گریس دارلینگ (داستان کوتاه از مجموعه داستانهای کوه مقدس)

 

یک روز صبح مه غلیظى همه جا را فرا گرفته بود، باران شدیدى مى‏باریدو تندبادى در کانال مانش مى‏وزید. در این حال، تندباد یک کشتى را به صخره‏هاى دور ساحل کوبید و آن را درهم شکست. چند نفر از مسافران کشتى غرق شدند و بقیه به نیمه معلق کشتى میان صخره‏ها چسبیدند؛ امواج توفنده دهان گشوده بودند که آنان را نیز ببلعند.
گریس دارلینگ، دختر جوان نگهبان فانوس دریایى در یکى از جزیره‏هاى نزدیک به محل حادثه، آن منظره وحشتناک را دید و فریادهاى کمک را که با غرش امواج درهم آمیخته بود، شنید. او به پدرش گفت: «پدرجان، خوب است بر قایق سوار شویم و به کمک آنان برویم».
پدر پیر و آزموده که مى‏دانست در چنین مواردى کوشش بى‏فایده است،به‏دخترش گفت: «کسى نمى‏تواند بر این طوفان سرکش پیروز شود و تلاش ما بر باد مى‏رود. بهتر است جانمان را بیهوده در معرض خطر قرارندهیم».
دختر با مهربانى به پدرش نگاه کرد و گفت: «آیا وجدانمان اجازه مى‏دهد شاهد غرق شدن آنان باشیم و براى نجاتشان نکوشیم؟ پدرجان، ما وظیفه داریم بکوشیم و اگر در کمک به آنان کوتاهى کنیم، در طول زندگى خویش از عذاب وجدان آسوده نخواهیم بود».
پدر و دختر به سوى قایق سنگین فانوس دریایى رفتند و بر آن سوار شدند. گریس دارلینگ یک پارو را گرفت و پدرش دیگرى را. آن دو به سوى تکه‏هاى معلق کشتى رفتند و مانند قهرمانان با امواج هولناک مبارزه کردند تا این که توانستند ظرف دو ساعت فاصله یک میلى را بپیمایند و به مسافران کشتى شکسته نزدیک شوند. نگهبان به سوى آنان پرید و به آنان کمک کرد تا بر قایق سوار شوند. در این میان، گریس، آن دختر قهرمان و نیرومند، از نهایت نیرو و مهارتش براى ثابت نگه داشتن قایق در مقابل امواج استفاده مى‏کرد. هنگامى که پدر مسؤولیت سخت خویش را به پایان رساند، قایق‏سنگین به سوى فانوس دریایى حرکت کرد و توانست به سلامت به مقصد برسد.
در خانه نگهبان تهى‏دست، پذیرایى شایسته‏اى از مسافران شد؛ گریس زخم‏هاى مجروحین را مى‏بست و به بیماران کمک مى‏کرد. همچنین به همه‏آنان که یک شبانه روز بى‏غذا مانده بودند، غذا داد. نگهبان با رؤساى‏خودتماس گرفت و موضوع را به آنان گفت. ایشان از او و دختر دلاورش تقدیرکردند و پس از این که هوا آرام شد، هر مسافرى را به شهر خودرساندند.


این حادثه مدت‏ها پیش اتفاق افتاد، ولى نام گریس دارلینگ، دختر دلاور و قهرمانى که قلبى زرین داشت، در دفتر قهرمانان و جانبازان ثبت شد. مگر او جانش را در راه نجات دیگران به خطر نینداخت؟ آیا پدرش را وادار نکرد که براى این عمل انسانى بکوشد؟
پس از سال‏ها هنگامى که گریس دارلینگ از دنیا رفت، او را در آرامگاهى کوچک نزدیک فانوس دریایى به خاک سپردند و بر سنگ گورش تصویر او را درحالى که پاروى قایقى را در دست راست گرفته است، حجارى کردند و در زیر آن تصویر نوشتند:
«کدام سعادت بالاتر از سعادت قهرمانانى است که براى نجات دیگران جان خود را به خطر مى‏اندازند؟»