ستاره
فرهنگی آموزشی سرگرمی اطلاع رسانی 
قالب وبلاگ
نويسندگان

گریس دارلینگ (داستان کوتاه از مجموعه داستانهای کوه مقدس)

 

یک روز صبح مه غلیظى همه جا را فرا گرفته بود، باران شدیدى مى‏باریدو تندبادى در کانال مانش مى‏وزید. در این حال، تندباد یک کشتى را به صخره‏هاى دور ساحل کوبید و آن را درهم شکست. چند نفر از مسافران کشتى غرق شدند و بقیه به نیمه معلق کشتى میان صخره‏ها چسبیدند؛ امواج توفنده دهان گشوده بودند که آنان را نیز ببلعند.
گریس دارلینگ، دختر جوان نگهبان فانوس دریایى در یکى از جزیره‏هاى نزدیک به محل حادثه، آن منظره وحشتناک را دید و فریادهاى کمک را که با غرش امواج درهم آمیخته بود، شنید. او به پدرش گفت: «پدرجان، خوب است بر قایق سوار شویم و به کمک آنان برویم».
پدر پیر و آزموده که مى‏دانست در چنین مواردى کوشش بى‏فایده است،به‏دخترش گفت: «کسى نمى‏تواند بر این طوفان سرکش پیروز شود و تلاش ما بر باد مى‏رود. بهتر است جانمان را بیهوده در معرض خطر قرارندهیم».
دختر با مهربانى به پدرش نگاه کرد و گفت: «آیا وجدانمان اجازه مى‏دهد شاهد غرق شدن آنان باشیم و براى نجاتشان نکوشیم؟ پدرجان، ما وظیفه داریم بکوشیم و اگر در کمک به آنان کوتاهى کنیم، در طول زندگى خویش از عذاب وجدان آسوده نخواهیم بود».
پدر و دختر به سوى قایق سنگین فانوس دریایى رفتند و بر آن سوار شدند. گریس دارلینگ یک پارو را گرفت و پدرش دیگرى را. آن دو به سوى تکه‏هاى معلق کشتى رفتند و مانند قهرمانان با امواج هولناک مبارزه کردند تا این که توانستند ظرف دو ساعت فاصله یک میلى را بپیمایند و به مسافران کشتى شکسته نزدیک شوند. نگهبان به سوى آنان پرید و به آنان کمک کرد تا بر قایق سوار شوند. در این میان، گریس، آن دختر قهرمان و نیرومند، از نهایت نیرو و مهارتش براى ثابت نگه داشتن قایق در مقابل امواج استفاده مى‏کرد. هنگامى که پدر مسؤولیت سخت خویش را به پایان رساند، قایق‏سنگین به سوى فانوس دریایى حرکت کرد و توانست به سلامت به مقصد برسد.
در خانه نگهبان تهى‏دست، پذیرایى شایسته‏اى از مسافران شد؛ گریس زخم‏هاى مجروحین را مى‏بست و به بیماران کمک مى‏کرد. همچنین به همه‏آنان که یک شبانه روز بى‏غذا مانده بودند، غذا داد. نگهبان با رؤساى‏خودتماس گرفت و موضوع را به آنان گفت. ایشان از او و دختر دلاورش تقدیرکردند و پس از این که هوا آرام شد، هر مسافرى را به شهر خودرساندند.


این حادثه مدت‏ها پیش اتفاق افتاد، ولى نام گریس دارلینگ، دختر دلاور و قهرمانى که قلبى زرین داشت، در دفتر قهرمانان و جانبازان ثبت شد. مگر او جانش را در راه نجات دیگران به خطر نینداخت؟ آیا پدرش را وادار نکرد که براى این عمل انسانى بکوشد؟
پس از سال‏ها هنگامى که گریس دارلینگ از دنیا رفت، او را در آرامگاهى کوچک نزدیک فانوس دریایى به خاک سپردند و بر سنگ گورش تصویر او را درحالى که پاروى قایقى را در دست راست گرفته است، حجارى کردند و در زیر آن تصویر نوشتند:
«کدام سعادت بالاتر از سعادت قهرمانانى است که براى نجات دیگران جان خود را به خطر مى‏اندازند؟»

[ ] [ ] [ مدیر ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

"یاد بگیر ، قدر هر چیزی را که داری بدانی، قبل از آنکه روزگار به تو یادآوری کند که: می بایست قدر چیزی را که داشتی، میدانستی ..."
صفحات دیگر
امکانات وب

  • سبزک | تبلیغات متنی