خریده‏اى؟ چقدر پول داده‏اى؟
خدیجه ماجرا و مشخصات فروشنده را به او گفت و افزود: «دیدم آن مرد مى‏رود و زنان و دختران او را دنبال مى‏کنند تا از او نام‏هاى تازه بخرند».
مرد بیچاره از تلخى این سخن دچار سرگیجه شد و بى‏درنگ تصمیم گرفت خانه‏اى را که زنى دیوانه در آن است، ترک کند. او اندوهگین بیرون رفت تا این که نیمروز به روستایى بزرگ رسید. از چاه روستا آب نوشید. دست و روى خود را شست و خنک شد و روى زمین نشست تا خستگى سفر را به درکند.
در این میان چند زن روستایى که کوزه‏هایى بر شانه داشتند، آمدند که آنها را از آب چاه پر کنند. تا او را دیدند، دورش جمع شدند. یکى از آنان پرسید: «از کجا مى‏آیى وبه کجا مى‏روى؟»
- از دوزخ مى‏آیم و به سرزمینى مى‏روم که کسى از آن جا بازنمى‏گردد.
- آیا آن جا آن سرزمینِ دور نیست؟ آن سرزمین دور که پادشاه سربازانش را براى جنگ به آن جا مى‏فرستد و آنها بازنمى‏گردند؟
زنى در آن میان گفت: «اى غریبه، تو به جایى مى‏روى که شوهر من نیز که سرباز است، سال گذشته به آن جا رفت و بازنگشت. آیا لطف مى‏کنى و این دو دستبند طلا را به او مى‏دهى؟ شاید او به پول نیاز داشته باشد».
اندکى بعد تعداد زیادى گوشواره، دستبند، حلقه بینى، انگشتر و گردنبند به او دادند تا آنها را به شوهرانى بدهد که مدت‏هاست از سفر بازنگشته‏اند.
مرد طلا و جواهرات را در کیسه‏اى گذاشت. با زنان و دخترانى که در سادگى از همسرش پیشى گرفته بودند، خداحافظى کرد و بسیار زود از روستا دور شد. هنگام عصر، مردان روستا از کار در کشتزارها بازگشتند. دیدند همسرانشان با یکدیگر سخن مى‏گویند. اندکى بعد ماجرا معلوم شد. مردان از شدت خشم دیوانه شده و همسر و دخترانشان را به باد کتک گرفتند. سپس براى یافتن مرد غریبه فریبکار و پس گرفتن طلا و جواهرات از او روستا را ترک کردند. یکى از روستاییان زودتر از همه بر اسب خود سوار شد و براى گرفتن مرد فریبکار اسب خود را سخت تاخت و اندکى بعد به او رسید.
ولى مرد که قبلاً دیده بود آن روستایى از دور مى‏آید، گودالى در زمین کنده و کیسه پر از طلا و جواهرات را در آن نهاده بود. هنگامى که روستایى او را دید، سلام کرد و گفت: «کسى را ندیدى که کیسه‏اى پر از طلا و جواهرات در دست داشته باشد؟»
مرد پاسخ داد: «یک ساعت پیش او را دیدم که در راه کوهستانى مى‏رفت؛ ولى به نظر من تا هنگامى که بر اسب سوار هستى به او نمى‏رسى؛ زیرا آن مرد با دو پا راه مى‏رود و اسب شما با چهار پا».
روستایى گفت: «درست است اى غریبه دانا، از راهنمایى شما سپاسگزارم».
روستایى بى‏درنگ تصمیم گرفت پیاده برود. اسب را به مرد داد و راه کوهستانى را در پیش گرفت.
اما شوهر ورده، و در واقع خدیجه، کیسه پر از طلا و جواهرات را از دل خاک بیرون آورد. او بر اسب نشست و پیش از این که دیگر مردان روستایى برسند، از دیدگان پنهان شد. اندکى بعد به روستایى بزرگ‏تر از روستاى نخست رسید

 

 

و چیزهاى شگفت‏آورى مشاهده کرد، که در بخش دوم داستان مى‏آید.

[ ۱۳٩۱/۱٢/٧ ] [ ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ ] [ اولدوز ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

"یاد بگیر ، قدر هر چیزی را که داری بدانی، قبل از آنکه روزگار به تو یادآوری کند که: می بایست قدر چیزی را که داشتی، میدانستی ..."
صفحات دیگر
امکانات وب

  • سبزک | تبلیغات متنی