ستاره
فرهنگی آموزشی سرگرمی اطلاع رسانی 
قالب وبلاگ
نويسندگان

زنگ عدالت (داستان کوتاه آموزنده از مجموعه داستانهای زنگ عدالت)

یکى از پادشاهان در میدان مرکزى شهر برجى ساخت و بالاى آن زنگى آویخت. ریسمانى نیز به آن بست که تا زمین مى‏رسید. او اعلام کرد هر ستمدیده‏اى که این زنگ را بکوبد، باید به کار او رسیدگى کنند و حق وى را بگیرند. به همین جهت، آن زنگ به «زنگ عدالت» معروف شد.
هنگامى که بنایان برج را ساختند و زنگ را آویزان کردند، مردم از کوچک‏وبزرگ و مرد و زن به میدان آمدند تا آن زنگ قشنگ را ببینند. آنان‏براى شنیدن صداى زنگ بسیار مشتاق بودند. پادشاه‏آمد ومردم با خودگفتند: «بدون‏شک پادشاه آمده است که زنگ را براى نخستین بار به صدا درآورد».
سکوت بر میدان حکمفرما شد و همگان منتظر ماندند تا ببینند پادشاه چه خواهد کرد. هنگامى که پادشاه به پاى برج رسید، زنگ را نکوبید و به ریسمان آن نیز دست نزد، فقط به مردم گفت: «این زنگ قشنگ را مى‏بینید! این زنگ از آن شماست و جز در هنگام ضرورت نباید آن را به صدا درآورد. هرگاه کسى از شما مورد ستم قرار گیرد، این زنگ را به صدا درمى‏آورد و در آن هنگام قضات به این میدان مى‏شتابند و به شکایتش رسیدگى مى‏کنند و حقش را مى‏ستانند. این زنگ از آن همه شماست؛ توانگر و بینوا، پیر و جوان و نیرومند و ناتوان؛ ولى هر کس بى دلیل آن را به صدا درآورد، مجازات سختى را متحمل خواهد شد، زیرا زنگ عدالت براى سرگرمى نیست».
سال‏ها گذشت و زنگ عدالت بارها به صدا درآمد و قضات گرد آمدند و بى‏درنگ در مورد شکایاتى حکم صادر کردند که در غیر آن صورت، به فراموشى سپرده مى‏شد. ستم از میان رفت و اشتباهات اصلاح شد. از آن روز ستمدیدگان دانستند که براى خود مرجعى امین دارند. ستمکاران نیز دانستند که ستمشان براى مدتى طولانى پنهان نخواهد ماند.
پس از مدتى قسمت پایین ریسمان فرسوده و کوتاه شد به گونه‏اى که تنها دست افراد قدبلند به آن مى‏رسید. یکى از قضات آن را دید و گفت: «اگر کودک درمانده‏اى بخواهد زنگ را به صدا درآورد، چگونه دستش به ریسمان خواهد رسید؟» او دستور داد ریسمان را عوض کنند و به جاى آن ریسمانى بلندتر بیاورند که سر آن به زمین برسد؛ ولى در آن شهر، ریسمان بلندى نیافتند که به جاى ریسمان فرسوده بگذارند و کسى را فرستادند تا از شهرى دیگر ریسمانى بلندتر بخرد. این کار چند روز و شاید هم چند هفته طول مى‏کشید. آیا باید عدالت در این مدت متوقف شود؟
یک نفر که تاکستانى داشت، گفت: «مى‏توانم ریسمانى موقت آماده کنم که تا آمدن ریسمان تازه مورد استفاده قرار گیرد». وى رفت و از تاکستان خود شاخه موى را جدا کرد و آن را به ریسمان بست تا جاى قسمت فرسوده را بگیرد. قضات نیز موقتاً با این کار موافقت کردند.
در اطراف شهر، مردى زندگى مى‏کرد که اسبى پیر داشت. اکنون دیگر آن مرد به اسب اعتنایى نداشت و علوفه مورد نیاز را برایش فراهم نمى‏کرد و توجهى به نظافت آن نداشت. اسب در دوران جوانى او که سوارکار ماهرى به شمار مى‏رفت، خدمت‏هاى زیادى براى وى انجام داده بود، ولى اکنون آن مرد خدمت‏هایش را از یاد برده بود. بى‏اعتنایى او به اسب تعجبى نداشت، زیرا او بسیار طمعکار و بخیل بود و بیشتر اوقات خود را با کیسه‏هاى پر از طلا سپرى مى‏کرد. او محتویات کیسه‏ها را روى زمین مى‏ریخت، آنها را مى‏شمرد ودوباره به درون کیسه برمى‏گرداند و این کار را بارها تکرار مى‏کرد. اسب بیچاره‏نیز پیوسته در خیابان‏ها وکوچه‏هاى شهر سرگردان بود و در معرض سرماى شدید و پارس سگ‏ها و سنگ‏پرانى بچه‏هاى سنگدل قرار داشت. آن مرد بخیل باخود مى‏گفت: «این اسب چه فایده‏اى دارد و چرا پولم را براى غذا و تیمارکردن او صرف کنم؟ بهتر است آن را بفروشم، ولى چه کسى آن را مى‏خرد، درحالى که این حیوان لاغر نمى‏تواند حتى یک کودک را حمل کند؟ اى کاش آن حیوان از گرسنگى مى‏مرد و من براى همیشه از دست او راحت‏مى‏شدم».
اسب بیچاره رها شده بود و هیچ کس به آن علوفه نمى‏داد. اسب گرسنه مى‏شد و از شدت گرسنگى به جستجوى علوفه مى‏پرداخت و در شهر سرگردان بود.
ظهر یکى از روزهاى بسیار گرم، اسب براى یافتن خوراک به این سو و آن‏سو مى‏رفت و در ساعتى که مردم از گرماى تابستان گریخته و در خانه‏هاى خود پناه گرفته بودند، به کنار برج رسید و شاخه تاک را که برگ‏هاى سبزى بر آن بود، مشاهده کرد. به آن نزدیک شد و مقدارى از برگ‏ها را خورد. با این کار، زنگ به صدا در آمد و آن صدا به گوش همه ساکنان شهر رسید. قضات نیز صدا را شنیدند و به میدان شتافتند تا ببینند کدام ستمدیده در این ساعت گرم روز، زنگ عدالت را کوبیده است. هنگامى که دیدند اسب برگ‏ها را مى‏جود و با ولع به باقى‏مانده برگ‏ها مى‏نگرد، شگفتى آنان بیشتر شد. یکى از قضات گفت: «آن اسب مرد طمعکار و بخیل است و زنگ را مى‏کوبد تا به شکایتش رسیدگى شود و ستمى که به او رسیده است، برطرف گردد».
یکى از همکارانش گفت: «او حقش را مى‏خواهد و حتماً به آن خواهد رسید». در این زمان صدها تن از مردم دور برج گرد آمده بودند تا حکم قضات را درباره شکایت ستمدیده‏اى بشنوند. قضات یکى از حاضران را دنبال صاحب اسب فرستادند. هنگامى که آمد، به او دستور دادند کنار اسب ستمدیده بایستد. یکى از قضات از او پرسید: «این اسب از کیست؟»
مرد با شک پاسخ داد: «آقاى قاضى، آن مال من بود، ولى دیگر مال‏من‏نیست».
- چطور دیگر مال تو نیست؟ آیا آن را فروخته‏اى؟
- آن را نفروخته‏ام، زیرا هیچ کس حاضر نیست آن را بخرد. به همین جهت آن را آزاد گذاشتم تا هر جا مى‏خواهد برود و هر کارى که مى‏خواهد، بکند.
- اى مرد اهمال‏کار، آیا نمى‏دانى صاحب چارپا در پیشگاه قانون مسؤول است. به ما بگو آیا این اسب در گذشته به تو خدمتى کرده است؟
- بله، آقایان، مرا به میدان‏هاى جنگ و یارى رساندن به بیچارگان و سفرهاى شکار و تفریح برده است.
- آیا درست است که یک بار جانت را نیز نجات داده است؟
- بله، یک بار که به شدت زخمى شده بودم، مرا به جایى برد که کمک‏هاى اولیه در مورد من انجام شد.
رئیس قضات با صداى بلند گفت: «اى مردم، شما چیزى را که این مرد گفت، شنیدید و دیدید که او به این اسب در برابر خدمات فراوان و نجات جانش چه رفتارى داشته است. فرومایگى و آز، چشمِ بصیرتش را کور و گوش وجدانش را کر کرده و به این سبب، پاداش آن اسب را با گرسنه رها کردن داده است. اکنون حیوان آمده و زنگ عدالت را کوبیده است تا از ستم صاحب خود شکایت کند».
قضات درباره این موضوع چند دقیقه مشورت کردند. سپس رئیس آنان گفت: «دادگاه حکم مى‏کند که نیمى از ثروت تو را بگیرند و در خزانه کشور بگذارند و آن را سخاوتمندانه براى این اسب که به تو خدمات شایانى کرده است، خرج کنند. همچنین براى اسبْ پرستارى تعیین خواهد شد که غذا و آب برایش تهیه کرده و تا آخر عمرش تیمار کند».
مردم با صداى بلند بر عدالت قضات در مورد اسب آفرین گفتند و آزمندى و فرومایگى مرد را تقبیح کردند. قضات نیز اسب را به مرد امینى سپردند تاآن‏را تیمار کند. مرد طمعکار و بخیل نیز به خانه رفت تا نیمى از ثروت خویش را بردارد و به قضات تقدیم کند درحالى که نزدیک بود از شدت اندوه جان از تنش بیرون شود.
از آن روز به بعد کسى از اهالى شهر، اسب را سرگردان در کوچه‏ها و خیابان‏ها و مزارع ندید، زیرا آن حیوان نجیب در اصطبل خود از جاى گرم و نرم و علوفه برخوردار شده بود.

[ ] [ ] [ مدیر ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

"یاد بگیر ، قدر هر چیزی را که داری بدانی، قبل از آنکه روزگار به تو یادآوری کند که: می بایست قدر چیزی را که داشتی، میدانستی ..."
صفحات دیگر
امکانات وب

  • سبزک | تبلیغات متنی