ستاره
فرهنگی آموزشی سرگرمی اطلاع رسانی 
قالب وبلاگ
نويسندگان

همیاری (داستان کوتاه از مجموعه داستانهای کوه مقدس)

 

یکى از اهالى روستایى داشت به شهر مى‏رفت؛ هنگامى که به دره‏اى تنگ رسید، مشاهده کرد که سیل صخره‏هاى بزرگى را غلتانده و راه را بسته است. او راهى براى عبور نیافت. کوشید تا بعضى از صخره‏ها را جا به جا کند، ولى تلاشش به جایى نرسید و نتوانست هیچ یک از آنها را از میان جاده بردارد. کنار راه مسدود نشست و بر بداقبالى خود گریست و گفت: «نمى‏دانم هنگامى که شب تاریک فرارسد و جانوران وحشى و درنده در جستجوى طعمه بیرون بیایند، چه اتفاقى برایم خواهد افتاد».
در این میان که او اندوهگین نشسته بود، کشاورزى با یک گارى پر از سبزى که آنها را براى فروش به شهر مى‏برد، از راه رسید. وى گارى را متوقف کرد و براى باز کردن راهى براى خود و گارى‏اش کوشش کرد، ولى تلاش او نیز بى‏ثمر بود. نزدیک روستایى روى زمین نشست و گفت: «چه باید کرد؟ اگر به روستا بازگردم، کسى سبزى‏هایم را نمى‏خرد و اگر این جا بمانم، مى‏ترسم جانوران وحشى به من حمله کنند».
پس از مدت کوتاهى، مسافران دیگرى رسیدند و هر یک از آنان به تنهایى براى غلتاندن صخره‏ها کوشید تا گذرگاهى را باز کند، ولى کوشش هر یک به‏شکست انجامید. آنان در جاهایى دور از یکدیگر مى‏نشستند و به بداقبالى خود مى‏اندیشیدند.
سرانجام، یکى از مسافران فریاد برآورد و گفت: «برادران، هر یک از ما به‏تنهایى براى تکان دادن صخره‏ها تلاش کرد و شکست خورد، چرا با یکدیگر این کار را نکنیم؟»
آنان از جا برخاستند و به سرعت توانستند صخره‏ها را جا به جا کنند و باگشودن راه به سفر خویش ادامه دهند. آنان در دل خویش احساس شادى مى‏کردند و با خود مى‏گفتند: «اگر شخص تنها باشد، بسیار ناتوان است و اگر انسان‏ها یکدیگر را یارى کنند، بسیار نیرومند مى‏شوند!»

[ ] [ ] [ مدیر ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

"یاد بگیر ، قدر هر چیزی را که داری بدانی، قبل از آنکه روزگار به تو یادآوری کند که: می بایست قدر چیزی را که داشتی، میدانستی ..."
صفحات دیگر
امکانات وب

  • سبزک | تبلیغات متنی