ستاره
فرهنگی آموزشی سرگرمی اطلاع رسانی 
قالب وبلاگ
نويسندگان

1- توجه به کودک


گروهى از کودکان مشغول بازى بودند. ناگهان با دیدن پیامبر(ص) که‏به مسجد مى‏رفت، دست از بازى کشیدند و به سوى حضرت دویدند و اطرافش را گرفتند. آنها دیده بودند پیامبر اکرم(ص)، حسن(ع) و حسین(ع) را به دوش خود مى‏گیرد و با آنها بازى مى‏کند. به این امید، هر یک دامن پیامبر را گرفته، مى‏گفتند: «شتر من باش»!
پیامبر مى‏خواست هر چه زودتر خود را براى نماز جماعت به‏مسجد برساند، اما دوست نداشت دل پاک کودکان را برنجاند. بلال‏در جستجوى پیامبر از مسجد بیرون آمد، وقتى جریان را فهمید خواست بچه‏ها را تنبیه کند تا پیامبر را رها کنند. آن حضرت وقتى متوجه منظور بلال شد، به او فرمود: «تنگ شدن وقت نماز براى من ازاین که بخواهم بچه‏ها را برنجانم بهتر است.»
پیامبر از بلال خواست برود و از منزل چیزى براى کودکان بیاورد. بلال رفت و با هشت دانه گردو برگشت. پیامبر(ص) گردوها را بین بچه‏ها تقسیم کرد و آنها راضى و خوشحال به بازى خودشان مشغول‏شدند.(1)
P . نفایس الاخبار، ص 286. P(2)
بیان: توجه به نیاز و خواسته‏هاى کودک از اصول اولیه تربیت است. آسان‏ترین و پسندیده‏ترین راه، راضى کردن کودکان و همان روش متواضعانه پیامبر است که علاوه بر تأمین نیاز کودک، به آنها نوعى شخصیت نیز مى‏بخشد.

 

3- تبعیض ناروا


سال‏ها از بعثت پیامبر اکرم(ص) گذشته بود. هنوز افکار دوران جاهلیت و تبعیض بین فرزندان وجود داشت. مردى عرب، آن روز براى انجام دادن کارى دست دو فرزندش را گرفت و شرفیاب محضر رسول اکرم(ص) شد. هنگامى که نشسته بود، یکى از فرزندان خود را درآغوش گرفت، به او محبت کرد و او را بوسید و به فرزند دیگرش توجهى نکرد.
پیغمبر که این صحنه تأثّرانگیز را مشاهده کرد نتوانست طاقت بیاورد، پس فرمود: «چرا با فرزندان خود به‏طور عادلانه رفتار نمى‏کنى؟»
آن مرد عرب جوابى جز سکوت نداشت. سرش را پایین انداخت و عرق شرم بر پیشانى‏اش نشست.
او در آن روز دریافت که کارش اشتباه بوده است و فهمید که در نگاه‏کردن نیز نباید بین فرزندان فرقى گذاشت.(5)
P . مکارم الاخلاق، ص 113 . P(6)

4- تربیت قبل از تولد


ملامحمدتقى مجلسى از علماى بزرگ اسلام است. وى در تربیت فرزندش اهتمام فراوان داشت و نسبت به حرام و حلال، دقّت فراوان نشان مى‏داد تا مبادا گوشت و پوست فرزندش با مال حرام رشد کند.
محمدباقر، فرزند ملامحمدتقى، کمى بازیگوش بود. شبى پدر براى نماز و عبادت به مسجد جامع اصفهان رفت. آن کودک نیز همراه پدر بود. محمدباقر در حیاط مسجد ماند و به بازیگوشى پرداخت. وى مشک پر از آبى را که در گوشه حیاطمسجد قرار داشت با سوزن سوراخ کرد و آب آن را به زمین ریخت. با تمام شدن نماز، وقتى پدر از مسجد بیرون آمد، با دیدن این صحنه، ناراحت شد. دست فرزند را گرفت و به‏سوى منزل رهسپار شد. رو به همسرش کرد و گفت: «مى‏دانید که من در تربیت فرزندم دقّت بسیار داشته‏ام. امروز عملى از او دیدم که مرا به‏فکر واداشت. با این که در مورد غذایش دقّت کرده‏ام که از راه حلال به‏دست بیاید، نمى‏دانم به‏چه دلیل دست به‏این عمل زشت زده است. حال بگو چه کرده‏اى که فرزندمان چنین کارى را مرتکب شده است.»
زن کمى فکر کرد و عاقبت گفت: راستش هنگامى که محمدباقر را در رحم داشتم، یک بار وقتى به خانه همسایه رفتم، درخت انارى که در خانه شان بود، توجه مرا جلب کرد. سوزنى را در یکى از انارها فروبردم و مقدارى از آب آن را چشیدم.
ملامحمدتقى مجلسى با شنیدن سخن همسرش آهى کشید و به راز مطلب پى برد.(7)
P . حسین مظاهرى، خانواده در اسلام، ص 161 . P(8)
بیان: اگر در روایات اسلامى تأکید شده که خوردن غذاى حرام ولواندک در نطفه تأثیر سوء دارد به همین جهت است. لذا بزرگانِ علمِ‏تربیت گفته‏اند: «تربیت قبل از تولد شروع مى‏شود.»

5- فرزند، نتیجه دعا


«على‏بن بابویه» آن مرد بزرگ الهى، در پنجاه سالگى، هنوز صاحب فرزندى نبود. او که عشق و علاقه وافرى به اهل بیت و ائمه اطهار(ع) داشت، طى نامه‏اى به یکى از نایبان خاص امام زمان(ع) از او خواست‏که از محضر حضرت بقیةالّله بخواهد براى او دعا کند تاخداوند فرزندى صالح و فقیه به او عنایت فرماید. تقاضاى آن مرد عارف و خداشناس به محضر امام(ع) رسید. آن حضرت در جواب فرمود: «او از همسر خود صاحب فرزند نخواهد شد، اما به زودى همسرى نصیب وى خواهد گردید که از وى داراى دو پسر فقیه خواهدگشت.»
مطابق وعده حضرت امام زمان(ع)، دوران بى‏فرزندى سپرى شد وخداوند به او سه فرزند پسر داد که دو پسرش به نام هاى محمد وحسین به برکت هوش و حافظه فوق‏العاده شان به بالاترین مراتب فقاهت رسیدند.
محمد معروف به «شیخ صدوق» در همان دوران طفولیت صاحب‏نبوغ و هوش سرشارى بود و اساتید خود را به شگفتى وامى‏داشت.(9)
P . طوسى، الغیبه، ص 188 . P(10)

6- کودک و تأثیرات محیط


سال‏هاى سال از حادثه مصیبت بار جنگ دوم جهانى گذشته بود. زنى فرانسوى به جراحى مغز احتیاج پیدا کرد. با این که آن زن آلمانى نمى‏دانست، امّا وقتى چاقوى جراحى به رگى از مغز وى اصابت کرد، زن در حال بى‏هوشى شروع به خواندن سرودى به زبان آلمانى نمود. چاقو را که از رگ برداشتند، خواندن سرود نیز قطع شد. تکرار این عمل تعجب پزشکان را در پى داشت.
پس از تحقیقات فراوان، پرده از این راز برداشته شد: هنگام هجوم آلمان به فرانسه، این زن که در آن هنگام کودک خردسالى بیش نبوده، درخیابان شاهد سرودهایى بوده است که سربازان اشغالگر آلمانى مى‏خوانده‏اند. این سرودها از آن هنگام در ضمیر ناخودآگاه وى محفوظ مانده بوده است.(11)
P . خانواده در اسلام، ص 172 . P(12)
بیان: موضوع تأثیر پذیرى در سنین کودکى، در روایات بسیارى مورد تأکید قرار گرفته است و شاید حکمت خواندن اذان و اقامه در گوش راست و چپ کودک بعد از تولد، همین جهت باشد.

7- بوسیدن کودک


بسیار دیده مى‏شد که پیامبر اسلام(ص) حسن(ع) و حسین(ع) را در آغوش مى‏گرفت و مى‏بوسید. روزى آن دو را در بغل گرفت و بوسید. شخصى که حضور داشت، وقتى علاقه پیامبر و رفتار وى را بااطفال دید به فکر فرو رفت و پیش خود گفت: «آیا تا به حال در اشتباه بوده‏ام؟ آیا روش اسلام در تربیت فرزند این است؟ اگر این طور است پس من در این مسأله بسیار کوتاهى کرده‏ام».
به پیامبر نزدیک شد و در حالى که خجالت مى‏کشید سخن بگوید، عرض کرد: «یا رسول الّله من داراى ده فرزند کوچک و بزرگ هستم، اماتاکنون هیچ یک از آنها را نبوسیده‏ام.»
پیامبر از گفته او به قدرى ناراحت شد که رنگ چهره مبارکشان تغییر کرد. ایشان به او فرمود: «خداوند مهر و محبت را از قلب تو بیرون‏کرده است. آن کس که به کودکان ما رحم نمى‏کند و به بزرگ ما احترام نمى‏گذارد، از ما نیست.»(13)
P . بحارالانوار، ج 43، ص 282 . P(14)

8- پدر خیانتکار


اواخر آن شب زمستانى، مسافران در ایستگاه اتوبوس به انتظار ماشین ایستاده بودند. مردى تنومند با چهره‏اى غیر عادى، به همراه طفل شش ساله‏اش در کنار دیگر مسافران منتظر آمدن اتوبوس بود. حالت سرگیجه و تهوع، آن طفل بى‏چاره را راحت نمى‏گذاشت. تااین‏که حال آن طفل معصوم بدتر شد و در کنار خیابان استفراغ کرد. همه فکر مى‏کردند غذایى آلوده کودک را مسموم کرده است.
کنجکاوى، یکى از مسافران را واداشت از پدر طفل بپرسد فرزندش چه مرضى دارد.
آن مرد پس از کمى سکوت با صداى درشتى گفت: فرزندم مریض نیست. امشب او را به مجلس عیش و نوش یکى از دوستانم بردم و على‏رغم میل کودک، به او شراب خوراندم!(15)
P . گفتار فلسفى (کودک)، ج 2، ص 52 . P(16)
بیان: فکر مى‏کنید پرورش این کودک در چنین خانواده‏اى، چه‏نتیجه‏اى به دنبال خواهد داشت. آیا خیانتى بالاتر از این تصور مى‏شود؟

9- گام اول در تنبیه کودک


خانواده‏اى از دست فرزند شرورشان کلافه شده بودند. بى‏ادبى فرزند خردسال، پدر و همه اهل منزل را رنج مى‏داد. بیرون از منزل نیز کسى از آزار و اذیت او آسایش نداشت. پدر نیز هر بار او را به باد کتک مى‏گرفت، به امید این‏که بر اثر تنبیه، دست از کارهاى زشت بردارد؛ اما فایده‏اى نداشت.
روزى دست فرزند خود را گرفت و نفس زنان، نزد حضرت‏ابوالحسن(ع) آورد و از وى شکایت کرد. حضرت نگاهى به آن مرد کرد و خواست راه و روش تربیت کردن را به او بیاموزد. فرمود: «فرزندت را نزن.»
مرد از خودش پرسید: پس چگونه فرزندم را تربیت کنم. منتظربودتا ادامه کلام امام را بشنود. امام ادامه داد: «براى ادب کردنش از او دورى و قهر کن.»
مرد گویا دنیاى جدیدى در تربیت فرزند به رویش گشوده شد. درهمان لحظه تصمیم گرفت شیوه قهر و دورى را پیشه خود سازد وبافرزندش سخنى نگوید. در همین فکر بود که ادامه کلام امام، او را آگاه‏تر کرد. امام فرمود: «ولى مواظب باش قهرت زیاد طول نکشد و هرچه زودتر با فرزندت آشتى کن.» (17)
P . بحارالانوار، ج 101، ص 99 . P(18)
بیان: شیوه تنبیه بدنى در تربیت کودک هیچ تأثیرى ندارد، بلکه نتیجه عکس دارد. چون علاوه بر عادت به تنبیه، عظمت و ابهت پدر و مادر و یا معلم را نزد کودک خدشه‏دار مى‏کند و راه براى تربیت بعدى نیز بسته مى‏شود.

10- کودکان امروز بزرگان فردا


حضرت امام حسن مجتبى(ع) هر از گاهى فرزندان را دور خود جمع مى‏کرد و آنان را نصیحت مى‏نمود. روزى فرزندان خود و فرزندان برادرش را فرا خواند. کودکان قبل از شرفیاب شدن به حضورامام، نمى‏دانستند ایشان به چه قصدى آنها را دعوت کرده است، ولى خوشحال بودند که هر وقت نزد امام مى‏روند، با دست پر بازمى‏گردند.
همه کودکان که دور امام(ع) گرد آمدند، امام(ع) فرمود: «همه شما، کودکان امروز هستید و امید مى‏رود که بزرگان اجتماع فردا نیز باشید؛ پس دانش بیاموزید و در کسب علم کوشش کنید.» (19)
P . بحارالانوار، ج‏2، ص 152 . P(20)

 

11- مجال تحرك كودكان را سلب نكنيد


آن روز پس از تعمير راديو، صداى امام توجه مرا به خود جلب‏كرد: راديو را كجا مى‏گذاريد؟
عرض كردم: روى ميز، كنار دستتان.
- نه، جايى بگذاريد كه دست بچه به آن نرسد و بهتر است روى تاقچه بگذاريد.
با كمى تأمل مقصود امام را دريافتم. حضرت امام براى آن كه هم راديو محفوظ باشد و هم مجبور نباشد مجال تحرك كودك را محدود و سلب نمايد و او را با امر و نهى آزرده خاطر سازد، اين دستور را فرمود.(1)

12- مادر و فرزندى پاك


خليفه دوم، گاهى شب‏ها از منزل بيرون مى‏رفت. شبى صداى زنى‏را شنيد كه از دخترش مى‏خواست شير گوسفندان را براى فروش بيشتر، با آب مخلوط كند، اما دختر از اين كار امتناع مى‏كرد. وقتى كه مادر از روى تمسخر گفت: «خليفه ما را نمى‏بيند.»
دختر گفت: «خداى خليفه كه ما را مى‏بيند».
خليفه به پسرش «عاصم» گفت: «تحقيق كن تا او را برايت خواستگارى كنيم.»
بعد از تحقيق، متوجه پاك بودن دختر شدند. ازدواج كه صورت گرفت، خداوند دخترى به آنها داد كه «ام عاصم» نام نهاده شد، اين دختر با «عبدالعزيزبن مروان» ازدواج كرد. خداوند پسرى به نام «عمربن‏عبدالعزيز» به آنها عطا كرد.
عمربن‏عبدالعزيز وقتى به خلافت رسيد، سبّ اميرالمؤمنين را ممنوع كرد، فدك را به فرزندان حضرت زهرا برگرداند و وقتى كه به اين كار او اعتراض مى‏كردند مى‏گفت: «حق با حضرت فاطمه(س) است.»(2)

13- كودكان را قرآن بياموزيد


زمانى كه «فرزدق»(3) در دوران كودكى، همراه پدرش به حضور امام‏على(ع) رسيد، امام از پدرش سؤال كرد: «اين پسركيست؟»
جواب داد: «او فرزند من است و همام نام دارد.»
پدر فرزدق در ادامه سخنش گفت: «شعر و كلام عرب را آن چنان به‏او آموختم كه مهارت كامل در اين فن دارد.»
آن مرد انتظار داشت كه فرزندش مورد تشويق امام(ع) قرار بگيرد، ولى امام(ع) كه افتخار كودك مسلمان را در فراگيرى قرآن مى‏دانست فرمود: «اگر قرآن را به او ياد مى‏دادى برايش بهتر بود.»
فرزدق وقتى اين سخن امام را شنيد به فكر فرو رفت. كلام امام(ع) در قلبش نشست و اين سخن هميشه در خاطرش ماند. از آن لحظه خودش را مقيّد كرد تا وقتى قرآن را حفظ نكند آرام ننشيند. چنين نيز كرد و قرآن را كاملاً حفظ نمود.(4)

14- از حرف تا عمل


در زمان پيغمبر اكرم(ص)، طفلى بسيار خرما مى‏خورد. هر چه او را نصيحت مى‏كردند كه زياد خوردن خرما ضرر دارد، فايده نداشت. مادرش تصميم گرفت او را به نزد پيغمبر(ص) بياورد تا او را نصيحت كند. وقتى او را به حضور پيغمبر آورد، از پيغمبر خواست تا به طفل بفرمايد كه خرما نخورد، اما آن حضرت فرمود: «امروز برويد و او را فردا دوباره بياوريد.»
روز ديگر زن به همراه فرزندش خدمت پيغمبر(ص) حاضر شد. حضرت به كودك فرمود كه خرما نخورد. در اين هنگام زن، كه‏نتوانست كنجكاوى و تعجب خود را مخفى كند، از ايشان سؤال كرد: «يا رسول‏الله، چرا ديروز به او نفرموديد خرما نخورد؟»
حضرت فرمود: «ديروز وقتى اين كودك را حاضر كرديد، خودم خرما خورده بودم و اگر او را نصيحت مى‏كردم، تأثيرى نداشت.»
امام صادق(ع) فرمود: «به راستى هنگامى كه عالم به علم خود عمل‏نكرد، موعظه او در دل‏هاى مردم اثر نمى‏كند، همان طور كه باران از روى سنگ صاف مى‏لغزد و در آن نفوذ نمى‏كند.»(5)

15- اثرات پرورش آرزو در كودك


مى‏گويند: زنى ديوانه شد و او را به دارالمجانين بردند. براى معالجه‏اش هر كار كردند فايده‏اى نبخشيد. اين زن هر روز صبح، ديوانه‏ها را دور خودش جمع مى‏كرد و مى‏گفت: «من يك شوهر زيبا دارم. يك پسر و يك دختر خوشگل دارم. ماشين سوارى قشنگى داريم. عصر به عصر كه شوهرم از سر كار مى‏آيد، پشت فرمان ماشين مى‏نشيند و من و بچه‏ها هم عقب ماشين مى‏نشينيم. از قصرمان كه در شميران است مى‏رويم به ويلايى كه داريم و در آنجا تفريح مى‏كنيم...».
بعد از تحقيقات درباره كودكى اين زن، معلوم شد كه وى در زمان درس‏خواندن آمال و آرزوهاى عجيبى داشته است، مثلاً آرزو داشته‏است‏كه شوهر آينده‏اش يك ادارى عالى رتبه و خوش قيافه باشد، بچه‏هاى آنها، قصر و ويلايشان، ماشين و ... چنين و چنان باشد. سال‏ها با اين آرزوها زندگى مى‏كند تا اين كه از قضا به همسرى مردى عادى، فاقد زيبايى و ثروت در مى‏آيد. زندگى مشتركشان را در خانه‏اى كوچك و اجاره‏اى آغاز مى‏كنند و صاحب فرزند نيز نمى‏شوند. عملى‏نشدن آرزوها، چنان روان زن بيچاره را آزار مى‏دهد تا سرانجام ديوانه‏اش مى‏كند.(6)
بيان: رؤيايى بارآمدن كودك، بيشتر بر اثر تلقينى است كه از طرف اطرافيان به ذهن او تزريق مى‏شود. خصوصاً پدر و مادر، به فرزند خود وعده‏هايى ندهند كه توان انجام دادن آن را نداشته باشند تا نتيجه‏اش اين‏بشود كه او يك عمر در رؤياهاى خيالى خود پرواز كند و هيچ‏وقت دسترسى به آن نداشته باشد.

16- تأثير تقواى مادر برفرزند


شيخ مفيد(ره) در خواب ديد: فاطمه زهرا(س) در حالى كه دست حسن(ع) و حسين(ع) را در دست داشت پيش آمد و رو به او فرمود: «ياشيخ، به اين دو كودك، فقه را تعليم بده.»
شيخ مفيد از خواب بيدار شد. تعجب كرد از اين كه فاطمه زهرا(س) به‏همراه حسنين بيايد و بگويد به آنها تعليم بده.
روزى شيخ در جلسه درس نشسته بود. ناگهان زنى را ديد كه دست‏دو پسرش را در دست داشت و در برابرش ايستاده بود. زن به شيخ مفيد گفت: «يا شيخ به اين دو كودك (سيد رضى و سيد مرتضى)، فقه را تعليم‏بده.»
شيخ مفيد كه تعبير خوابش را دريافته بود، آن دو كودك را به‏بهترين وجه پرورش داد تا جايى كه سيد رضى و سيد مرتضى ازمفاخر جهان تشيّع گرديدند.
روزى شيخ مفيد مقدارى سهم امام به اين دو كودك داد كه به‏مادرشان بدهند. مادر آنها پول را قبول نكرد و گفت: «سلام مرا به شيخ‏مفيد برسانيد و بگوييد پدرمان مغازه‏اى به ارث گذاشته است. مادرمان، مال الاجاره اين مغازه را مى‏گيرد و خرج مى‏كند، لذا احتياج زيادى نداريم و با قناعت زندگى مى‏كنيم.»(7)

17- بهترين نام


چهارمين فرزندم كه به دنيا آمد، او را خدمت حضرت امام بردم تا نامى برايش انتخاب كند. به ايشان عرض كردم: «تصميم داشتم نامش را على بگذارم، ولى ترجيح دادم شما نامى براى او انتخاب فرماييد.»
امام لبخند شيرينى به لب آورد و فرمود: «از على بهتر چيست؟»(8)

18- شيوه تبريك گفتن نوزاد


مردى به هنگام تبريك تولد فرزند يكى از دوستانش، به او گفت: «توّلد اين نوزاد كه سوار بر مركب مراد خواهد بود، بر تو مبارك باد.»
حضرت امير(ع) كه حضور داشت به او فرمود: «به هنگام تبريك و شادباش نوزاد چنين بگو: خداى بخشنده را شكرگذار باش و اين بخشش او، بر تو مبارك باد. اميد كه فرزندت به كمال توانايى برسد و از نيكوكارى‏اش بهره‏مند شوى.»(9)
بيان: اسلام در هر مورد دستور كاملى دارد كه محور آن گام زدن انسان در مسير توحيد و رسيدن به كمال است. اين هدف مقدس حتى در محتواى «شادباش نوزاد» از طرف ائمه(ع) پيشنهاد شده است.

19- دختر، خيلى خوب است


در زمستان 1363، خداوند به من دخترى عطا فرمود. اورا به‏خدمت حضرت امام بردم. ايشان با ديدن نوزاد، بى‏درنگ دست‏ها را پيش آورد و قنداق كودك را گرفت. پرسيد: «پسر است يا دختر؟».
گفتم: «دختر است.»
ايشان با شنيدن اين حرف، نوزاد را در آغوش فشرد. صورتشان را به صورت كودك گذاشت، پيشانى‏اش را بوسيد و سه بار فرمود: «دختر، خيلى خوب است.»
آن گاه از نامش سؤال كرد. گفتم: «دلمان مى‏خواهد شما نامى برايش انتخاب بفرماييد.»
حضرت امام بدون تأمّل سه بار فرمود: «فاطمه، خيلى خوب است.»(10)

20- بهترين نام براى دختر


از «سكونى» روايت شده است كه بر امام صادق(ع) وارد شدم، درحالى كه خسته و غمگين بودم. ايشان رو به من كرد و فرمود: «اى‏سكونى، علّت غم و ناراحتى تو چيست؟»
عرض كردم: «خداوند به من فرزندى داده است كه دختر است.»
فرمودند: «اى سكونى، سنگينى او بر روى زمين است و روزى او باخداوند. او بدون اين كه به تو نياز داشته باشد، زندگى مى‏كند و نيز بدون استفاده از روزى تو، غذا مى‏خورد.»
آن گاه پرسيدند: «اسم او را چه گذاشته‏اى؟»
گفتم : «نامش را فاطمه گذاشته‏ام.»
آن حضرت با شنيدن نام مقدس فاطمه(س) سه بار آه كشيد.
سپس دست بر پيشانى گذاشت و فرمود: «امّا اگر اسم او را فاطمه گذاشته‏اى به او فحش نده و او را لعنت نكن.»(11)

 

 

21- موفقيت در علاقه و استعداد كودك


يكى از نقاشان بزرگ روزگار، در كودكى، هنگامى كه به مدرسه مى‏رفت، بسيار نامرتب و شلوغ بود. نه خود درس مى‏خواند و نه مى‏گذاشت ساير شاگردها به درس استاد گوش فرا دهند. روزى استاد او را به حضور طلبيد تا در خلوت پندش دهد و عاقبت بازيگوشى و سهل‏انگارى را به او گوشزد نمايد. در حينى كه شاگرد تنبل را نصيحت مى‏كرد، مشاهده نمود كه وى با قطعه زغالى، روى زمين، تصاوير زيبايى را نقش مى‏زند. استاد با تجربه به فراست دريافت كه آن كودك براى نقاشى آفريده شده است. براى همين با پدرش صحبت كرد و او را به تغيير دادن رشته تحصيلى فرزندش ترغيب نمود. بعدها كه آن كودك، نقاش بزرگى شد، صحّت پيش‏بينى آن آموزگار هوشمند، پديدار گرديد.
از «اديسون» پرسيدند كه چرا اكثر جوانان به قله‏هاى موفقّيت دست پيدا نمى‏كنند؟ وى جواب داد: «چون در مسيرى كه استعدادش را دارند گام نمى‏زنند.»(1)

22- جايزه براى نقاشى كودك


حجةالاسلام رحيميان نقل مى‏كند:
«يكى از دوستان، همراه با خانواده‏اش به دستبوسى حضرت امام نائل شدند. او پس از آن به من مراجعه كرد و گفت: اين پسرم كه كلاس پنجم دبستان است، دفتر نقاشى‏اش را براى تقديم به امام آورده بود كه محافظان مانع آوردن آن به خدمت امام شدند، براى همين خيلى ناراحت شده است.
من دفتر نقاشى را گرفتم و در روز بعد خدمت امام تقديم كردم. حضرت امام با دقت تمام اوراق آن را ملاحظه فرمود و با ديدن تصويرى از يك تانك كه چرخ‏هاى آن را مداد تراش، تنه آن را كتاب، لوله آن را يك مداد و سرنشين آن را يك طفل دانش‏آموز تشكيل داده‏بود، فرمود كه به آن دانش‏آموز خردسال جايزه‏اى مناسب پرداخت‏شود، كه جايزه همراه با نامه‏اى از سوى دفتر امام به او تقديم‏شد.(2)

23- شناخت لياقت‏هاى كودك


مى‏گويند: «انيشتين» دانشمند بزرگ و فيزيكدان عصر حاضر، دركلاس‏هاى ابتدايى چهره درخشانى نداشت، ولى در سال‏هاى بعد، استعداد شگرف و مخفى مانده خود را بروز داد.

به «ملكشاه سلجوقى» خبر رسيد كه «قيصر روم»، در صدد تسخير بغداد است. ملكشاه با ارتش منظم خود به سوى مرز ايران حركت كرد. «خواجه نظام‏الملك» روزى از ارتش سان مى‏ديد كه ناگاه قيافه سربازى‏كوتاه قد، توجّه او را به خود جلب كرد. دستور داد كه او را ازصف بيرون كنند. او تصور كرده بود كه از آن سرباز كوتاه قد، كارى‏ساخته‏نيست. ملكشاه به خواجه گفت: «چه مى‏دانى؟ شايد همين سرباز قيصر را اسير كند.»
اتفاقاً مسلمانان در اين نبرد پيروز شدند و قيصر روم به دست همين سرباز اسير گرديد.(3)
بيان: مربّى يا پدر و مادر موفق، آنهايى هستند كه از شاگرد و يا كودك خود شناخت خوبى داشته باشند؛ استعدادهاى آنها را بيابند و زمينه شكوفايى آن را فراهم كنند. چون خداوند در هر كس استعداد خاصى را قرار داده است كه شخص با شكوفايى آن استعداد به توفيق دست خواهد يافت.

24- پرورش بلند همتى در كودك


«سعدالدين تفتازانى» از پايه‏گذاران فن بلاغت در عالم اسلام است. روزى خواست از اندازه همت فرزند خود، آگاه شود. براى همين به او گفت: «پسرم! هدف تو از تحصيل چيست؟»
پسر گفت: «تمام همت من اين است كه از نظر معلومات به پايه شما برسم.»
پدر از كوتاهى فكر فرزند، متأثر شد و با تأسف گفت: «اگر همت تو همين است، هرگز به نيمى از مراتب علمى من نخواهى رسيد، زيرا افق فكر تو بسيار كوتاه است. من سعدالدين كه پدر تو هستم آوازه علمى امام صادق(ع) را شنيده و از مراتب دانش او آگاه بودم. در آغاز تحصيل تمام هّم من اين بود كه به پايه علمى اين شخصيت بى‏همتا برسم. من‏بااين‏همه همت بلند، به اين درجه از علم رسيده‏ام كه مشاهده مى‏كنى و مى‏بينى كه هرگز در خور قياس با مقام علمى آن پيشواى‏بزرگ نيست. تو كه اكنون چنين همت كوتاهى دارى به كجا خواهى‏رسيد؟»(4)

25- اثر يك تذكر


بانوى جوانى مى‏نويسد: «در دوران كودكى، بسيار حساس و خجالتى بودم. از طرفى وزنم بيش از حد معمول بود و گونه‏هايم مرا بيش از آنچه بودم، چاق نشان مى‏داد. هرگز به مجالس ميهمانى نمى‏رفتم و تفريحى نداشتم. در مدرسه حتى در ورزش شركت نمى‏كردم. حس مى‏كردم با ديگران فرق دارم و موجودى نامطلوب و زايد هستم. وقتى بزرگ شدم، با مردى كه چند سال از خودم بزرگ‏تر بود ازدواج كردم و باز به همان وضع روحى باقى ماندم. بستگان شوهرم افرادى با وقار و داراى اعتماد به نفس بودند و من هر چه كوشش مى‏كردم مانند آنها شوم نمى‏توانستم. تمام اين مسائل دست‏به‏دست هم داد و مرا به يأس و نااميدى كشاند تا جايى كه به فكر خودكشى افتادم. اما يك تذكر، مرا دگرگون ساخت و نجات داد. روزى‏مادر شوهرم درباره طرز پرورش بچه‏هاى خود صحبت مى‏كرد و مى‏گفت: «من هميشه اصرار دارم بچه‏هايم آن گونه كه هستند و براى آن آفريده شده‏اند باشند.»
اين سخن در من به سختى اثر كرد و دانستم كه هنوز خود را نشناخته‏ام و همه بدبختى‏هايم براى همين است كه مى‏خواهم خود را در قالبى بريزم كه براى آن ساخته نشده‏ام.(5)
بيان: با ساختن الگوى مناسب از شخصيت‏ها براى كودكان مى‏توان طرز فكر آنها را جهت داد تا امثال اين خانم از راضى نبودن وضع ظاهرى، به فكر خودكشى نيفتند.

26- نتيجه بد اخلاقى معلم


معلمى بود كه شاگردان زيادى داشت، اما وى از نظر اخلاقى فردى تندخو بود و بچه‏ها را اذيت مى‏كرد. بچه‏ها به همين علت دلخوشى‏شان اين بود كه ولو براى يك روز هم كه شده از دست وى خلاص شوند و درس را تعطيل كنند. لذا با هم نشستند و نقشه كشيدند. روز بعد كه به كلاس آمدند، هنگامى‏كه معلم وارد شد، يكى از بچه‏ها به معلم سلام‏كرد و گفت: «جناب معلم، خدا بد ندهد. مثل اين كه كسالتى داريد؟»
معلّم جواب داد: «نه كسل نيستم. برو بنشين.»
شاگردى ديگر آمد و گفت: «جناب معلم رنگ و رويتان امروز پريده، خداى نكرده كسالتى داريد؟»
اين دفعه معلّم يكه خورد و آهسته گفت: «برو بنشين سر جايت.»
بعد يكى ديگر از شاگردها آمد و همان حرف‏ها را تكرار كرد. معلم ترديد كرد كه شايد من مريض هستم. سرانجام وقتى چند شاگرد ديگر همان حرف‏ها را با ثأثّر و تأسف تكرار كردند، امر بر معلم مشتبه شد و گفت: «بله، گويا امروز حالم خوش نيست.»
بچه‏ها وقتى كه اقرار گرفتند كه او ناخوش است گفتند:«آقا معلم، اجازه بدهيد تا امروز شوربايى برايتان تهيه كنيم و از شما پرستارى‏نماييم.»
كم‏كم معلم واقعاً مريض شد، رفت دراز كشيد و شروع كرد به ناله‏كردن و به بچه‏ها گفت: «برخيزيد و به منزل برويد. امروز ناخوش‏هستم و نمى‏توانم درس بدهم.»
بچه‏ها كه همين را مى‏خواستند، مكتب را رها كردند و به دنبال تفريح و بازى خودشان رفتند.(6)

27- تأثير شير


مرحوم شهيد «آيةالله حاج شيخ فضل‏الله نورى» را در زمان مشروطه به دار زدند. اين مجتهد عادل انقلابى، عليه مشروطه غيرمشروعه آن زمان قد علم كرد. با اين كه اول مشروطه خواه بود، امّا چون مشروطه در جهت اسلام نبود، با آن مخالفت كرد. عاقبت او را گرفتند و زندانى كردند. شيخ پسرى داشت. اين پسر، بيش از بقيه اصرار داشت كه پدرش را اعدام كنند. يكى از بزرگان گفته بود، من به زندان رفتم و علّت را از شيخ فضل اللّه نورى سؤال كردم. ايشان فرمود: «خود من هم انتظارش را داشتم كه پسرم چنين از كار درآيد.»
چون شيخ شهيد، اثر تعجّب را در چهره آن مرد ديد، اضافه كرد: «اين بچه در نجف متولد شد. در آن هنگام مادرش بيمار بود، لذا شير نداشت. مجبور شديم يك دايه شيرده براى او بگيريم. پس از مدتى كه آن زن به پسرم شير مى‏داد، ناگهان متوجه شديم كه وى زن آلوده‏اى است؛ علاوه بر آن از دشمنان اميرالمومنين(ع) نيز بود...».
كار اين پسر به جايى رسيد كه در هنگام اعدام پدرش كف زد. آن‏پسر فاسد، پسرى ديگر تحويل جامعه داد به نام كيانورى كه رئيس‏حزب توده شد.(7)
بيان: كودك وقتى كه خون و پوست و گوشت و استخوانش پرورش‏يافته مادر است، روحيات فرزند نيز جداى از روحيات مادر نخواهد بود.

28- منشأ جسارت به پدر


شخصى از جايى عبور مى‏كرد. پسرى را ديد كه پدر خود را كتك‏مى‏زند. به او اعتراض كرد. پسر در پاسخ گفت: «مگر نه اين است كه فرزند بر گردن پدر حقوقى دارد، از جمله اين كه نام نيك برايش انتخاب كند و او را تربيت نمايد و به او قرآن بياموزد؟»
آن شخص در پاسخ گفت: آرى.
پسر گفت: پدرم نام مرا برغوث (كك) گذاشته و در تربيتم كوچك‏ترين كوششى نكرده است، به گونه‏اى كه با وجود رسيدن به‏سن بلوغ يك كلمه از قرآن را نمى‏دانم.(8)
بيان: والدينى كه در تربيت فرزندانشان اهتمام نمى‏ورزند و فرزندانشان به صورت گياهانى هرز و خودرو بار مى‏آيند، نبايد از آنها انتظار داشته باشند كه به ايشان احترام و خدمت كنند.

29- احترام به كودك


شبى مرحوم آيةالله «محمد تقى خوانسارى» در حال بازگشت از نماز جماعت، در خيابان اطراف حرم مطهر حضرت معصومه(س) كودكى را در حال گريه كردن مى‏بيند. وقتى علّت گريه‏اش را مى‏پرسد، كودك جواب مى‏دهد: «پولى را كه براى گرفتن نان به همراه داشتم گم‏كرده‏ام.»
بى‏درنگ آن مرجع بزرگ به حالت نيمه نشسته، مشغول جستجو مى‏شود تا اين كه آن دو ريال گمشده را پيدا مى‏كند و به كودك مى‏دهد. ايشان به راحتى مى‏توانستند چند برابر آن پول را به كودك بدهند، امّابراى اين كه او احساس شرمندگى نكند، به اين شكل به او كمك‏كردند.(9)

30- نتيجه تحميل عبادت


مردى با آن كه پدرش از مؤمنان بود، خدا و معاد را انكار مى‏كرد وبه‏هيچ يك از اصول و فروع مذهبى پاى‏بند نبود. شخصى از او پرسيد: «چه شده است كه با داشتن چنين پدر مؤمن و با تقوايى، توچنين از آب در آمدى؟»
مرد جواب داد: «اتفاقاًپدرم باعث شده است كه چنين باشم. يادم‏مى‏آيد زمانى كه هنوز كودك نوپايى بودم، هر سحر، پدرم با زور مرا از خواب بيدار مى‏كرد تا وضو بگيرم و مشغول نماز و دعا شوم. اين‏كار او آن قدر بر من سنگين و طافت فرسا مى‏آمد كه كم‏كم از عبادت و نماز متنفّر گرديدم و با آن كه سال‏ها از آن ماجرا مى‏گذرد، هنوز به هيچ‏يك از مقدسات و معتقدات مذهبى، علاقه‏اى ندارم.»(10)

 

 

31- احترام به شاگرد نوجوان


يكى از علماى وارسته، كلاس درسى داشت و از ميان شاگردانش به‏نوجوانى بيشتر احترام مى‏گذاشت. روزى يكى از شاگردان از آن عالم پرسيد: «چرا بى‏دليل، اين نوجوان را آن‏همه احترام مى‏كنيد؟»
آن عالم دستور داد چند مرغ آوردند. آن مرغ‏ها را بين شاگردان تقسيم نمود و به هر كدام كاردى داد و گفت: «هريك از شما مرغ خود را در جايى كه كسى نبيند ذبح كند و بياورد.»
شاگردان به سرعت به راه افتادند و پس از ساعتى هر يك از آنها، مرغ ذبح كرده خود را نزد استاد آورد؛ اما نوجوان مرغ را زنده آورد. عالم به او گفت: «چرا مرغ را ذبح نكرده‏اى؟»
او در پاسخ گفت: «شما فرموديد مرغ را در جايى ذبح كنيد كه كسى نبيند؛ من هر جا رفتم ديدم خداوند مرا مى‏بيند.»
شاگردان به تيزنگرى و توجه عميق آن شاگرد برگزيده پى بردند، اورا تحسين كردند و دريافتند كه آن عالم وارسته چرا آن قدر به او احترام مى‏گذارد.(1)

32-نتيجه دوستى با نادان


پهلوانى از بيابانى مى‏گذشت. خرسى را ديد كه در تله‏اى گرفتار شده بود. پهلوان خرس را نجات داد. خرس نيز با او دوست شد وپس‏از آن، همه جا همراه او بود. روزى حكيمى به پهلوان گفت: «خرس يك حيوان نااهل است. دوستى با نااهلان نيز روا نيست. به‏دوستى خرس دل مبند.»
پهلوان سخن حكيم را گوش نكرد. تا آن‏كه روزى خرس و پهلوان در گوشه‏اى خوابيده بودند. از قضا مگسى به سراغ خرس آمد. خرس‏هر چه با دستش آن مگس را رد مى‏كرد، باز مگس مى‏آمد و اوراآزار مى‏داد. سرانجام خرس برخاست و رفت از كنار كوه، سنگى‏بزرگ برداشت و آورد. چون ديد آن مگس روى صورت پهلوان نشسته است، آن سنگ بزرگ را با خشم روى آن مگس انداخت تا اورابكشد؛ در نتيجه سر پهلوان، زير آن سنگ بزرگ كوفته شد و او جان داد. اين بود نتيجه دوستى با خرس كه به «دوستى خاله خرسه» معروف است.(2)

33- اهميت درس


«شيخ مرتضى انصارى» كه از بزرگ‏ترين اساتيد و فقهاى شيعه است، از يكى از شاگردانش پرسيد: «چرا ديروز در جلسه درس حاضرنبودى؟»
شاگردگفت: «كار داشتم.»
شيخ فرمود: «بعد از اين به درس مگو كار دارم، به كار بگو درس‏دارم.»(3)

34- شخصى كه درس‏خوان نمى‏شود


وقتى «سيد حسن مدرس» در مدرسه «سپهسالار» درس مى‏داد و مسؤول مدرسه بود، يكى از نزديكان وى، شخصى را به عنوان محصل به مدرسه آورد؛ به وى معرفى نمود و گفت: «ايشان مى‏خواهد درخدمت شما درس بخواند.»
مدرس نگاهى به داوطلب كرد و گفت: «ايشان درس‏خوان نمى‏شود.»
مرحوم مدرس وقتى تعجّب آن مرد را ديد، ادامه داد: «به دكمه‏هاى قيطانى پيراهنش نگاه كن. تا بخواهد دكمه‏هايش را بيندازد، وقتش تمام شده. دكمه‏هاى قيطانى نمى‏گذارد دانش‏آموز درس بخواند. وقتى درس نخواند درايت پيدا نمى‏كند، زندگى‏اش به رفاه طلبى آغشته مى‏شود و روحيه شجاعت و آزادگى را نيز از دست مى‏دهد.»(4)

35- اميدوارى، شرط پيروزى


«ابوجعرانه» از دانشمندان و علماى بزرگ اسلام است كه در ثبات و استقامت زبانزد مى‏باشد. وى مى‏گويد: «من درس استقامت را از يك حشره به نام جعرانه فرا گرفتم. در مسجد جامع دمشق، كنار ستونى نشسته بودم. ديدم كه اين حشره، قصد دارد از روى سنگ صاف بالا برود و بالاى ستون كنار چراغى بنشيند. من از سر شب تا نزديكى‏هاى صبح، در كنار ستون نشسته بودم و تلاش آن جانور را زير نظر داشتم. ديدم هفتصد بار تا ميانه ستون بالا رفت و هر بار لغزيد و سقوط كرد. درحالى كه از تصميم و اراده آهنين اين حشره، بسيار تعجب كرده بودم برخاستم، وضو ساختم و نماز خواندم. بعد نگاهى به آن حشره كردم وديدم بر اثر استقامت به آرزوى خود دست يافته و بالاى ستون، كنارآن‏چراغ نشسته است.(5)
بيان: اگر كودكان، در راه رسيدن به اهداف، با شكست‏هايى مواجه مى‏شوند، بايد اميد خود را از دست ندهند تا به پيروزى دست يابند.

36- تفاوت استعدادها


1. «گاليله» در بچگى به ساختن ماشين آلات ساده علاقه داشت. پدرش بر خلاف ميل او، وادارش كرد كه طب بخواند. او در اين راه ترقى نكرد. سپس به آموختن رياضيات و فيزيك پرداخت. در نتيجه نبوغ خود را در نجوم و چيزهايى كه عقربك استعداد او را به حركت درمى‏آورد، ابراز نمود. گاليله نخستين كسى بود كه اثبات كرد زمين به دور خورشيد مى‏گردد و نخستين كسى بود كه پاندول ساعت را ساخت.
2. «تولستوى» هنوز بچه بود كه به مطالعه علاقه پيدا كرد و كتاب‏هاى فلسفى زيادى را خواند. او در اين دوران، سعى مى‏كرد مسائل مهم زندگى را مطرح سازد و تا پايان عمر، اين مسائل در قلمرو فكر او جريان داشت.
3. «جرج مورلند» نقاش حيوانات، از شش سالگى، علاقه خود را به‏نقاشى بروز داد. او با اين كه در سن 41 سالگى زندگى را بدرود گفت، آثار گرانبهايى در نقاشى از خود به يادگار گذارد.(6)

37- برخورد با فرزندان شهدا


على(ع) در رهگذر، زنى را ديد كه مشك آبى بر دوش گرفته بود وبه خانه مى‏برد. براى كمك پيش رفت و مشك آب را از او گرفت وبه‏خانه‏اش رساند. در ضمن از وضع او سؤال كرد. زن گفت: «على‏بن‏ابى‏طالب، شوهرم را به مأموريتى فرستاد كه در طى آن او كشته‏شد. اينك چند كودك يتيم براى من مانده است و قدرت اداره زندگى آنها را ندارم. فقر باعث شده است كه خدمتكارى كنم...».
على(ع) بازگشت و آن شب را با ناراحتى گذراند. صبح روز بعد، ظرف غذايى را برداشت و به سوى خانه آن زن رفت. در بين راه عده‏اى خواستند كه ظرف غذا را حمل كنند، امّا هر بار حضرت مى‏فرمود: «روز قيامت چه كسى اعمال مرا به دوش مى‏كشد؟»
به خانه آن زن كه رسيد، در زد. زن پشت در آمد و پرسيد: «چه كسى هستيد؟»
حضرت جواب داد: «كسى كه تو را كمك كرد و مشك آب را برايت آورد. اينك براى كودكانت خوراكى آورده‏ام.»
زن در را گشود و گفت: «خداوند از تو راضى باشد و روز قيامت بين من و على‏بن‏ابى‏طالب حكم كند.»
حضرت وارد شد و به زن فرمود: «نان مى‏پزى يا كودكانت را نگاه‏مى‏دارى؟»
زن گفت: «من در پختن نان تواناترم. شما كودكان مرا نگاه داريد.»
زن آرد را خمير كرد و على(ع) گوشتى را كه همراه آورده بود كباب كرد و با خرما به اطفال خوراند. به هر كودكى در كمال مهربانى و باعطوفت پدرى لقمه‏اى مى‏داد و مى‏فرمود: «فرزندم، على را حلال كن.»
خمير حاضر شد. على(ع) تنور را روشن كرد. اتفاقاً زنى كه على(ع) را مى‏شناخت به آن منزل وارد شد. به محض آن كه حضرت را ديد با عجله خود را به زن صاحبخانه رساند و گفت: «واى بر تو! اين پيشواى مسلمانان على بن ابى‏طالب است.»
زن كه از كلمات گله آميز خود سخت شرمنده و پشيمان شده بود، باشرمندگى به آن حضرت گفت: «يا اميرالمؤمنين، از شما خجالت‏مى‏كشم، مرا عفو كنيد.»
حضرت فرمود: «از اين كه در كار تو و كودكانت كوتاهى شده‏است، من خجالت مى‏كشم.»(7)

38- دخترك دروغگو


«ريموند بيچ» مى‏گويد: دختر جوانى را مى‏شناسم كه اكنون يك دروغگوى درمان ناپذير است. او هنگامى كه هفت سال داشت، هر روز به كلاس درسى مى‏رفت كه در آن بيست و پنج نفر از بچه‏ها تحصيل مى‏كردند. پرستارى هر روز او را به مدرسه مى‏برد و در پايان درس نيز او را به خانه باز مى‏گرداند.
اين پرستار در ضمن، وظيفه داشت كه از دخترك مراقبت كند تا تكاليفش را انجام دهد و درس‏هايش را بياموزد. خلاصه اين زن مسؤول تربيت اين كودك بود. در آن زمان، بر حسب روش مرسومى كه آموزش و پرورش امروز آن را به كلى بى‏مصرف مى‏داند، شاگردان كلاس هر روز بر حسب نمره‏هاى امتحانات كتبى، طبقه‏بندى مى‏شدند. دخترك هر روز همين كه كيف به دست از كلاس خارج مى‏شد، باپرسش يكنواخت و حريصانه پرستارش كه مى‏گفت: «چندم شدى؟» روبه رو مى‏شد. هر گاه او مى‏توانست بگويد: «اول» يا «دوم»، كار درست بود. اما سه نوبت پى در پى، اين دختر بى‏گناه شاگرد سوم شد كه البته اين رتبه ميان 25 نوآموز، شايان تحسين است؛ با وجود اين، پرستارش از كسانى نبود كه اين حقيقت را درك كند. او دو نوبت اول بردبارى كرد، اما بار سوم ديگر نتوانست خوددارى كند و فرياد زد: «فردا بايد شاگرد اول شوى!»
دخترك روز بعد با تمام تلاشى كه كرد، باز رتبه سوم را به دست آورد. زنگ آخر كه خورد، پرستار جلو در كلاس در كمين ايستاده بود. همين كه چشمش به او افتاد فرياد زد: «چه خبر؟»
دخترك كه جرأت گفتن حقيقت را در خودش نمى‏ديد، پاسخ داد: «اول شدم.» و اين چنين دروغگويى او آغاز شد(8).
بيان: بسيارى از پدر و مادرها به همين گونه رفتار مى‏كنند و به‏اين‏ترتيب، بار سنگين گناهكارى و مسؤوليت دروغگويى فرزندان‏خويش را به دوش مى‏گيرند.

39- مهربانى به كودك در حال نماز


روزى پيامبر اكرم(ص) با جمعى از مسلمانان، در نقطه‏اى نماز مى‏گزارد. موقعى كه آن حضرت به سجده رفت، حسين(ع) كه آن موقع كودك خردسالى بود، در پشت پيغمبر(ص) سوار شد و به پاهاى خود حركت داد و هى هى كرد. وقتى پيغمبر خواست سر از سجده بردارد او را گرفت و كنار خود به زمين گذارد. باز در سجده‏هاى ديگر اين كار تكرار شد تا اين كه نماز به پايان رسيد. يك يهودى كه ناظر اين صحنه بود، پس از نماز به حضرت عرض كرد: «شما با كودكان خود طورى رفتار مى‏كنيد كه ما هرگز چنين نمى‏كنيم.»
پيغمبر اكرم(ص) در جواب فرمودند: «اگر شما به خدا و رسول او ايمان مى‏داشتيد، با كودكان خود به عطوفت و مهربانى رفتار مى‏كرديد.»
آرى مهر و محبت پيغمبر عظيم الشأن اسلام با يك كودك، چنان آن‏مرد يهودى را تحت تأثير قرار داد كه از صميم قلب، آيين مقدس اسلام را پذيرفت.(9)

40- تشويق كودك


روزى على(ع) در منزل بود و فرزندانش عباس و زينب، كه آن‏زمان خردسال بودند، در دو طرف آن حضرت نشسته بودند. على(ع) به عباس فرمود: بگو يك.
- يك.
- بگو دو.
عباس عرض كرد: حيا مى‏كنم با زبانى كه يك گفته‏ام، دو بگويم.
على(ع) براى تشويق و تحسين وى، چشم‏هايش را بوسيد.
سپس حضرت به زينب كه در طرف چپ نشسته بود، توجه فرمود. زينب عرض كرد: پدر جان، آيا ما را دوست دارى؟
حضرت فرمود: بلى، فرزندان ما پاره‏هاى جگر ما هستند.
زينب گفت: «دو محبت در دل مردان با ايمان نمى‏گنجد: حب خدا و حب اولاد. ناچار بايد گفت: حب به ما شفقت و مهربانى است و محبت خالص مخصوص ذات لايزال الهى است.»
حضرت با شنيدن اين حرف به آن دو، مهر و عطوفت بيشترى مى‏فرمود و آنان را تحسين و تمجيد مى‏كرد.
رسول اكرم(ص) فرمود: «پدرى‏كه باگاه محبت‏آميز خود فرزند خويش را مسرور مى‏كند، خداوند به او اجر آزاد كردن بنده‏اى را عنايت مى‏فرمايد.»(10)

 

 

 

41- تكريم فرزند شهيد


خانم معلّمى از كشور ايتاليا، كه به آيين حضرت مسيح بود، نامه‏اى‏را كه از ابراز محبت و علاقه به امام و راه او آكنده بود، همراه با يك گردن‏بند طلا براى ايشان فرستاده و متذكر شده بود كه: «اين گردن‏بند را كه يادگار آغاز ازدواجم هست و آن را خيلى دوست دارم، تقديم محضر شما مى‏نمايم.» مدتى آن را نگه داشتيم. در آخر با ترديد از اين كه امام آن را مى‏پذيرد يا نه، همراه ترجمه نامه، خدمت معظم‏له برديم. ايشان نامه و گردن‏بند را گرفت و روى ميزى كه كنارشان قرارداشت گذاشت.
دو سه روز بعد اتفاقاً دختر بچه دو يا سه ساله‏اى را آوردند كه پدرش در جبهه مفقودالاثر شده بود. امام وقتى متوجه شد، فرمود: «الآن او را داخل بياوريد.»
سپس او را روى زانو نشاند و صورت مبارك خود را به صورت كودك چسباند و دست بر سر او گذاشت. مدتى به همين حالت، آهسته با او سخن مى‏گفت. با آن كه فاصله ما با ايشان كمتر از 1/5 متر بود، حرف‏هاى ايشان براى ما مشخص نبود. سرانجام آن كودك، كه در آغاز افسرده بود، در آغوش امام خنديد و به دنبال آن، امام هم احساس سبكى و انبساط كرد. آن گاه ديديم كه معظم‏له همان گردبند را برداشت و با دست مبارك خود به گردن دختر بچه انداخت و آن دختر بچه درحالى كه از خوشحالى در پوست خود نمى‏گنجيد از خدمت امام بيرون رفت.(1)

42- نتيجه نام بد


مردى به نام «شريك بن اعور» كه بزرگ قوم خود بود و در زمان معاويه زندگى مى‏كرد، شكل بدى داشت. در يكى از روزهايى كه معاويه در اوج قدرت پوشالى‏اش بود، شريك بن اعور به مجلس او آمد. معاويه از اسم نامطبوع وى و پدرش و نيز از شكل بدش استفاده كرد و او را به باد تحقير و اهانت گرفت. معاويه گفت: «نام تو شريك است و براى خدا شريكى نيست. تو پسر اعورى و سالم از اعور(2) بهتر است. صورت بدگلى دارى و خوشگل بهتر از بدگل است. چرا قبيله‏ات تو را باوجود اين همه نقص و زشتى به سيادت و آقايى خود برگزيده‏اند؟»
شريك در جواب گفت: «به خدا قسم تو معاويه هستى و معاويه، سگى است كه عوعو مى‏كند تو عوعو كردى، پس نامت را معاويه گذاردند. تو فرزند حربى و صلح از حرب‏(3) بهتر است. تو فرزند صخرى و زمين هموار از سنگلاخ بهتر است. با اين همه چگونه به مقام زمامدارى مسلمانان نائل آمدى؟»
سخنان شريك بن اعور، معاويه را خشمگين ساخت.(4)
در روايات هست كه يكى از حقوق فرزند بر پدر، انتخاب نام‏نيك‏است. اگر نام خوب باشد كودك سعى مى‏كند با معناى آن اسم، خود را تطبيق دهد.

43- سعادت در رحم مادر


مادر استاد شهيد «مطهرى» كه از زنان فهميده و با سواد و سخنور روزگار ماست، در مورد شهيد مطهرى كه فرزند چهارم ايشان بود، فرمود: در زمانى كه استاد مطهرى را هفت ماهه حامله بودم، در خواب ديدم كه در مسجد «فريمان»، تمام زنان روستا نشسته‏اند و من نيز آن جا هستم. يك دفعه ديدم كه خانمى محترم و بزرگوار كه مقنعه داشت واردشد، در حالى كه دو خانم ديگر همراه ايشان بودند. هر يك گلاب‏پاشى‏را در دست داشتند. آن خانم به دو زن همراه خود گفت: «گلاب بريزيد» و آنها روى سر تمام خانم‏ها گلاب پاشيدند. وقتى به من رسيدند، سه‏دفعه روى سرم گلاب ريختند. ترس مرا گرفت كه نكند در امور دينى و مذهبى‏ام كوتاهى كرده باشم. ناگزير از آن خانم پرسيدم: «چرا روى من سه دفعه گلاب پاشيدند؟»
ايشان در جواب گفت: «براى آن جنينى كه در رحم شماست. اين‏بچه به اسلام خدمت‏هاى بزرگى خواهد كرد.»
لذا وقتى مرتضى به دنيا آمد، با بچه‏هاى ديگر فرق داشت؛ به‏طورى كه در سه سالگى، كت مرا بر دوش مى‏انداخت و به اتاقى دربسته مى‏رفت و در حالى كه آستين‏هاى كت به زمين مى‏رسيد، به‏نمازخواندن مى‏پرداخت.(5)
رسول اكرم(ص) مى‏فرمايد: «خوش‏بخت كسى است كه در شكم مادر سعادتمند باشد.»

44- اثر تربيت در كودك


«سهل شوشترى» از بزرگان عرفاست كه در سن هشتاد سالگى، به‏سال 283ه'.ق از دنيا رفت. او مى‏گويد: «من سه ساله بودم كه نيمه‏هاى شبى ديدم دايى‏ام «محمدبن‏سوار» از بستر خواب برخاسته و مشغول نماز شب است. يك بار به من گفت: «پسرم، آيا آن خداوندى كه تو را آفريده ياد نمى‏كنى؟»
گفتم: «چگونه او را ياد كنم؟»
گفت: شب، هنگامى كه براى خواب در بسترت مى‏آرمى، سه بار ازصميم دل بگو: «خدا با من است و مرا مى‏نگرد و من در محضر او هستم.» چند شب همين گفتار را از ته دل گفتم. سپس به من گفت: «اين‏جمله‏ها را هر شب هفت بار بگو.» من چنين كردم. شيرينى اين ذكر در دلم جاى گرفت. پس از يك سال به من گفت: «آنچه گفتم در تمام عمر تا آن گاه كه تو را در گور نهند از جان و دل بگو، كه همين ذكر و معنويتش دست تو را در دو جهان بگيرد و نجات بخشد.»
به اين ترتيب نور ايمان به توحيد، در دوران كودكى در دلم راه‏يافت و بر سراسر قلبم چيره شد.(6)

45- شخصيت دادن به كودك


على(ع) مكرر در حضور مردم از فرزندان خود پرسش‏هاى علمى مى‏كرد و گاهى جواب سؤال‏هاى مردم را به آنها محوّل مى‏فرمود. يكى‏از نتايج درخشان اين عمل، احترام به كودكان و بزرگداشت شخصيت آنان بود.
روزى على(ع) از فرزندان خود حسن و حسين(ع)در چند موضوع سؤال‏هايى كرد و هر يك با عباراتى كوتاه، جواب‏هايى حكيمانه دادند. آن گاه حضرت متوجه «حارس اعور» كه در مجلس حاضر بود گرديد وفرمود: «اين سخنان حكيمانه را به فرزندان خودتان بياموزيد، زيرا موجب تقويت عقل و مآل انديشى و صاحب نظرى آنان مى‏گردد.»(7)

46- نهى از سرزنش


در صدر اسلام، «ابوجهل» همواره مزاحم رسول اكرم(ص) و مانع پيشرفت اسلام بود. او به علت سوءنيّت و جاه‏طلبى، مرتكب جنايات عظيمى شد و در بين مسلمانان به ناپاكى و خيانت معروف گرديد. فرزندش «عِكْرِمه»، چندى پس از مرگ وى، شرفياب محضر رسول‏اكرم(ص) شد و اسلام اختيار كرد. پيغمبر اكرم (ص) او را پذيرفت، در آغوشش گرفت و به او آفرين گفت. مردم درباره او مى‏گفتند: «اين فرزند دشمن خداوند است.»
عكرمه از ملامت و سرزنش مردم، به رسول اكرم(ص) شكايت برد. ايشان مردم را از ملامت وى نهى فرمود و در زمينه جمع‏آورى زكات، شغلى به او داد.(8)

47- تأمين معاش زندگى كودك، عبادت است


مردى از انصار فوت كرد، در حالى كه داراى چند طفل صغير بود. وى اندك سرمايه‏اى را كه داشت، قبل از مرگ، به قصد عبادت و جلب رضاى خداوند خرج كرده بود. براى همين فرزندانش پس از مرگ او به‏گدايى افتادند. اين خبر به اطلاع پيغمبر اكرم رسيد. ايشان پرسيد: «باجنازه اين مرد چه كرديد؟»
گفتند: «دفنش نموديم.»
فرمودند: «اگر قبلاً مى‏دانستم، نمى‏گذاشتم او را در قبرستان مسلمانان دفن كنيد. او مال خود را بدون توجه به فرزندانش از دست داده و آنها را چون گدايان، بين مردم رها نموده‏است.»(9)
بيان: البتّه مسؤوليت پدران، تنها اداره زندگى مادى فرزندان نيست، بلكه بايد به فكر پرورش روحى آنان نيز باشند. على(ع) مى‏فرمايد: «بخشش و تفضّل هيچ پدرى بهتر از عطيه ادب و تربيت پسنديده نيست.»(10)

48- تأثير نژادهاى شايسته در تربيت كودك


روزى «مأمون الرشيد» به يكى از خواص و محارم خود گفت: «تواز روش من آگاهى. من به بعضى نزديك مى‏شوم و آنها را به عنوان يكى از بستگان خود معرفى مى‏كنم و به شغل‏هاى مهم و حساس مى‏گمارم، امّا برخلاف انتظارم، به جاى مهر و صفاى متقابل، از آنها بى‏وفايى مى‏بينم. علتش چيست؟»
وى در جواب گفت: «مربّيان كبوترهاى نامه‏رسان، ابتدا از ريشه خانوادگى و نژاد كبوتر تحقيق مى‏كنند. وقتى مطمئن شدند كه كبوتر مورد نظر، از نژادى شايسته است، به تربيتش مى‏پردازند و نتيجه مطلوب مى‏گيرند. امّا تو مردمى را انتخاب مى‏كنى كه ريشه خانوادگى ندارند و مدارج كمال را نپيموده‏اند. آنها را به مقام‏هاى مهم مى‏رسانى در حالى كه صلاحيت آن را ندارند. پس نبايد از چنين مردمى انتظارى داشته باشى.»(11)
قرآن كريم از زبان نوح(ع) مى‏فرمايد: «پروردگارا، اين مردم كافر وگمراه را از صفحه زمين برانداز، چرا كه اگر آنها را به حال خود واگذارى، از طرفى مايه گمراهى ديگران مى‏شوند و از طرف ديگر، فرزندانى كه مى‏آورند آلوده و پليد خواهند بود.»

49- ملايمت با كودك


«ام‏الفضل»، همسر «عباس‏بن عبدالمطلب»، دايه حضرت حسين(ع) مى‏گويد: «روزى رسول اكرم(ص) حسين(ع) را كه در آن‏موقع طفل شيرخوارى بود، از من گرفت و در آغوش كشيد. كودك‏لباس ايشان را خيس كرد. من طفل را با چنان شدتى از آن حضرت جدا كردم كه گريان شد. حضرت به من فرمود: «ام‏الفضل آرام‏باش! آب، لباس مرا تطهير مى‏كند، ولى چه چيزى مى‏تواند غباركدورت و رنجش را از قلب فرزندم حسين، برطرف نمايد.»(12)

50- استقبال از كودك


رسول اكرم(ص) نشسته بود كه حسن و حسين(ع) وارد شدند. حضرت به احترام آنها از جاى برخاست و به انتظار ايستاد. كودكان كه هنوز در راه رفتن ضعيف بودند، آرام پيش مى‏آمدند و پيامبر(ص) همچنان منتظر ايستاده بود. سرانجام رسول اكرم(ص) به طرف آنها رفت، بغل باز كرد، هر دو را بر دوش خود سوار نمود و به راه افتاد، درحالى كه مى‏فرمود: «فرزندان عزيزم، مركب شما چه خوب مركبى است و شماها چه سواران خوبى هستيد!»(13)
امام رضا(ع) مى‏فرمايد: «لازم است با اطفال و بزرگسالان، مؤدب ومحترمانه معاشرت كنى.»(14)

 

 

51- خوشحال نمودن كودك


مردى به نام «يعلى عامرى»از محضر رسول اكرم(ص) خارج شد تا در مجلسى كه دعوت داشت شركت كند. كنار منزل پيامبر، حسين(ع) را ديد كه با كودكان مشغول بازى است. طولى نكشيد رسول اكرم(ص) بااصحاب خود از منزل خارج شد. وقتى حسين(ع) را ديد، دست‏هاى خود را باز كرد و از اصحاب فاصله گرفت. به طرف فرزندش رفت تا اورا بگيرد. كودك خنده‏كنان اين طرف و آن طرف مى‏گريخت و رسول‏اكرم(ص) نيز خندان از پى او حركت مى‏كرد. وقتى او را گرفت، دست‏هاى پر محبت خود را زير چانه و پشت گردن او نهاد و لبانش را بوسيد.(1)
پيامبر اكرم(ص) مى‏فرمايد: «كسى كه دختر بچه خود را شادمان كند، مانند كسى است كه بنده‏اى از فرزندان اسماعيل ذبيح‏اللّه(ع) را آزاد كرده باشد و آن كس كه پسر بچه خود را مسرور كند و ديده او را روشن سازد، مانند كسى است كه ديده‏اش از خوف خداوند گريسته باشد.»(2)

52- تأثير شير دادن كودك در حال وضو


شيخ مرتضى انصارى (متوفى 1281 ه .ق.) كه در نجف اشرف مدفون است، از علما و مراجع برجسته قرن سيزدهم بود و كتاب‏هاى درسى «مكاسب» و «رسائل» كه در حوزه‏هاى علميه تدريس مى‏شود، از تأليفات ايشان مى‏باشد. وى زاهد و عابدى بى‏مانند بود و از نظر علم و جنبه‏هاى معنوى، يگانه عصر به حساب مى‏آمد.
وقتى به مادرش گفتند: «فرزندت به درجات عالى علم و تقوا رسيده است» وى در پاسخ گفت: «من در انتظار آن بودم كه فرزندم ترقى بيشترى داشته باشد، زيرا من به او شير ندادم مگر اين كه با وضو بودم و حتى در شب‏هاى سرد زمستان هم بدون وضو او را شير نمى‏دادم.»(3)

53- تأثير محيط خانوادگى در تربيت كودك


على(ع)در مورد شخصيت بزرگ و الهى خويش كه آن را مديون تربيت‏هاى نبى گرامى اسلام(ص) مى‏داند مى‏گويد: «شما قرابت مرا باپيغمبر(ص)و منزلت مخصوصى كه نزد آن حضرت داشتم به خوبى مى‏دانيد. طفل خردسالى بودم كه پيغمبر(ص) مرا در دامان خود مى‏نشاند، در آغوشم مى‏گرفت و به سينه خود مى‏چسباند. گاهى مرا در بستر خواب خود مى‏خوابانيد و از مودت، صورت به صورت من مى‏ساييد و مرا به استشمام بوى لطيف خود وا مى‏داشت. براى من هرروز از سجاياى اخلاقى خود، پرچمى مى‏افراشت و امر مى‏فرمود تااز رفتار وى پيروى كنم.»(4)
حضرت امام حسين(ع) در جواب «عبيدالله‏بن‏زياد» كه او را دعوت به سازش كرده بود فرمود: «دامن‏هاى پاكى كه مرا تربيت كرده‏اند، از پذيرش ذلّت ابا دارند.»(5)

54- نقش مادر در تربيت كودك


«محّمد حنفيه» فرزند على‏بن ابى‏طالب(ع) است. البته مادر وى فاطمه(س) نيست. وى در جنگ جمل، علمدار لشكر بود. على(ع) به او فرمان حمله داد. محمد حنفيه حمله كرد، ولى دشمن با ضربات نيزه‏وتير جلو علمدار را گرفت. در نتيجه محمد از پيشروى بازماند.حضرت خود را به او رساند و فرمود: «از ضربات دشمن مترس، حمله كن.»
وى قدرى دوباره پيشروى كرد، ولى باز متوقف شد. على(ع) از ضعف فرزندش سخت آزرده خاطر شد. نزديك او آمد و با قبضه شمشير به دوشش كوبيد و فرمود: «اين ضعف و ترس را از مادرت به‏ارث برده‏اى.»
يعنى من كه پدر تو هستم ترسى ندارم.(6)
رسول اكرم(ص) در مورد انتخاب همسر، كه نقش اساسى در تربيت فرزند دارد مى‏فرمايد: «موقع انتخاب همسر دقت كن كه فرزندت را در رحم چه شخصى مى‏خواهى قرار دهى.»(7)

55- نام زيبا براى كودك


«عمر» دخترى داشت كه نامش «عاصيه» بود. عاصيه يعنى گناه‏كار. رسول‏اكرم(ص) آن اسم را تغيير داد و او را «جميله» يعنى زيبا ناميد.
«زينب» دختر «ام سلمه»، «بِرّه» نام داشت. برّه يعنى نيكوكار. از اين كلمه خودستايى و خودپسندى استشمام مى‏شد و كسانى درباره آن زن مى‏گفتند كه با اين اسم مى‏خواهد ادعاى پاكى نمايد. براى اين كه مورد تحقير و بى‏احترامى مردم واقع نشود، رسول اكرم(ص) اسم او را به‏زينب تغيير دادند.
«احمدبن ميثم» از على‏بن موسى‏الرضا(ع) سؤال كرد: «چرا اعراب فرزندان خود را به نام‏هاى سگ و يوزپلنگ و نظاير آنها نامگذارى مى‏كردند؟»
حضرت در جواب فرمود: «عرب‏ها، مردان جنگ و نبرد بودند. اين‏اسم‏ها را روى فرزندان خود مى‏گذاردند تا وقت صدا زدن، در دل‏دشمن ايجاد هول و هراس نمايند.»(8)

56- پدرى مهربان


در دوران كوتاه حكومت سراسر عدل حضرت على(ع) مقدارى عسل به بيت‏المال مسلمين آوردند. پدر يتيمان دستور داد كودكان بى‏سرپرست را از گوشه و كنار حاضر كنند. اين خبر به گوش اطفال بى‏كس رسيد. آنها از خوشحالى گويى بال درآوردند و به سوى پدر مهربان خود شتافتند.
حضرت موقعى كه عسل را بين كودكان تقسيم مى‏فرمود، با دست خود آن را به دهان يتيمان مى‏گذاشت. اطرافيان وقتى اين عمل حضرت‏را مشاهده كردند، از اين كه امام و خليفه مسلمين چنين باكودكان برخورد مى‏كرد تعجّب نمودند. يكى گفت: «اين عمل درشأن‏شما نيست.»
حضرت فرمود: «امام پدر يتيمان است. عسل به دهان يتيمان مى‏گذارم و به جاى پدران از دست رفته‏شان، به آنها مهربانى مى‏كنم...!»
آن روز، مردم از اين برخورد ملايم و پدرانه امام درس بزرگى گرفتند.(9)

57- اثر ايمان در كودك


هنگامى كه حضرت يوسف را در بازار مصر در معرض فروش قرار دادند، مردى با ديدن چهره پاك و معصومانه آن حضرت متأثر شد و رو به مردمى كه براى خريد و فروش برده جمع شده بودند گفت: «به‏اين كودك غريب و بى‏گناه رحم كنيد و با او مهربان باشيد.»
حضرت يوسف كه با وجود سن كم، از ايمان و اعتماد به نفس كاملى برخوردار بود، به آن مرد رو كرد و گفت: «آن كس كه خدا را دارد، گرفتار غربت و تنهايى نمى‏شود.»(10)

58- اثر تربيت در كودك


آن مرد بزرگ‏(11)، چندين بار به محضر امام زمان(ع) شرفياب شده‏بود. آن گاه كه كودكى بيش نبود، روزى در مجلسى نشسته بود. ازهر موضوعى سخنى به ميان آمد تا اين كه به غيبت از بعضى افراد كشيده شد.
آن كودك خداترس نتوانست طاقت بياورد و در آن جا گوش به‏غيبت بسپارد. مى‏دانست اگر او آنها را از غيبت باز دارد، به جهت كمى سن، از او نخواهند پذيرفت. گريه كنان از مجلس گناه بيرون آمد. گريه او همه را به تعجب واداشت. كسانى كه او را نمى‏شناختند، فكر كردند گريه او همچون گريه ديگر كودكان زود رنج است. وقتى از او علت گريه را پرسيدند، كودك نگاه معنادارى به آنها كرد و گفت: «چگونه در مجلسى بنشينم كه در آن آشكارا گناه و نافرمانى خدا مى‏شود.»(12)

59- اثر توكّل به خدا در كودك


وقتى حضرت محمد(ص) سه ساله بود، روزى به دايه‏اش «حليمه» گفت:
مادر! روزها برادرانم كجا مى‏روند؟
عزيزم آنها گوسفندان را به صحرا مى‏برند.
مادر، چرا مرا با خود نمى‏برند؟
آيا مايلى بروى؟
بله مادر.
حليمه روز بعد محمد(ص) را شستشو داد و موهايش را روغن زد و به چشمانش سرمه كشيد و يك مهره يمانى كه به نخ كشيده بود، براى محافظت او به گردنش آويخت. آن طفل سه ساله كه اين عمل را خرافى مى‏دانست، مهره را با آزردگى از گردن درآورد و گفت: مادر، خدا بهترين حافظ براى من است.(13)

60- كودكى، رمز بزرگى حاتم طايى


وقتى كه «حاتم طايى» از دنيا رفت، برادرش خواست جاى او را بگيرد. حاتم مكانى ساخته بود كه هفتاد در داشت. هر كس از هر درى كه مى‏خواست وارد مى‏شد و از او چيزى طلب مى‏كرد و حاتم به او عطامى‏كرد. برادرش خواست در آن مكان بنشيند و «حاتم بخشى» كند. مادرش گفت: «تو نمى‏توانى جاى برادرت را بگيرى، بيهوده خود را به‏زحمت مينداز.» برادر حاتم توجه نكرد. مادرش براى اثبات حرفش، لباس كهنه‏اى پوشيد و به طور ناشناس نزد پسرش آمد و چيزى خواست. وقتى گرفت از در ديگرى رجوع كرد و باز چيزى خواست. برادر حاتم با اكراه به او چيزى داد. چون مادرش اين بار از در سوم بازآمد و چيزى طلب كرد، برادر حاتم با عصبانيت و فرياد گفت: «تودوبار گرفتى و باز هم مى‏خواهى؟! عجب گداى پررويى هستى!»
مادرش چهره خود را آشكار كرد و گفت: «نگفتم تو لايق اين كار نيستى. يك روز هفتاد بار از برادرت به همين شكل چيزى خواستم. اوهيچ بار مرا رد نكرد. من فرق تو را با او وقتى دانستم كه شير مى‏خوردى. تو يك پستان در دهان مى‏گرفتى و دست ديگر را روى پستان ديگر مى‏گذاشتى تا ديگرى از آن نخورد، امّا او با ديدن طفلى ديگر، پستان را رها مى‏كرد و در اختيار او مى‏گذاشت.»(14)

 

 

61- خداشناسى فطرى در كودك


چون هنگام آن رسيد كه آفتاب دولت ابراهيم خليل(ع) از مشرق سعادت طلوع كند، منجمان نمرود را اطلاع دادند كه امسال پسرى به‏وجود خواهد آمد كه حكومت تو به دست او زايل مى‏شود. نمرود براى پيشگيرى دستور داد: هر پسرى كه در عرصه ملك او به وجود آيد او را بكشند. موقع ولادت ابراهيم فرا رسيد و متولد گرديد. مادرابراهيم از بيم گماشتگان نمرود، فرزند خود را در چيزى پيچيد و به غارى برد، در آن جا نهادش و در غار را محكم كرد و بازگشت. روزبعد در فرصتى به كودكش سر زد و وى را صحيح و سالم يافت. مادر با تعجب ديد كه كودكش انگشت سبابه خود را به عادت اطفال دردهان گذاشته است و مى‏مكد و با آن تغذيه مى‏شود. مادر مقدارى اورا شير داد و بازگشت. از آن به بعد هر وقت فرصت مى‏يافت به غار مى‏رفت و ابراهيم را شير مى‏داد.
هفت سال گذشت و ابراهيم همچنان مخفيانه مى‏زيست. از همان‏وقت، آثار عقل و فراست از پيشانى مباركش هويدا بود. روزى از مادر خود سؤال كرد: «آفريدگار من كيست؟»
مادر جواب داد: نمرود.
- آفريدگار نمرود كيست؟
مادر از جواب او فرو ماند و دانست اين پسر همان است كه بناى ملك نمرود را خراب خواهد كرد.(1)

62- حداقل حمل كودك


زنى تنها شش ماه پس از ازدواج، كودكى به دنيا آورد. خليفه دوم گفت: «لابد اين زن، سه ماه قبل از ازدواج، زنا كرده است و اين كودك، مولود آن است. پس بايد بر اين زن، حدّ زنا جارى شود.»
على(ع) كه از اين ماجرا خبردار شد، به نزد خليفه دوم آمد و فرمود: «اين نوزاد حلال زاده است و به شوهر قانونى و شرعى زن تعلق دارد.»
عمر با ناباورى پرسيد: «يا اباالحسن، به چه دليل اين حرف را مى‏زنيد؟»
حضرت فرمود: خداوند در كتابش، مدّت حمل و دوران شيرخوارگى كودك را دو سال و نيم يعنى سى ماه معين كرده است و ازطرفى مى‏فرمايد: «مادران به كودكانشان دو سال كامل (حولين كاملين) شير بدهند»، پس معلوم مى‏شود كه حداقل حمل مى‏تواند شش‏ماه باشد.»
خليفه دوم كه ديگر در برابر اين استدلال محكم و پولادين، حرفى براى گفتن نداشت، دستور داد زن بى‏گناه را آزاد كنند. آن‏گاه براى چندمين بار گفت: «اگر على(ع) نبود، عمر هلاك مى‏گشت.»(2)

63- نوازش يتيمان


هنگامى كه خبر شهادت «مسلم بن عقيل» به سيدالشهداء(ع) رسيد، به خيمه مخصوص خود وارد شد و دختر مسلم را پيش خود خواند. اودخترى سيزده ساله بود كه با دختران آن حضرت مصاحبت مى‏كرد وبا آنها انس و الفت داشت. وقتى به خدمت حضرت رسيد، ايشان او را دلدارى فراوان فرمود و بيش از هميشه با او به مهربانى رفتار كرد. دخترمسلم دريافت كه ممكن است پيش‏آمدى شده باشد، پس پرسيد: «يابن‏رسول‏الله، با من چنان ملاطفت مى‏كنى كه با يتيمان مى‏كنى! مگرپدرم را شهيد كرده‏اند؟»
اباعبدالله(ع) نتوانست طاقت بياورد و به سختى گريست. آن گاه فرمود: «اى دخترك من، اندوهگين مباش! اگر مسلم نباشد، من پدروار از تو پذيرايى مى‏كنم. خواهرم، مادر تو است و دختران و پسرانم، برادران و خواهران تو.»(3)

64- اهميت سرپرستى از يتيم


اصحاب و ياران، گرد پيامبر اسلام(ص) را گرفته بودند و به سخنانش گوش مى‏دادند. ناگهان ديدند پسر بچه‏اى نزد پيامبر(ص) آمد و گفت: «اى پيامبرخدا، من پسرى هستم كه پدرم از دنيا رفته است، مادر و خواهرم نيز بى‏سرپرستند. از آنچه خداوند به شما عنايت فرموده است به ما كمك كن.»
پيامبر(ص) به بلال فرمود: «به خانه من برو و هر غذايى كه يافتى آن‏را بياور.»
بلال به حجره‏هايى كه مربوط به پيامبر(ص) بود رفت و پس‏ازجستجو 21 دانه خرما پيدا كرد و به خدمت ايشان آورد. پيامبر(ص) به آن پسرك فرمود: «بيا اين خرماها را از من بپذير. هفت دانه آن مال خودت، هفت دانه ديگر مال خواهرت، و هفت دانه باقيمانده مال مادرت باشد.»
در اين هنگام يكى از اصحاب به نام «معاذ»، دست نوازش بر سر آن يتيم كشيد و گفت: «خداوند تو را از يتيمى بيرون آورد و جانشين پدرت سازد.»
پيامبر(ص) به معاذ فرمود: «محبت تو را به اين يتيم ديدم. بدان كه هركس يتيمى را سرپرستى كند و دست نوازش بر سر او بكشد، خداوند به تعداد هر مويى كه از زير دست او مى‏گذرد، پاداش‏شايسته‏اى به او مى‏دهد، گناهى از گناهان او را محو مى‏سازد و مقام او را بالا مى‏برد.»(4)

65- فرق گذاشتن در احترام بين پدر و پسر


مردى با پسرش به عنوان ميهمان بر على(ع) وارد شد. على(ع) با اكرام و احترام بسيار آنها را در صدر مجلس نشاند و خودش روبه‏روى‏آنها نشست. موقع صرف غذا رسيد. غذا آوردند و صرف‏شد. بعد از غذا، «قنبر» غلام معروف على(ع) حوله و تشت و ابريقى براى شستن دست آورد.
على(ع) آنها را از دست قنبر گرفت و جلو رفت تا دست ميهمان را بشويد. ميهمان خود را عقب كشيد و گفت: «مگر چنين چيزى ممكن است كه من دست‏هايم را بگيرم و شما آنها را بشوييد.»
على(ع) فرمود: «برادر تو مى‏خواهد عهده‏دارخدمت تو شود.»
خلاصه حضرت با اصرار زياد دست ميهمان را شست. آن گاه به‏پسر برومند خود «محمدبن‏حنفيه» گفت: «اينك تو دست پسر را بشوى. من كه پدر تو هستم دست پدر را شستم و تو دست پسر را بشوى. اگر پدر اين پسر در اين جا نمى‏بود و تنها خود اين پسر، ميهمان‏ما بود، من خودم دستش را مى‏شستم. اما خداوند دوست دارد آن جا كه پدر و پسرى هر دو حاضرند، بين آنها در احترام گذاشتن فرق‏گذاشته‏شود.»(5)

66- فقر، گهواره نبوغ كودكان


گفته‏اند: «فقر در شرايط خاص، گهواره نبوغ است.»
«ابومقام» خاتم‏الشعراء، مؤلف كتاب «حماسه» و كتاب‏هاى نغز ديگر كه در خانواده‏اى فقير چشم به دنيا گشوده بود، مدت‏ها براى گذران زندگى، سقايى مى‏كرد.
«ياقوت حموى» نويسنده كتاب «معجم البلدان»، بزرگ‏ترين كتاب جغرافيايى اسلام كه در قرن ششم هجرى نگاشته شده و در ده جلد بزرگ به چاپ رسيده است و هم اكنون بزرگ‏ترين منبع براى شناختن اوضاع شهرها در ادوار گذشته مى‏باشد، برده‏اى بيش نبود كه «ابراهيم‏حموى» وى را براى كسب و تجارت به شهرها مى‏فرستاد. اوكه در مسافرت‏هاى خود يادداشت‏هايى از اوضاع جغرافيايى و طبيعى شهرها برمى‏داشت، سرانجام همه آنها را تدوين نمود و به‏صورت كتابى درآورد.
نابغه زمان، «اميركبير»، آشپززاده بود. او از ميان توده‏هايى برخاسته بود كه رنج و محنت و فشار استبداد حكّام زمان خود را به خوبى چشيده بودند. اين تجارب و مشاهدات تلخ بود كه او را مردى نيرومند و متكى به نفس بار آورد.(6)
بيان: اگر كودكان و والدين آنها قبول كنند كه چه بسا فقر وسختى‏براى كودكان، زمينه بروز استعدادهاى آنهاست، از رنج‏ها و سختى‏ها استقبال مى‏كنند، به شرط آن كه شرايط تحصيل و پيشرفت افراد، از ناحيه كسانى كه در امر تعليم و تربيت دخالت دارند فراهم‏شود.

67- اولاد حقيقى امير كبير


در ماه صفر سال 1267 ه .ق. به امير كبير اطلاع دادند كه درپايتخت، چند بيمار مبتلا به آبله پيدا شده است كه سعى و كوشش براى بهبود آنها مؤثر واقع نشده است و آنها مرده‏اند. امير از شنيدن اين خبر به شدت نگران شد و بى‏درنگ دستور داد كه در تمام شهر تهران و ولايات نزديك، برنامه آبله كوبى اجرا شود تا بيمارى گسترش پيدانكند. در آن روزها تزريق واكسن آبله و بيمارى‏هاى ديگر مرسوم‏نبود و مردم راضى نبودند كه واكسن پيشگيرى اين بيمارى به آنها تزريق شود. از طرفى چند تن از مارگيرها و دعا نويس‏ها شايع كرده‏بودند كه تزريق واكسن، موجب نفوذ اجنه در خون مى‏شود و ممكن است شخص به جنون مبتلا شود.
چند روز پس از آغاز آبله كوبى به اميركبير خبردادند كه مردم به‏علت جهل حاضر نيستند كه واكسينه شوند. اميركبير دستور داد كه هركس حاضر نشود آبله بكوبد، بايد پنج تومان جريمه به صندوق دولت بپردازد.
روزى پاره دوزى را كه طفلش بر اثر بيمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امير كه جسد طفل را نگريست فرياد زد: «ما كه براى نجات بچه‏هايتان آبله كوب فرستاديم، واى از جهل و نادانى شما مردم!»
پس از آن اميركبير را گريه مجال نداد و هق هق گريست. چندتن از اطرافيان خواستند او را آرام كنند، امّا او گفت: «ما مسؤول مرگ اين مردم هستيم. اينها فرزندان حقيقى من هستند. مسؤول نادانى آنها نيز ماهستيم. اگر در هر كوى و برزن، مدرسه و كتابخانه داير شود، جهل‏ونادانى ريشه كن مى‏شود و مارگيرها و دعانويس‏ها مى‏روند دنبال كارشان.»(7)

68- پاكى، شرط رسيدن به كمال است


ابوسلمه گويد: «همراه عمربن خطاب» به مكه رفتيم و در مراسم حج شركت نموديم. در مجلسى شخصى نزد عمر آمد و گفت: «من درحال احرام بيرون آمدم و تخم شترمرغى را ديدم، آن را برداشتم وشكستم و پختم و خوردم، حال چه چيز به عنوان كفاره بر من واجب‏است؟»
عمر گفت: در اين باره چيزى به نظرم نمى‏رسد. اين جا بنشين شايد خداوند مشكل تو را به وسيله بعضى از اصحاب رسول خدا حل كند.
در اين هنگام ناگهان على(ع) همراه حسين(ع) كه كودكى بيش نبود، به آن جا آمد. عمر به آن شخص گفت: اين على فرزند ابوطالب است، برخيز و سؤالت را از او بپرس.
او برخاست و جريان خود را بازگو كرد. على(ع) فرمود: سؤال خود را از اين پسر اشاره به حسين بپرس.
مرد گفت: هر كدام از شما، مرا به ديگرى حواله مى‏دهد!
مردمى كه در آن جا حاضر بودند اشاره كردند: ساكت باش! اين‏حسين(ع) فرزند رسول‏خداست.
آن شخص سؤال خود را بار ديگر از اول تا آخر بيان كرد. امام‏حسين(ع) به او فرمود: آيا شتر دارى؟
او عرض كرد: آرى.
فرمود: به تعداد تخم شترمرغى كه برداشتى و خورده‏اى، شتر نر را با شتر ماده آميزش بده، آنچه از شتر ماده تولد يافت، آن را به عنوان كفّاره به سوى كعبه براى قربانى روانه‏كن.
عمر گفت: اى حسين، شتر ماده گاهى سقط جنين مى‏كند.
امام حسين(ع) فرمود: تخم شترمرغ نيز گاهى فاسد مى‏شود.
حضرت با اين مقايسه پاسخ عمر را داد.
عمر گفت: راست گفتى و نيكو جواب دادى.
على(ع) برخاست و حسينش را در آغوش گرفت و فرمود: آنها فرزندانى بودند كه از نظر پاكى و كمال، بعضى از بعضى ديگر گرفته شده بودند و خداوند شنوا و آگاه است.(8)

69- منطق تربيتى


يكى از همسران رسول خدا به نام «ماريه قبطيه» فرزندى به دنيا آورد كه پيامبر (ص) نام او را «ابراهيم» نهاد. اين پسر، مورد علاقه شديد رسول اكرم(ص) قرار گرفت، اما هنوز هيجده ماه از عمرش نگذشته بود كه از دنيا رفت. پيغمبر كه كانون عاطفه و محبت بود، از اين مصيبت به‏شدّت متأثّر شد، اشك ريخت و فرمود: «اى ابراهيم، دل مى‏سوزد واشك مى‏ريزد و ما محزونيم به خاطر تو، ولى هرگز بر خلاف رضاى‏خدا چيزى نمى‏گوييم.»
تمام مسلمانان از اين مصيبت متأثّر بودند، زيرا آنها مى‏ديدند كه غبارى از حزن و اندوه بر دل پيغمبر(ص) نشسته است. آن روز تصادفاً خورشيد هم گرفته بود. با مشاهده اين وضع، مسلمانان همگى ابراز داشتند كه گرفتن خورشيد، نشانه هماهنگى عالم بالا با عالم پايين و رسول‏خداست و اين اتفاق جز براى فوت فرزند پيغمبر(ص) دليل ديگرى نمى‏تواند داشته باشد.
البته اين مطلب مانعى ندارد، بلكه براى رسول اكرم(ص) ممكن است دنيا هم زيرورو شود، اما در آن موقع اين اتفاق به روال طبيعى روى داده بود. برداشت مسلمانان به گوش پيغمبر اكرم(ص) رسيد. به‏جاى اين كه آن حضرت، از اين تعبير خوشحال شود و مثل بسيارى از سياست بازها موقعيت را براى تبليغات غنيمت شمرد و حتى از عواطف مردم به نفع اهداف تربيتى خودش استفاده كند، نه تنها چنين‏نكرد بلكه سكوت را هم جايز ندانست. به مسجد آمد و به منبر رفت و مردم را آگاه نمود و صريحاً اعلام داشت كه خورشيد گرفته‏است، اما هرگز به علت درگذشت فرزند من نبوده است.(9)

70- جنايت تبعيض بين دختر و پسر


«قيس‏بن‏عاصم» كه در ايام جاهليت از اشراف و رؤساى قبايل بود، پس از ظهور اسلام، ايمان آورد. روزى در سنين پيرى به منظور جستجوى راه مغفرت الهى و جبران خطاهاى گذشته خود، شرفياب محضر رسول اكرم(ص) گرديد و گفت: «در گذشته، جهل و نادانى، بسيارى از پدران را بر آن داشت كه با دست خويش، دختران بى‏گناه خود را زنده به گور سازند. من نيز دوازده دخترم را در مدت اندك زنده‏به‏گور كرده‏ام. همسرم سيزدهمين دخترم را پنهان از من زاييد و شير داد و چنين وانمود كرد كه نوزاد مرده به دنيا آمده است. سال‏هاگذشت و دخترم نزد خويشان همسرم بزرگ شد. تا روزى هنگامى كه ناگهان از سفرى بازگشتم، دخترى خردسال را در سراى خود ديدم. چون شباهتى كامل به فرزندانم داشت، درباره‏اش به ترديد افتادم و بالأخره دانستم دختر من است. بى‏درنگ دختر را كه زارزار مى‏گريست، كشان كشان به نقطه دورى بردم و به ناله‏ها و التماس‏هاى دلخراشش اعتنا نكردم و زنده به‏گورش نمودم.
قيس پس از نقل ماجراى خود، به انتظار جواب، سكوت كرد، درحالى كه از ديده‏هاى رسول اكرم(ص) قطره‏هاى اشك فرو مى‏چكيد و باخود زمزمه مى‏فرمود: «آن كه رحم نكند بر او رحم نشود.»
پيامبر(ص) سپس به قيس خطاب كرد و فرمود: «روز بدى در پيش خواهى داشت اى قيس!»
قيس پرسيد: اينك براى تخفيف بار گناهم چه كنم؟
حضرت پاسخ داد: «به عدد دخترانى كه كشته‏اى، كنيز آزاد كن.»(10)
بيان: تبعيض بين دختر و پسر در يك خانواده و فرق گذاشتن بين فرزندان، به هر دليلى كه باشد، از جهت تربيتى توجيه نمى‏پذيرد، اگرچه تبعيض فقط در نگاه كردن باشد، چرا كه كودك عقده‏اى بارمى‏آيد.

 

71- بلند همتى در كودك، بزرگى مى‏آفريند


«عبدالله مبارك» گويد: سالى براى حج به مكه رفتم. در آن سفر، كودكى هفت يا هشت ساله را ديدم كه در كنار كاروان، بدون توشه و مركب حركت مى‏كرد. نزد او رفتم و گفتم: با چه چيزى اين بيابان و راه طولانى را مى‏پيمايى؟
گفت: با خداى پاداش دهنده.
اين كودك ناشناس، در چشمم بزرگ آمد. گفتم: پسرم، زاد و توشه و مركب تو كجاست؟
فرمود: زاد و توشه‏ام، تقواست و مركبم، دو پايم هست و قصدم خدا مى‏باشد.
وقتى اين سخنان نغز را از آن كودك شنيدم، به نظرم بسيار بزرگ آمد. پرسيدم: از كدام طايفه هستى؟
فرمود: از طايفه مطّلب.
گفتم: پسر چه كسى هستى؟
فرمود: هاشمى.
گفتم: از كدام شاخه هاشمى؟
گفت: از علوى فاطمى.
پس از آن ديگر او را نديدم تا اين كه به مكه رسيدم و بعد از انجام‏دادن مناسك حج، به ابطح (محلى نزديك مكه) رفتم. ناگهان عده‏اى را ديدم كه دور شخصى حلقه‏زده‏اند. به پيش رفتم. ديدم همان كودك است. از جمعيت نامش را جويا شدم. گفتند: اين شخص زين‏العابدين، امام سجاد است.(1)

72- حرف حق نتيجه شجاعت كودك


روزى «هارون الرشيد» خليفه عباسى، بهلول را ديد كه بازى مى‏كرد. گفت: بهلول چه كار مى‏كنى؟
بهلول گفت: مشغول خانه ساختن هستم.
بهلول گاهى خانه گلى مى‏ساخت و با بچه‏ها بازى مى‏كرد. هارون گفت: عجب مردى هستى!
بهلول گفت: چه كار كرده‏ام؟
هارون گفت: پشت‏پا زده‏اى به دنيا و آنچه در دنياست.
بهلول برخاست و گفت: نه، تو عجب مردى هستى!
هارون پرسيد: من براى چه؟
بهلول گفت: چون تو پشت‏پا زده‏اى به آخرت و زندگى جاودانت و كار من در مقابل كار تو، هيچ است.(2)
بيان: براى انسان رسيدن به هدف از طريق صحيح مهم است كه همانا رضايت خداوند است. رضايت خداوند شكل‏هاى مختلفى مى‏تواند داشته باشد، از جمله اين كه انسان همچون بهلول كه ازشاگردان امام صادق(ع) است براى فرار از قبول مسؤوليت در دستگاه ظلم، همچون بچه‏ها رفتار مى‏كند. جداى از آن، مربى و پدر و مادر موفق، آن است كه براى تربيت كودكان، خودش را ولو براى لحظه‏اى، در رديف كودكان قرار دهد تا از راه دوستى و صميميت فكرش را به آنها القا كند.

73- مقام امامت در دوران كودكى


امام جواد(ع) فرزند حضرت رضا(ع)، پس از شهادت پدر درسال‏204قمرى، در نه سالگى به امامت رسيد و پس از هفده‏سال امامت به تحريك «معتصم عباسى» همسر جفا كارش او را در 26سالگى به شهادت رساند. «على بن اسباط» كه يكى از ياران امام جواد(ع) بود مى‏گويد: «به حضور امام جواد(ع) رسيدم و به خوبى به‏قامت او خيره شدم، براى اين كه او را كاملاً به ذهن خود بسپارم تا وقتى‏كه به مصر باز مى‏گردم، چگونگى زيارت آن حضرت را براى دوستانم نقل كنم. در همين هنگام كه چنين فكرى از ذهنم مى‏گذشت، آن‏حضرت كه گويى تمام فكر مرا خوانده بود، رو به سوى من كرد و فرمود: اى على بن اسباط، اراده خداوند در مورد امامت، مانند اراده او درباره نبوت است و در قرآن مى‏فرمايد: ما به يحيى در كودكى، فرمان نبوت و عقل كافى داديم.»(3)
بيان: جداى از مسأله امامت و نبوت كه كودكانى اين مقامات را احراز كرده‏اند، نكته‏اى كه شايد بتوان از اين روايت استفاده كرد اين است كه كودكان قابليت‏هاى زيادى را براى قبول مسؤوليت‏ها دارند، چرا كه شواهد زيادى در دست است كه انسان‏هاى با استعدادى، درسن‏كودكى به مقام اجتهاد رسيده يا موفق به كسب درجه دكترى شده‏اند.

74- پسر هوشمند


شخصى كه به عنوان زاهد در ميان مردم شناخته مى‏شد، روزى مهمان سلطانى شد. در موقع غذا خوردن، كمتر از معمول غذا خورد، امّا نمازش را بيش از معمول طول داد.
زاهد سالوس، بعد از آمدن به خانه، دوباره غذا خورد. پسر زيرك او متوجه شد كه پدرش از غذاى شاه به قدر كافى نخورده است. وقتى علت را سؤال كرد، زاهد جواب داد: «در حضور شاه زياد نخوردم تا وجهه پارسايى من حفظ شود و روزى به كار آيد.»
پسر گفت: «بنابراين نمازت را نيز قضا كن كه در آن جا نماز درستى نخوانده‏اى تا روزى در درگاه خدا به كار آيد.»(4)

75- درخواست فرزند از خداوند


«حارث نضرى» روايت مى‏كند كه به امام صادق(ع) عرض كردم: يااباعبدالله، من از خاندانى هستم كه انقراض پيدا كرده‏اند، به طورى كه كسى از ما باقى نمانده است و من نيز داراى فرزندى نيستم.
امام صادق(ع) پس از شنيدن سخنان حارث فرمود: «از خدا درخواست فرزند كن و در دعايت بگو: خدايا به من فرزندى ببخش و مرا در اين دنيا تنها نگذار، چرا كه تو بهترين وارث هستى.»
حارث مى‏گويد: «دستور امام صادق(ع) را عمل كردم و از خدا درخواست فرزند نمودم. خداوند نيز درخواست مرا اجابت فرمود و من صاحب فرزند شدم.»(5)
بيان: در احاديث داريم كه شما مؤمنين هر چيزى را، ولو كوچك باشد، از خداوند بخواهيد، هر چند كه خداوند بدون درخواست دعا نيز از باب قدرت و لطف حاجت‏ها را برآورده مى‏كند.

76- فرزند صالح نجات بخش است


امام صادق(ع) از رسول اكرم(ص) نقل مى‏كند كه حضرت «عيسى‏بن‏مريم» از كنار قبرى كه صاحبش در حال عذاب بود عبور كرد، اما وقتى كه سال بعد از كنار همان قبر گذشت، با شگفتى ديد كه صاحب قبر، اين بار، در حال عذاب نيست. حضرت عيسى به خداوند عرض كرد: «خدايا چطور سال اول كه از اين جا گذشتم، او در حال عذاب بود، اما امسال كه عبور كردم در حال عذاب نبود.»
به او وحى شد كه: «او داراى فرزند صالحى است كه راه خدا را دنبال مى‏كند و از جمله يتيمى را پناه داده است؛ به سبب اين عمل‏صالح، از گناه پدرش چشم‏پوشى كرديم و او را بخشيديم.»
آن گاه رسول خدا(ص) فرمود: «آنچه براى بنده مؤمن پس از مرگش باقى مى‏ماند، فرزندى است كه بعد از پدر عبادت خدا مى‏كند. آن گاه اين آيه را تلاوت كرد: رَبِّ هَب لى مِن لَدُنكَ وَلياً يَرثُنى وَيرِثُ مِن آلِ‏يَعقُوبَ وَاجعلهُ رَبِّ رَضيّاً.»(6)
بيان: فرزند صالح، علاوه بر اين كه فايده اخروى دارد، فايده‏دنيوى‏نيز دارد. بسيار اتفاق افتاده است كه از اخلاق فرزند پى‏به‏اخلاق‏پدر مى‏برند و چنانچه اخلاق فرزند خوب باشد، مردم درحق‏پدر و مادرش دعا مى‏كنند و اگر شرور باشد، نفرين حواله‏شان مى‏سازند.

77- كودك حاضر جواب


«امير اسماعيل سامانى» را پسر خوانده‏اى بود. وقتى آبله درآورد، لطافت بشره صورتش از بين رفت. روزى كه در برابر امير اسماعيل ايستاده بود، امير از تغيير چهره آن پسر تعجب كرد كه آن حسن و زيبايى چگونه به اين زشتى تبديل گرديده است. «قاضى بن منصور» درآن جا حاضر بود و اين آيه را خواند كه: «ما به بهترين وجه انسان را آفريديم، سپس او را به اسفل‏السافلين برگردانديم.»
قاضى خواست با خواندن اين آيه، طعنه‏اى به آن پسر زده باشد، اما از آن جايى كه خود قاضى نيز آدم بدشكلى بود، پسر در جواب اين آيه را خواند: «براى ما مثالى مى‏آورد و حال آن كه خلقت خودش را فراموش كرده است.»
قاضى از حاضر جوابى پسرى كم سن و سال در مقابل امير و همراهانش شرمنده شد.(7)

78- كودك باهوش و خداشناس


يكى از حكماى بزرگ به ديدن يكى از دوستان خود رفت. آن‏شخص پسر كوچكى داشت كه با وجود كوچكى سن، خيلى هوشيار بود. حكيم به آن طفل فرمود: «اگر به من بگويى خدا كجاست، يك‏عدد پرتقال به تو خواهم داد.»
پسر با كمال ادب جواب داد: «من به شما دودانه پرتقال مى‏دهم اگر به من بگوييد خدا كجانيست.»
حكيم از اين پاسخ و حاضر جوابى متعجب گرديد و او را مورد لطف خود قرار داد.(8)
بيان: گرايش به خدا، در نهاد همه انسان‏ها به وديعه گذاشته شده‏است. كما اين كه خداوند مى‏فرمايد: «همه افراد بر فطرت خداشناسى آفريده مى‏شوند.»
اين فطرت پاك و الهى بايد دور از محيطهاى آلوده حفظ شود، وگرنه در محيط آلوده، فطرت نيز از مسير الهى خود منحرف خواهدشد.

79- كودكى بعضى از دانشمندان


«زاره كولبرن» از دوران طفوليت، استعداد رياضى‏اش نمودار بود. گاهى از او مى‏پرسيدند: «در يك سال يا بيشتر، چند ثانيه وجود دارد؟»
او پس از تأمل مختصرى، پاسخ صحيح را مى‏داد.
«جيمزوات» مخترع چندين دستگاه ميكانيكى و كاشف نيروى بخار، از آغاز كودكى به آزمايش علاقه زيادى داشت و از اين راه كاميابى فراوانى در علوم طبيعى به دست آورد.
«داروين» در دوران كودكى به جمع آورى كلكسيون جانوران علاقه داشت. اين تمايل طبيعى او را به مطالعه درباره ثبات و يا «تحول‏انواع» سوق داد و نظريه اشتقاق و تحول انواع را پس از يك‏سفر طولانى به وسيله كتاب «بنياد انواع» انتشار داد.(9)

80- حقوق فرزند


پدرى كه از بى‏ادبى و نافرمانى‏هاى فرزند خود كلافه شده بود؛ درمجلسى، نزد ديگران شكايت كرد و از تربيت او اظهار خستگى وعجز نمود.
حاضران در مجلس آن پسر را احضار و علت را سؤال كردند.
پسر با استفاده از فرصت گفت: آيا فرزند حقوقى بر پدر دارد؟
آنها جواب دادند: آرى طبق روايات وارده و بنابر حكم عقل، فرزند حقوقى بر پدر دارد.
پسر گفت: چه حقوقى؟
گفتند: نام نيك، تعليم قرآن، تربيت صحيح و... .
پسر گفت: در اين صورت من بايد شاكى باشم، چون پدرم هيچ يك از حقوق مرا رعايت نكرده است و چيزى به من نياموخته و نام نيك برايم انتخاب نكرده و همسرش (مادر من) قبلاً همسر يك مجوسى بوده است.(10)

 

 



81- سفارش دلسوزانه پدر


دانايى به فرزند خويش وصيت كرد و گفت: «من، پير و فرسوده شده‏ام، دير يا زود مى‏ميرم. پس از من، تو بايد زمام كار خانواده را دردست بگيرى. بعد از من ممكن است خانه را بفروشى، ولى چون سردر خانه با ساختمان اصلى آن متناسب نيست، قبل از عرضه و فروش، آن را از نو بساز تا بهتر بتوانى بفروشى.»
چندى بعد پدر مرد. پسر وقتى كه قصد فروش خانه را كرد بنّا به توصيه پدر، به نوسازى سردر بنا پرداخت. خرج و زحمت آن كار و مقايسه جزء ناچيز ساختمان با مجموعه بناى آن، موجب گرديد كه بهاى حقيقى و رنج سازندگى را درك كند و در حفظ و حراست آن خانه بكوشد، براى همين از فروش خانه منصرف شد و به فلسفه سفارش پدر پى‏برد.(1)

82- جامعه سعادتمند


«مايل تويسركانى» با حافظه خدادادى خويش از آموختن دريغ‏نكرد. در سال 1332 قمرى در تويسركان، مدرسه‏اى به‏سبك‏دبيرستان‏هاى امروزى تأسيس كرد كه چون مخالف مذاق يامنافع جمعى سودپرست بود، به بهانه اين كه در اين‏مدرسه،درس‏هايى غير از درس دين تدريس مى‏شود، بساط مدرسه رادرهم ريختند و ميز و صندلى‏ها را شكستند و تابلو مدرسه را پايين‏آوردند. مرحوم «مايل» حكايت مى‏كرد: «پس از شش ماه كه ازبستن مدرسه گذشت، روزى از آن جا عبور مى‏كردم و ديدم افرادى براى كسب ثواب به ديوارى كه جاى تابلو مدرسه بود سنگ‏مى‏پراندند.»
مخالفت با مايل بيشتر از تعصبات خشك مذهبى سرچشمه مى‏گرفت، لذا مايل مجبور شد از تويسركان جلاى وطن كند و به اراك رهسپار شود.(2)
بيان: جامعه‏اى سعادتمند است كه به سلاح علم و ايمان مجهز باشد. دين بدون علم، ملعبه دست منافقان زيرك و علم بدون دين، همواره درانحراف بوده است.

83- كودك سخاوت را از مادر مى‏آموزد


در تاريخ مى‏خوانيم كه «صاحب بن عباد»، مرد بسيار با سخاوتى بود. خودش گفته است: من اين سخاوت را از مادرم آموخته‏ام، زيرا مادرم هر روز كه مى‏خواست به مدرسه روانه‏ام كند، پولى به من مى‏داد و مى‏گفت: اين پول را صدقه بده.
اين كار او موجب شد تا من به بخشش خو بگيرم و سخى شوم. اوبااين كار ساده‏اش به من فهماند همان طور كه بايد به فكر خود باشم، بايد به فكر ديگران نيز باشم.(3)

84- آگاهى‏هاى كودك مسجدى


امام حسن مجتبى(ع) در هفت سالگى به مسجد مى‏رفت، پاى منبر رسول خدا(ص) مى‏نشست و آنچه در مورد وحى از آن حضرت مى‏شنيد، در خانه براى مادرش فاطمه زهرا(س) به صورت سخنرانى‏نقل مى‏كرد. روزى حضرت على (ع) وارد منزل شد و بعد از صحبت بافاطمه زهرا(س) دريافت كه ايشان آنچه از آيات قرآن، به‏تازگى برپدرش نازل شده است اطلاع دارد. از او پرسيد: «با اين كه شما در منزل هستيد، چگونه به آنچه كه پيامبر(ص) در مسجد بيان‏كرده‏اند آگاهيد؟»
فاطمه زهرا(س) جريان را به عرض رساند كه فرزندت حسن(ع) مرا از آنچه در مسجد مى‏گذرد آگاه كرده است. روزى على(ع) گوشه‏اى مخفى گرديد. حسن(ع) كه در مسجد، وحى الهى را شنيده بود، وارد منزل شد و طبق معمول برمتكا نشست تا به سخنرانى بپردازد، ولى لكنت زبان پيدا كرد. حضرت زهرا(س) تعجب نمود. حسن(ع) به مادر عرض كرد: «تعجب مكن، چرا كه شخص بزرگى سخن مرا مى‏شنود و اين مرا از بيان مطلب باز داشته است.»
در اين هنگام على(ع) خود را آشكار ساخت و فرزندش را بوسيد.(4)

85- آينده هر كسى در كودكى شكل مى‏گيرد


فاطمه بنت اسد، مادر بزرگوار حضرت على(ع) مى‏گويد: هنگامى‏كه عبدالمطلب از دنيا رفت، شوهرم ابوطالب عهده‏دار نگهدارى پيامبر(ص) گرديد. پيامبر در خانه ما بود و من به او خدمت مى‏كردم. درباغ خانه ما چند درخت خرما بود، كه خرماهاى تازه و شيرينى از آنها به‏دست مى‏آمد. من هر روز مقدارى از آن خرماها را براى آن حضرت مى‏چيدم. يك روز فراموش كردم كه براى او خرما بچينم و محمد(ص) آن روز در خواب بود. كودكان همسايه وارد آن باغ شدند و هر چه خرما از درخت‏ها به زمين افتاده بود براى خود جمع‏كردند و رفتند. من با ناراحتى و شرمندگى گوشه‏اى خوابيدم وصورتم را با آستين دستم پوشاندم. ناگهان دريافتم كه محمد(ص) ازخواب بيدار شده است و به‏سوى باغ مى‏رود. بى‏صدا او را دنبال‏كردم. وقتى وارد باغ شد و به‏اطراف و زير درخت‏هاى خرما نگاه‏كرد و خرمايى نيافت، به درخت خرما اشاره كرد و گفت: «اى‏درخت من گرسنه‏ام.»
ناگهان ديدم درخت به طرف زمين خم شد و آن شاخه‏هايى را كه خرماى تازه داشت در دسترس محمد(ص) قرار داد. من از اين منظره تعجب كردم. وقتى جريان را براى ابوطالب تعريف كردم، گفت: «بدان‏كه او پيامبر خداست و فرزندى از تو متولد خواهد شد كه وزير او خواهد بود.»(5)
كودكى پيامبر اكرم(ص) با كودكى ساير افراد تفاوت‏هايى داشته‏است از آن جمله معجزاتى است كه در كودكى از ايشان ديده شده‏است.

86- طفل، شجاعت را ارث مى‏برد


«عمرو» پسر امام حسن مجتبى(ع)، كودكى بيش نبود كه در حادثه‏كربلا حضور داشت و سپس همراه كاروان اسيران اهل‏بيت(ع) وارد شام شد. در يكى از مجالس شام، يزيد به آن كودك گفت: «مى‏توانى با پسر من كشتى بگيرى؟»
عمرو در پاسخ گفت: «من حال كشتى گرفتن ندارم. اگر مى‏خواهى زور بازوى پسرت را بدانى، به او شمشيرى بده و به من هم شمشيرى، تا در حضور تو بجنگيم يا او مرا مى‏كشد كه در اين صورت به جدم پيامبر(ص) و على(ع) مى‏پيوندم يا من او را مى‏كشم و او به جدش ابوسفيان و معاويه مى‏پيوندد.»
يزيد از زبان گويا و قوت قلب عمرو تعجب كرد و شعرى خواند كه معنايش اين است: «اين برگ از آن شاخه درخت نبوت است كه چنين شجاع و پرجرأت است.»(6)

87- كودك حقيقت بين


خداوند پيغمبر را مأمور نمود تا خويشاوندانش را به آيين خود بخواند.
پيامبر(ص) به «على بن ابى‏طالب» كه آن روز هنوز به سن بلوغ نرسيده بود، دستور داد كه غذايى آماده كند، سپس چهل وپنج نفر از سران بنى‏هاشم را دعوت نمود تا در ضمن پذيرايى از آنها، راز نهفته‏اش را آشكار سازد، ولى متأسفانه پس از صرف غذا، پيش از آن كه سخنى بگويد، «ابولهب» با سخنان سبك و بى‏اساس خود، آمادگى مجلس را براى طرح موضوع رسالت از بين برد. پيامبر(ص) مصلحت را در آن ديد كه طرح موضوع را به روز بعد موكول سازد.
روز بعد نيز برنامه خود را تكرار كرد و با ترتيب دادن ضيافتى ديگر، پس از صرف غذا، رو به سران قوم نمود و سخن خود را با ستايش خدا و اعتراف به وحدانيت وى آغاز كرد و فرمود: «هيچ كس براى كسان خود چيزى بهتر از آنچه من براى شما آورده‏ام نياورده است. من براى شما خير دنيا و آخرت آورده‏ام. كدام يك از شما پشتيبان من خواهد بود تا برادر و وصى و جانشينم ميان شما باشد.»
سكوتى سنگين مجلس را فراگرفت. يك مرتبه على(ع) سكوت را در هم شكست، برخاست و با لحنى قاطع عرض كرد: «اى پيامبر خدا، من آماده پشتيبانى از شما هستم.»
پيامبر دستور داد تا وى بنشيند و سپس گفتار خود را تا سه بار تكرار نمود كه هر بار كسى جز على(ع) پاسخ نگفت. آن گاه پيامبر(ص) رو به خويشاوندان خود نمود و گفت: «اى مردم، اين جوان، برادر ووصى و جانشين من است ميان شما.»(7)

88- كودك منطقى فرارى نشد


پس از شهادت حضرت «على بن موسى الرضا(ع)» مأمون خليفه وقت به بغداد آمد. روزى او به قصد شكار حركت كرد، در بين راه درنقطه‏اى چند كودك بازى مى‏كردند. حضرت امام جواد(ع) كه در آن‏موقع سن مباركش در حدود يازده سال بود، بين كودكان ايستاده بود. موقعى كه مركب مأمون به آن نقطه نزديك شد، كودكان فرار كردند، ولى امام جواد(ع) همچنان خونسرد و بى‏تفاوت در جاى خود ايستاد. وقتى خليفه نزديك شد، به آن حضرت خيره شد. چهره جذاب كودك، او را مجذوب نمود، براى همين توقف كرد و پرسيد: چه چيز باعث شد كه با ساير كودكان از اين جا نرفتى؟
امام جواد(ع) جواب داد: راه تنگ نبود كه من با رفتن خود، آن را براى عبور تو وسعت داده باشم. مرتكب گناهى هم نشده‏ام كه از ترس مجازات فرار كنم. از طرفى گمان نكنم كه بى‏گناهان را آسيب رسانى، براى همين در جاى خود ماندم و فرار نكردم.
مأمون از سخنان متين و منطقى كودك به تعجب آمد و پرسيد: اسم شما چيست؟
حضرت جواب داد: محمد.
گفت: پسر كيستى؟
فرمود: فرزند حضرت رضا(ع) هستم.
مأمون براى پدر آن حضرت، از خداوند طلب رحمت كرد و راه خود را در پيش گرفت.(8)

89- توجه به يتيم و بركت زندگى


برخى از تاريخ نويسان مى‏گويند: كمتر دايه‏اى حاضر بود به‏محمّد(ص) شير دهد، زيرا بيشتر طالب آن بودند كه اطفال غير يتيم را انتخاب كنند تا از كمك‏هاى پدران آنها بهره‏مند شوند. حتى حليمه نيز از قبول آن حضرت سرباز زد، ولى چون بر اثر ضعف اندام، هيچ كس طفل خود را به او نداد، ناچار شد كه نوه عبدالمطلب را بپذيرد. وى‏به‏شوهر خود چنين گفت: برويم همين طفل را بگيريم تابادست‏خالى برنگرديم، شايد لطف الهى شامل حال ما گردد.
از قضا چنين شد و از آن لحظه كه حليمه آماده شد خدمت محمد(ص) را به عهده گيرد، الطاف الهى، سراسر زندگى او را فراگرفت.(9)

90- به گفتار كودك گوش فرا دهيم


موقعى كه خلافت به «عمر بن عبدالعزيز» منتقل شد، هيأت‏هايى از اطراف كشور، براى عرض تبريك و تهنيت به دربار وى آمدند كه ازآن‏جمله، هيأتى بود از حجاز. كودك خردسالى در آن هيأت بود كه‏در مجلس خليفه به پا خاست تا سخن بگويد. خليفه گفت: «آن كس كه سنش بيشتر است حرف بزند.»
كودك گفت: اى خليفه مسلمين، اگر ميزان شايستگى به سن باشد، در مجلس شما كسانى هستند كه براى خلافت شايسته ترند.
عمر بن عبدالعزيز از سخن طفل به عجب آمد، حرف او را تأييد كرد و اجازه داد حرف بزند. كودك گفت: «از مكان دورى به اين جا آمده‏ايم. آمدن ما نه براى طمع است و نه به علت ترس. طمع نداريم براى آن كه از عدل تو برخورداريم و در منازل خويش با اطمينان وامنيت زندگى مى‏كنيم. ترس نداريم، زيرا خويشتن را از ستم تو درامان مى‏دانيم. آمدن ما به اين جا، فقط به منظور شكرگزارى وقدردانى است.»
عمر بن عبدالعزيز گفت: مرا موعظه كن.
كودك گفت: «اى خليفه، بعضى از مردم از حلم خداوند و از تمجيدمردم، دچار غرور شدند. مواظب باش اين دو عامل در تو ايجاد غرور نكند و در زمامدارى، گرفتار لغزش نشوى.»
عمر بن عبدالعزيز از گفتار كودك بسيار مسرور شد و چون از سن‏وى سؤال كرد، گفتند: «دوازده سال است.»(10)

 

 

 

91- شركت كودكان در واقعه بزرگ


بعد از اين كه پيامبر(ص) ساكنان نجران را دعوت به دين اسلام كرد، پس از بحث‏هاى زياد، پيشنهاد مباهله شد تا طرفين از خداوند بخواهند دروغگويان را از رحمت خود دور سازد. هر دو طرف قبول كردند كه مراسم مباهله در نقطه‏اى خارج از شهر مدينه، در دامنه صحرا انجام گيرد. پيامبر از ميان امّتش تنها چهار نفر را برگزيد كه عبارت بودند از: على بن ابى‏طالب و فاطمه و حسن و حسين(ع) كه هنوز كودكى بيش نبودند. پيامبر(ص) در حالى كه حسين(ع) را درآغوش داشت و دست حسن(ع) را در دست گرفته بود و على وفاطمه به دنبال آن حضرت حركت مى‏كردند، گام به ميدان مباهله نهاد و به همراهان خود گفت: «من هر وقت دعا كردم، شما دعاى مرا آمين‏بگوييد.»
سران هيأت نمايندگى نجران، پيش از آن كه با پيامبر روبه‏رو شوند به يكديگر مى‏گفتند: «هر گاه ديديد كه محمد افسران و سربازان خود را به ميدان مباهله آورد، بدانيد كه وى در اين صورت فردى غير صادق است، ولى اگر با فرزندان و جگرگوشه‏هايش به ميدان آمد، معلوم مى‏شود صادق است.»
آنها وقتى چهره نورانى پيامبر(ص) و چهارتن از عزيزانش را مشاهده كردند، متحير شدند و از ترس اين كه نفرين آنها مستجاب شود از مباهله منصرف شدند.(1)

92- دختر خردسال، بهترين غم‏خوار


حدود سه سال قبل از هجرت، پيامبر(ص) دو يار و حامى باوفاى خود، يعنى «ابوطالب» و «خديجه» را از دست داد. رحلت اين دو بزرگوار به قدرى سخت بود كه پيامبر(ص) آن سال را «عام الحزن»(2) ناميد. اما به جاى ابوطالب، فرزندش «على (ع)» و به جاى خديجه، دخترش فاطمه(س) بودند كه ضايعه رحلت آنها را جبران كنند. على(ع) در آن وقت نوزده سال داشت و فاطمه(س) - طبق احاديث معروف- بيش از پنج سال نداشت. اما همين دختر پنج ساله، مونسى فداكار و مهربان و شجاع براى پيامبر(ص) بود. گاه دشمنان سنگدل، خاك يا خاكستر بر سر پيامبر(ص) مى‏پاشيدند، چون پيامبر(ص) به خانه مى‏آمد فاطمه(س) خاك و خاكستر را از سر وروى پدر پاك مى‏كرد، در حالى كه اشك در چشمش حلقه زده بود. پيامبر(ص) مى‏فرمود: «دخترم، غمگين‏مباش! خداوند، حافظ پدر تو است.»
روزى دشمنان اسلام در حجر اسماعيل اجتماع كردند و سوگند خوردند كه هر كجا محمد(ص) را يافتند او را بكشند. فاطمه(س) اين خبررا شنيد و به اطلاع پدر رساند تا آن حضرت مراقبت بيشترى ازخود كند. باز در همان سال‏ها، ابوجهل عده‏اى از افراد پست را مأموركرد تا وقتى پيامبر(ص) در مسجدالحرام در حال نماز به سجده رفت، شكمبه گوسفندى را بر سر ايشان بيفكنند. وقتى اين عمل زشت و ناجوانمردانه انجام شد، ابوجهل و مزدورانش با صداى بلند به ايشان خنديدند. بعضى از ياران پيامبر اين منظره را ديدند، ولى كسى جرأت‏نكرد پيش برود و شكمبه را بردارد. اين خبر به گوش حضرت‏فاطمه(س) رسيد، با شتاب به مسجدالحرام رفت و آن را برداشت و با شجاعت مخصوص خودش، ابوجهل و يارانش را با شمشير بيان، سرزنش و نفرين فرمود.(3)

93- يك راه تنبيه


امام باقر(ع) فرمود: «پدرم در رهگذر، پدر و پسرى را ديد كه با هم مى‏رفتند، ولى پسر از خود راضى، در حال حركت، به بازوى پدرش تكيه كرده بود. پدرم، زين‏العابدين(ع) از اين عمل ناپسند پسر، آن چنان خشمگين شد كه تا پايان زندگى با آن پسر حرف نزد.»(4)
على مى‏فرمايد: «صفت ناپسند از خود راضى‏بودن، وسيله آشكارشدن زشتى‏ها و مصايب آدمى است.»(5)

94- اثر فال بد در كودك


در يكى از خانواده‏هاى بزرگ اروپايى، كه به نحوست عدد سيزده عقيده ثابتى داشتند، دخترى در روز سيزدهم ماه متولد شد. زمانى كه دختر بزرگ شد و به اين مطلب پى برد ناراحت و آزرده خاطر گشت. اوهر قدر بزرگ‏تر مى‏شد نگرانى‏اش افزوده مى‏گشت و هميشه متأثر وافسرده به نظر مى‏رسيد.او عقيده داشت كه نحوست روز ولادتش، باعث بدبختى وى خواهد شد. پدر و مادر براى درمان دختر به دكترى‏روان‏شناس متوسل شدند تا نگرانى و افسردگى وى را علاج‏كند. تلاش‏هاى بى‏وقفه روان شناس، بى‏نتيجه ماند و او خود را همچنان بدبخت و تيره‏روز مى‏دانست و از بدبختى خود با ديگران سخن مى‏گفت.
دختر پس از فراغت از تحصيل، شوهر كرد و فرزند آورد، ولى هميشه در آتش نگرانى مى‏سوخت. روزى با همسر و كودك خود درماشين شخصى نشسته بود و از خيابان عبور مى‏كرد. دكتر روان‏شناس آنها را ديد، پس از توقف ماشين، به آنها نزديك شد و به زن جوان گفت: حالا متوجه گفته‏هاى من شدى؟ تو بى‏جهت زندگى را بر خود تلخ‏كردى، مى‏بينى كه اكنون در كمال سلامت با همسر مهربان و كودك عزيزت زندگى مى‏كنى و خانم خوشبختى هستى.
زن جوان كه هنوز اثر تلقينات از وجودش محو نشده بود با گريه و ناراحتى گفت: آقاى دكتر من يقين دارم كه عاقبت، نحوست عدد سيزده دامنگير من خواهد شد و مرا بدبخت خواهد كرد.(6)
بيان: فال بد براى كسانى كه به آن عقيده دارند يكى از عوامل مهم ايجاد نگرانى و عقده روحى است. فال بد از نظر اسلام منشأ و اساسى ندارد و مردود است.

95- تأثير استاد در ايمان كودك


سيد محسن جبل عاملى از علماى بزرگ شيعه در دمشق مدرسه‏اى ساخت تا فرزندان شيعيان در آن جا به فراگيرى علم بپردازند. ايشان شاگردى داشت به نام عبدالله كه از ذهن سرشارى برخوردار بود و توانسته بود در مدت كوتاهى تحصيلات خود را در دمشق به پايان رساند و براى فراگيرى بعضى علوم به امريكا سفر كند.
او از مدت‏ها قبل در يكى از دانشگاه‏هاى امريكا اسم نويسى كرده و راه درازى را پيموده بود تا در امتحان ورودى شركت كند. اما وقتى درصف ورود به جلسه ايستاده بود متوجه شد اگر عجله نكند وقت نماز مى‏گذرد، لذا با شتاب جهت اقامه نماز حركت كرد.
افرادى كه پشت سرش بودند فرياد برآوردند: كجا مى‏روى، نوبت‏شما نزديك است و اگر دير برسى جلسه ديگرى برگزار نمى‏گردد.
عبدالله جواب داد: من يك تكليف دينى دارم و اگر انجام ندهم وقت آن مى‏گذرد و آن بر امتحان مقدم است و با توكل به خدا مشغول نماز خواندن شد. از قضا وقتى نمازش تمام شد نوبتش نيز گذشته بود. برگزار كنندگان امتحان وقتى متوجه اين قضيه گرديدند، از ايمان عبدالله به شگفت آمده بودند و از او دوباره امتحان به عمل آوردند. عبدالله در نامه‏اى خطاب به استادش در جبل عامل، نوشته بود: من‏درس ايمان و عمل به تكاليف را از شما آموخته‏ام. سيد محسن بسيار خوشحال گرديد و از اين كه توانسته بود چنين شاگردى پرورش‏دهد در پيشگاه خداوند شاكر بود.(7)

96- منزلت كودك شيرخوار


خورشيد اسلام تازه از مدينه طلوع كرده بود و مسلمانان تقيّد خاصى به احكام اسلام داشتند. روزى صداى اذان از مسجدالنبى برخاست و جمعيت با صفوف فشرده و ازدحامى وصف ناشدنى پشت‏سر رسول اكرم به نماز ايستادند. ناگاه صداى گريه طفل شيرخوارى از گوشه مسجد بلند شد.
رسول اكرم با شنيدن صداى گريه دلخراش كودك در به جا آوردن اعمال نماز تعجيل كرد. نمازگزاران كه گريه كودك برايشان اهميتى نداشت و تا مدتى قبل دختران نوزاد خويش را زنده زنده در زير خاك مى‏كردند و هنوز با عمق احكام اسلام نيز آشنايى پيدا نكرده بودند، ازاين حالت رسول خدا تعجب كردند و پنداشتند كه حادثه‏اى براى رسول خدا پيش آمده است.
نماز كه تمام شد، از حضرت پرسيدند: آيا مسأله خاصى پيش آمد كه چنين با عجله نماز را به پايان رسانديد؟
رسول اكرم فرمود: آيا شما صداى گريه كودك را نشنيديد؟
وقتى رسول خدا اين جمله را فرمود، تازه آنها فهميدند رسول خدا براى گريه كودك، نماز را سريع به پايان رسانده است تا كودك مورد ملاطفت و نوازش قرار گيرد.(8)

97- به بزرگ و كوچك احترام كنيد


پيرمردى كه گذشتِ زمان نيرو و قوت جوانى را از او باز گرفته بود، با صورتى پرچروك و دستانى خشكيده و رعشه‏دار و لباس‏هايى كهنه و قدى خميده و سكوتى سرد كه از بى كسى و نادارى او حكايت مى‏نمود، از مصيبت دنيا به رسول اكرم(ص) پناه آورده بود تا در جوار حضرتش جان خسته‏اش را آرامش بخشد.
عده‏اى از اصحاب تا او را ديدند، چون هيچ يك از ملاك‏هايى را كه اهل دنيا براى آن به هم احترام مى‏گذارند نداشت (نه پول، نه مقام، نه‏قبيله معروف و ...) از راه دادن ايشان به محفل خويش امتناع كردند. رسول اكرم كه براى پيران و كودكان امت خويش احترام زيادى قائل‏بود تا اين صحنه را ديد فرمود: «كسى كه به خردسالان ما احترام‏نكند و پيران ما را مورد تكريم قرار ندهد از ما نيست و با ما پيوستگى ندارد». اصحاب تا اين جمله را شنيدند متنبه شدند و به‏سرعت جاى را براى پيرمرد باز كردند و او را با احترام در بين خود جاى دادند.(9)

98- از مال حلال به فرزندان بخورانيد


آية اللّه العظمى سيد محمد كاظم يزدى مرجع بزرگ عالم تشيع، دراواخر عمر با بركت خويش روزى عده‏اى از بزرگان نجف را درجلسه‏اى گرد هم آورد و چهار نفر را به عنوان وصى براى خود معين نمود تا پس از مرگش مقدارى از وجوهات شرعيه را كه نزد ايشان بود به مجتهد بعد از وى تحويل دهند.
در همين حال يكى از نوادگان ايشان به نام حاج آقا رضا صاحب كتاب «بزم ايران» به سيد عرض كرد: بعضى از نوادگان شما يتيم هستند و تا به حال تحت سرپرستى شما بوده‏اند، خوب است چيزى از اين اموال را هم براى آنها تعيين كنيد.
سيد با آن حال كسالتى كه داشت فرمود: «نوادگان من اگر متدين هستند خدا روزى آنها را مى‏رساند و اگر نه چگونه از مالى كه از آن من نيست به آنها كمك كنم.»
بدين ترتيب حاضر نشد از اموال بيت‏المال استفاده شخصى نمايد و به فرزندانش بخوراند و همين باعث شد كه در آينده فرزندان و نوادگان ايشان جزو ستارگان علم و انديشه و از فقها و صاحب نظران طراز اول عالم اسلام گردند.(10)

99- نوازش فرزندان شهدا


جعفربن ابى‏طالب يكى از بزرگ‏ترين ياران رسول اكرم و برادر حضرت على(ع) است. وى در هجرت مسلمانان به حبشه، سرپرستى آنها را بر عهده داشت و بعد از بازگشت به مدينه ياورى قهرمان و غم‏خوارى نستوه براى رسول خدا بود. وقتى در جنگ با مشركين دودستش قطع گرديد و به شهادت رسيد، رسول اكرم درباره‏اش فرمود: «خداوند عوض اين دو دست دو بال به جعفر عنايت نمود و جعفر در بهشت با آنها پرواز مى‏كند»، لذا به جعفر طيّار معروف گرديد.
خبر شهادت جعفر مدينه و خصوصاً بنى‏هاشم را غرق در عزا كرد. رسول اكرم(ص) براى دلجويى از فرزندان جعفر به منزلش آمد وبه‏اسماء بنت عميس، همسر جعفر، فرمود: فرزندان جعفر را بياور! كودكان كه متوجه شدند رسول خدا به منزلشان آمده، شتابان به حضور حضرت شرفياب شدند.
رسول اكرم(ص) آنها را به آغوش گرفت و آنها را بوييد و با آنها بسيار مهربانى كرد، به طورى كه عبدالله بن جعفر، پس از سال‏ها، آن خاطره در ذهنش مانده بود و مى‏گفت: خوب به ياد دارم روزى كه رسول اكرم(ص) به خانه ما آمد و خبر شهادت پدرم را به مادرم داد و دست بر سر من و برادرم كشيد.(11)

100- مقام معلم


شخصى در مدينه مدرسه‏اى تأسيس كرد و به آموزش كودكان مشغول بود. روزى يكى از فرزندان امام حسين(ع) به مدرسه وى رفت و آيه شريفه «الحمدلله رب العالمين» را آموخت. وقتى به منزل برگشت، آيه را تلاوت كرد و معلوم شد آن را در مدرسه‏اى از معلم آموخته است.
امام حسين(ع) هداياى زيادى براى معلم فرستاد به طورى كه موجب شگفتى عده‏اى از ياران آن حضرت گرديد.
آنها نزد امام آمدند و عرض كردند: آيا آن همه پاداش به معلم رواست كه شما در برابر آموزش يك آيه، اين همه هديه براى معلم فرستاده‏اى؟!
حضرت فرمود: آنچه كه دادم چگونه برابرى مى‏كند با ارزش آنچه كه او به پسرم آموخته است.
ايشان با اين كار ارزش والاى معلم را به تمامى ياران و پيروان خود گوشزد نمود.(12)





[ ] [ ] [ مدیر ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

"یاد بگیر ، قدر هر چیزی را که داری بدانی، قبل از آنکه روزگار به تو یادآوری کند که: می بایست قدر چیزی را که داشتی، میدانستی ..."
صفحات دیگر
امکانات وب

  • سبزک | تبلیغات متنی