ستاره
فرهنگی آموزشی سرگرمی اطلاع رسانی 
قالب وبلاگ
نويسندگان

دو پسر (داستان کوتاه از مجموعه داستانهای کوه مقدس)

روزى دو پسر نزد یکى از امیران عرب در بیابان شام آمدند تا براى تقدیم قهوه به میهمانان و دوستان او استخدام شوند. امیر براى این کار فقط به یکى از آن دو پسر نیازمند بود و مى‏خواست بهترین آن دو را برگزیند.
امیر بعد از ظهر آن روز جلو چادر بزرگش نشسته بود. ناگهان دید یک کاروان شتر از دور مى‏آیند. یکى از پسران را صدا کرد و از او پرسید: «پسرم، نام تو چیست؟»
پاسخ داد: «آقاى من، نامم عَجاج است».
امیر به وى گفت: «مى‏خواهم بر اسب من سوار شوى و به سوى این کاروان بروى و بپرسى از کجا مى‏آید، به کجا مى‏رود و چه اموالى با خود دارد».
عجاج به سوى اسب شتافت و بر آن سوار شد و به سوى کاروان تاخت. هنگامى که به کاروان نزدیک شد، سرعت اسب را کم نکرد. شتران ترسیدند و از یکدیگر جدا شدند و هر کدام به سویى رفتند. از این رو، کاروانیان در بازگرداندن شتران به زحمت افتادند.
عجاج اسب را جلو کاروان متوقف کرد و با صداى بلند فریاد زد: «اى کاروانیان، سلام!» کسى پاسخ سلامش را نداد. سپس از آنان پرسید: «از کجا مى‏آیید؟»
رئیس کاروان با سردى گفت: «به تو ربطى ندارد».
عجاج با تندى گفت: «ولى جناب امیر مى‏خواهد بداند از کجا مى‏آیید، به کجا مى‏روید و با خود چه کالایى دارید؟»
رئیس کاروان گفت: «پسرک، برو. خداوند به ما لطف کرده بود و پیش از آمدنت سفر خوشى داشتیم، شاید پس از رفتن تو، به وضع سابق بازگردیم».
عجاج دانست که هیچ خبرى به دست نخواهد آورد. او بسیار خشمگین شد و گفت: «به امیر خواهم گفت که شما اهل تجارت با ما نیستید». رئیس‏کاروان گفت: «فراموش نکن به امیر بگویى پسرى که بر اسب اصیل آقایش سوار شده است، براى آن شایستگى ندارد».
عجاج به سوى امیر بازگشت و گفتگوى خود با رئیس کاروان را براى او شرح داد و گفت نتوانسته است اطلاعاتى به دست آورد. امیر او را رد کرد و گفت: «اگر به نظر رئیس کاروان تو براى سوار شدن بر اسب من شایستگى ندارى، بدون شک براى تقدیم قهوه به میهمانان و دوستان من نیز شایسته نیستى. به خانه‏ات بازگرد و کار دیگرى پیدا کن».
در این هنگام امیر به پسر دیگر که «کریم» نام داشت، روى کرد و به او دستور داد که به سوى کاروان برود و اطلاعات لازم را به دست آورد. کریم سوار همان اسب اصیل شد و پیش از این که به کاروان برسد، سرعت اسب را کم کرد تا شتران را رم ندهد و از یک راه فرعى به پشت کاروان رفت و گفت: «برادران، سلام علیکم». کاروانیان به او نگاه کردند و پاسخ دادند: «علیکم السّلام و و برکاته».
کریم به کاروان نزدیک شد و پس از مدت کمى گفت: «بدون شک سفرتان طولانى بوده و آثار خستگى در شما پیداست». رئیس کاروان دید پسر بر همان اسب اصیل سوار شده است، رو به او کرد و گفت: «ما شهر داریا را صبح زود، پیش از طلوع خورشید ترک کرده‏ایم».
- امیدوارم خداوند به شما توفیق بدهد تا کالاهایتان را به قیمتى که دوست دارید، بفروشید و به سلامت به سرزمینتان بازگردید.
- اى جوان، سپاسگزاریم. کاروان ما بهترین میوه و سبزى را با خود دارد. مابه دمشق مى‏رویم که به امید خدا آنها را بفروشیم.
- دوست دارم امشب نزد ما استراحت کنید.
- لطف دارید، ما باید به سفرمان ادامه دهیم تا شب را در روستایى نزدیک دمشق بگذرانیم.
کریم تصمیم گرفت بازگردد و گفت: «دست خدا به همراهتان». رئیس کاروان گفت: «به جناب امیر، بگو ما از دیدن اسب اصیل او شادمان شدیم، ولى شادى ما از مشاهده سوارکار مؤدب آن بیشتر است».
کریم با اطلاعات لازم به سوى امیر بازگشت و گفتگویش با کاروانیان را شرح داد. امیر از رفتار او خرسند شد و وى را به خدمت پذیرفت.

[ ] [ ] [ مدیر ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

"یاد بگیر ، قدر هر چیزی را که داری بدانی، قبل از آنکه روزگار به تو یادآوری کند که: می بایست قدر چیزی را که داشتی، میدانستی ..."
صفحات دیگر
امکانات وب

  • سبزک | تبلیغات متنی