ستاره
فرهنگی آموزشی سرگرمی اطلاع رسانی 
قالب وبلاگ
نويسندگان

آسیابان و الاغ (داستان آموزنده از مجموعه داستانهای زنگ عدالت)

 

در یک روز گرم، آسیابانى با پسرش از روستا به شهر مى‏رفتند و الاغ ابلق آنان پشت سرشان راه مى‏رفت. در بین راه، چند بار ایستادند تا عرقشان خشک شود و دوباره به سفر ادامه دادند. اندکى بعد چند پسر دنبال آنان به راه افتادند و آنها را مسخره مى‏کردند. یکى از آنان گفت: «به این نادان‏ها نگاه‏کنید که در این گرماى شدید بر الاغى که خداوند براى سوارى آفریده است، سوارنمى‏شوند!»
آسیابان به فرزندش نگریست و گفت: «آن پسر درست مى‏گوید. بدون شک این حماقت است که پیاده برویم و بر الاغى که خداوند براى خدمت به ما آفریده است، سوار نشویم».
او این را گفت و به فرزندش کمک کرد که سوار الاغ شود، ولى خودش پیاده به سفر ادامه داد. پس از طى مسافت کمى، به سه کشاورز برخوردند. یکى از آنان گفت: «به این پسر خودخواه نگاه کنید که احترام پدر را نگاه نداشته و با آرامش سوار الاغ شده و پدرش را مجبور کرده است که در این گرماى سوزان پیاده برود!»
وقتى کشاورزان دور شدند، آسیابان به فرزندش گفت: «پسرم، پیاده شو که تا رسیدن به شهر من سوار شوم».
ایشان از تپه‏اى که در راهشان بود، عبور کردند. در یکى از پیچ‏ها زن و شوهرى آنان را دیدند. زن گفت: «این پسر بیچاره چه پدر خودخواه و سنگدلى دارد! نگاه کن که وى با خیال آرام سوار الاغ شده و پسرش را مجبور کرده است پیاده راه برود و گرما بدنش را بسوزاند!»
هنگامى که آسیابان سخن آن زن را شنید، پسرش را پشت سر خود سوار کرد و سفر ادامه یافت. در میان راه، پیرمردى را دیدند. پیرمرد درحالى که سرش را مى‏جنباند، گفت: «هر کسى مى‏تواند بفهمد که این الاغ مال شما نیست، اگر صاحب آن بودید، در این گرماى شدید با سوار شدن دوپشته، آن را به ستوه نمى‏آوردید! آیا از این کار شرم ندارید؟»
آسیابان بیچاره از سخن پیرمرد شرمنده شد. از الاغ پایین آمد؛ فرزندش را نیز فرود آورد. اکنون چه کار باید بکنند؟ تا این زمان کسى کار آنان را قبول نداشته است. آسیابان مدت کوتاهى اندیشید و ناگهان فکرى به خاطرش آمد. وى شاخه‏اى کلفت از یک درخت کند و شاخ و برگ‏هاى آن را زد. سپس پاهاى الاغ را به آن بست و او و فرزندش آن را بر دوش کشیدند.
مردم کوچه و بازار با خنده، کف، فریاد و مسخره از آنها استقبال کردند! هنگامى که از روى یک پل مى‏گذشتند، ناگهان طناب‏ها از هم گسست و الاغ در رودخانه افتاد. سپس شناکنان به کناره دیگر رودخانه رسید و در مزارع به چرا مشغول شد.
آسیابان و پسرش ایستادند و به الاغ نگریستند. آنگاه آسیابان آهى کشید وگفت: «کوشیدم که همه را راضى کنم و سرانجام هیچ کس راضى نشد، حتى‏الاغ!»

[ ] [ ] [ مدیر ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

"یاد بگیر ، قدر هر چیزی را که داری بدانی، قبل از آنکه روزگار به تو یادآوری کند که: می بایست قدر چیزی را که داشتی، میدانستی ..."
صفحات دیگر
امکانات وب

  • سبزک | تبلیغات متنی