ستاره
فرهنگی آموزشی سرگرمی اطلاع رسانی 
قالب وبلاگ
نويسندگان

آفریده شگفت آور (داستان کوتاه آموزنده از مجموعه داستانهای زنگ عدالت)

 

 

داستان‏هاى فراوانى درباره برخى حیوانات که به تربیت بچه‏هایى از غیرجنس خود پرداخته‏اند، نقل مى‏شود؛ از جمله آنها داستان‏هایى است غیرواقعى درباره بچه‏هایى از انسان‏ها که کسى نمى‏داند چگونه جانوران وحشى و درنده بر آنان چیره شده و ایشان را با فرزندان خود تربیت کرده‏اند.
دوستى داشتم که یگانه فرزند پدر و مادرش بود و آنان براى او ثروت هنگفتى به ارث گذاشته بودند. او پس از تحصیلات دانشگاهى، یک شرکت تجارى بزرگ تأسیس کرد و با این کار، ارثیه پدرى را چند برابر کرد. تفریح مورد علاقه وى این بود که به همراه چند تا از دوستان علاقه‏مند به شکار، یک ماه تمام از سال را در یکى از کشورهاى آفریقایى براى شکار جانوران وحشى و درنده سپرى مى‏کرد.
دوستم ابراهیم گفت: به منطقه‏اى که مى‏خواستیم در آن شکار کنیم رسیدیم. به کمک چند تن از راهنمایان آفریقایى چادرهایمان را برپا کردیم. فرداى آن روز، صبح زود، در چهار اتومبیل ویژه شکار سوار شدیم که در آنها، آب، آذوقه، اسلحه و سایر لوازم مورد نیاز را گذاشتیم.
در نخستین هفته سفر، بخت یارمان بود به طورى که دو شیر و سه ببر و چهار افعى بزرگ که پوستى زیبا داشتند، شکار کردیم.
شبى بیدار مانده بودیم و داستان‏هایى را درباره تجربه‏هاى جدیدمان در شکار براى یکدیگر تعریف مى‏کردیم. در این بین، رئیس خدمتکاران به چادر بزرگى که براى جلسات و پذیرایى از میهمانان اختصاص داده بودیم، وارد شد و گفت: «آقا، افرادى از روستاى مجاور آمده‏اند و مى‏خواهند با شما ملاقات کنند».
با این که از آمدن ایشان در آن نیمه شب به شگفتى افتاده بودم، اجازه ورود دادم. دیدارکنندگان سه نفر بودند؛ یکى از آنان پیرمردى بود که هنوز قامت بلندش استوار مانده بود و دو جوان که از وى کوتاه‏قدتر بودند و چشمانشان سیاه‏تر و درخشان‏تر از چشمان او بود. پیرمرد لب به سخن گشود و گفت: «آقا، آمده‏ایم که براى بیرون راندن شبحى از شما کمک بخواهیم. آن‏شبح که نه انسان و نه جانور است، پیش از سپیده صبح به روستاى ما مى‏آید و ترس بر اهالى روستا و چارپایان چیره مى‏سازد و خواب را از چشمانمان ربوده است».
خندیدم و گفتم: «ولى چرا آمده‏اید از من کمک بگیرید؟ مگر نمى‏دانید که من شکارچى هستم و نه جادوگر؟»
پیرمرد به آرامى پاسخ داد: «آقاى من، شنیده‏ایم که شما مرد دانشمندى هستید و کتاب‏هایى خوانده‏اید و مطمئناً راهى براى بیرون راندن اشباح مى‏دانید. به همین جهت آمده‏ایم از شما خواهش کنیم که به یارى ما بشتابید. ما اکنون همسایه شما هستیم و همسایه بر همسایه حق دارد».
به آنان قول مساعد دادم و روز بعد همراه یکى از خدمتکاران به آن روستا وارد شدم. در آن زمان دوستانم طبق معمول به شکار رفتند. پیرمرد سیاهپوست و دو فرزندش مرا به جایى که شبح غالباً در آن جا پیدا مى‏شد، بردند. از شاخه‏ها و ساقه‏هاى درختان آلاچیقى دو طبقه مشرف بر آن مکان برپا کردیم. آن شب من و پیشخدمت در آلاچیق خوابیدیم و به او سفارش کردم مرا پیش از دمیدن سپیده صبح بیدار کند. اندکى بعد ناگهان از لانه‏اى پنهان در زمین ماده گرگى بزرگ پدیدار شد و دو توله دنبال او بودند. سپس موجود شگفت‏آورى که روى چهار دست و پا راه مى‏رفت و سر و صورتش مانند انسان بود، جلو آمد. گرگ بى‏باکانه دور روستا گشت، زیرا ساکنان از ترس، توانایى حرکت را از دست داده بودند. سپس گوساله کوچکى را که کشته بود، با خود برداشت و به لانه‏اش بازگشت تا خود و دو توله‏اش و توله سومى شگفت‏آورش آن را بخورند. من مراقب حرکات گرگ و دو توله و آن موجود عجیب بودم و از کمین‏گاه، چشمان آن موجود را دیدم و یقین کردم که وى یک انسان است. به همین جهت مصمم شدم هر چه زودتر او را بگیرم.
جانوران وحشى و درنده عادت دارند در شب گردش کنند و پیش از طلوع خورشید به لانه‏هایشان بازگردند و روز را بخوابند. از این رو، غروب روز بعد آمدیم و گودال بزرگى نزدیک لانه گرگ کندیم و در آن کمین کردیم. چراغ‏هاى نورافکنى نیز با خود داشتیم. هنگامى که گرگ ساعت سه بعد از نیمه‏شب از لانه‏اش خارج شد، گذاشتیم او و توله‏هایش بروند. هنگامى که نوبت به موجود شگفت‏آور رسید، به وى هجوم بردیم و درحالى که دو پیشخدمت دیگر اسلحه‏هاى خود را آماده کرده بودند، پتویى را روى او انداختم. به این طریق، توانستیم تقلاى سخت او را متوقف کنیم و به چادرمان بیاوریم.
آن موجود که مردم روستا گمان مى‏کردند شبحى هولناک است، دخترى ده‏ساله بود. براى او لباس‏هایى دوختیم و به وى پوشاندیم. همچنین به او آموختیم راست راه برود و وى را «گمشده» نام نهادیم.
ما از سفر پیروزمندانه بازگشتیم و بزرگ‏ترین پیروزى من این بود که آن کودک «گرگ» را که «گمشده» نامیده شد، به فرزندى پذیرفتم و آموزگارى برایش آماده کردم تا ابتدا سخن گفتن و سپس خواندن و نوشتن به وى بیاموزد.

[ ] [ ] [ مدیر ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

"یاد بگیر ، قدر هر چیزی را که داری بدانی، قبل از آنکه روزگار به تو یادآوری کند که: می بایست قدر چیزی را که داشتی، میدانستی ..."
صفحات دیگر
امکانات وب

  • سبزک | تبلیغات متنی