ستاره
فرهنگی آموزشی سرگرمی اطلاع رسانی 
قالب وبلاگ
نويسندگان

 

  • خاطرات کوتاه خنده دار

بادوسام رفته بودیم لاهیجان بام سبز،بچه هاگفتن بریم شهربازی ازاین کشتیاسواربشیم البته من سوارنشدماااااکلن بااین کشتیه لجم!!بچه ها رفتن سوارشدن یه طرفش4تادخترم رفتم نشستن روبروشون(بعدافهمیدیم دانشجوبودن)این کشتیه راه افتادسرعت گرفت مام ازپایین نظاره گربودیم که به یک باره فهمیدیم یکی ازبچه هاضعفیه،حالش بدشد.آقااین کشتیه میرفت بالااین دوست خوبمونم تگری شلیک میکردسمت دخترا:-))دخترام دمشون گرم با کلاسوروکیفاشون دفاع میکردن:-)منم همینطورکه رو زمین میخزیدم ازاین صحنه فیلم میگرفتم.تموم که شداومدن پایین دختراهی فحش میدادن مام فیلمومیدیدیمو میخندیدیم:-))خوخواهرگلم صحنروترک کن دیگه مرسی که موجبات شادیمونو فراهم کردین...

فرستنده :

 

 

دیدید وقتی میرید مغازه مخصوصا اگه نونوایی باشه
یه پلاستیک میده بهتون هرکاری میکنید نمی تونید بازش کنید بعد هی حس میکنید همه دارن نگاتون میکنند ؟؟؟ هی عذاب میکشید!!!!!

فرستنده :

 

تواتوبوس نشسته بودم یه پسره هم جلوم واساده بود،پشت سرش دربودازجلوهم سینشو چسبونده بودبه میله اتوبوس،گردنشم گذاشته بودرومیله داشت باچن تا دخترکه جلوی اتوبوس بودن اشاره بازی میکرد(محوشده بود)که اتوبوس تو ایستگاه نگه داشت،خدا نصیب گرگ بیابون نکنه،آمین یارب العالمین:راننده درو زدکله پسره گیرکردبین میله ودر:-))دخترا بادیدن این آیتم بنفش شدن ازخنده،پسراهم لبخندژوکوندهمراه با همدردی،بقیه:-)))))حالاهی دادمیزنیم آقای راننده دروبزن نفسش بنداومدمگه میشنوه...پسره همینطورکه گردنش گیرکرده بودداشت به روحیه رفتش فک میکرد...اولین ایستگاه پیاده شد...هه...

فرستنده :

 

 

امروز رفتم اولین جلسه ی تعلیم رانندگی
پسره هی بهم میگفت یکم بیشتر گاز بده
منم خداییش میترسیدم بزنم یه جایی
آخر سر اعصابمو خورد کرد از زیر گذر میدون امام حسین سرعت گرفتم تو خیابون دماوند با ترافیک داشتم 50 تا میرفتم
طرف ترسیده بود میگفت سرعتو کم کن
منم خوشم اومده بود همینطور داشتم گاز میدادم جو تو فست تو فیوریس منو گرفته بود فک میکردم حالا دارم چنتا میرم

فرستنده :

 

 

این سوسک های پلاستیکی هم سرگرمی خوبیه هایه روز سرکلاس دینی نشسته بودیم سوسک رو پرت کردم آقا این جیغ زد انداخت رواون یکی اون یکی جیغ زدانداخت رو اون یکی کلی بگم کلاس رفت رو هوا

فرستنده : رزا

 

پسره تو فیس بوک یه عکس گذاشته زیرشم یه چیزی نوشته که کل شخصیت خانوما رو برده زیر سوال بعد دختره اومده زیرش نوشته:واااای ....الههههی...چه ملوس...مرسی!!!!
هیچی دیگه سوزن ورداشتم کردم تو چشم!!!!!!
از همینجا از دخترخانومای عزیز میخوام که اصلا بی خیال نظر و لایک و...بشن.کلا تو فیس بوک بودید هیچ عکس العملی نسبت به پستا از خودتون نشون ندید...
بالاخره ما همجنس همیم واسه سربلندیه خودمون میگم!!!

فرستنده :

 

 

سـمـتِ بـازار بــودم ««مخاطــب خـــاص»» اسمس داد گفـت بــیـا خـونـمـون ;)
مـارومـیــگـی !!!!
اینهــو کانگــرو میپریدما (نیشمم تا بنا گوشــم باز بووودآآآآ )
ایکــی ثانیــه رفتَــم خـونــَشــون ..
در و بـاز کــرد رَفـتــم بــالا ولـی رفـت تــو اتــاقــش در و بَســت !
یـه سـاعـتــ پشــتـ در التـمــاس مــی کــردم کــه : بــاز کـُن یــا حــداقــل بگــو چتــه !!!
اومــد بیــرون گفــت مانــی ِ بیشــعور مــن بـا تـو تــوی کـافــی شــاپ سَــر کــوچـَـتون قــرار مـیــذارم یــه سـاعت دیـر میای سـر قرار!!
الان مــونــدم چطـوری خـودتُ یـه ربعـه از پـونزده خــرداد رســوندی صـادقــیـه ..
الان یــه روزه بــرام ســواله واقـعـن چطــوری تـونسته بودم ؟؟؟؟ :) هـــه!!!

فرستنده :

 

 

فقط یک دهه شصتی میدونه که فوتبال دستی(با سه تا توپ کاغذی) روی میز مدرسه یعنی چی...!:)

فرستنده :

 

 

پارسال بهار یک نفری
(عمرا کسی بپره بالا پایین چون الان دیگه فقط دودو در برنامه عمو پورنگ که میگه چقد خوشگلی تو همه بالا پایین می پرن) مغازه ایستاده بودم یه خانمی اومد مغازه(از اینا که خیلی سعی می کنن با کلاس باشن ) گفت عاغا لطفا دو هزارتومن شکر پنیر بدین, منم دو سایعت بعد: خانم بفرمائید خدمت شما حالا خانوم : ببخشید عاغا چقدر تقدیم کنم, من دهنم باز با خودم میگم مجبوری انقد کلاس بذاری که یادت بره , حالا خانم بعد از جا افتادن ای کیوش: اوه حواسم کجاس. حالا شما تصور کنید بعد از ضایع شدن در جمع با چه سرعتی فرار می کنید

 

 

 

دیروز مامانم صدام کرده که بیا رفتم میبینم داره پرتقال میخوره میگه بیا میوه بخور میگم نمیخورم میگه تو غلط کردی بیا کوفت کن ببینم ویتامین داره مادر فداکار دارم مننننننن!!!!!!

فرستنده : 

  • دوستان چنانکه مایل بودید خاطرات کوتاه خنده دار خود را به ما بفرستید لطفا در قسمت نظرات درج فرمایید.. تا ما خاطرات کوتاه شما را در وبلاگ نمایش دهیم
  • با تشکر مدیر
[ ۱۳٩۱/۱٠/۱٩ ] [ ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ ] [ اولدوز ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

"یاد بگیر ، قدر هر چیزی را که داری بدانی، قبل از آنکه روزگار به تو یادآوری کند که: می بایست قدر چیزی را که داشتی، میدانستی ..."
صفحات دیگر
امکانات وب

  • سبزک | تبلیغات متنی