ستاره
فرهنگی آموزشی سرگرمی اطلاع رسانی 
قالب وبلاگ
نويسندگان

دیدار (داستان کوتاه)

 

در ایالات متحده آمریکا جنگ داخلى بین مردم شمال و جنوب به شدت ادامه داشت. هر دو ارتش تعداد زیادى از پسران کم سن و سال منطقه خود را، على‏رغم مخالفت شدید خانواده‏هایشان، به جنگ فراخوانده بودند. این پسران خانه و مدرسه و مزرعه را رها کرده و به ارتش پیوسته بودند. در ارتش مسؤولیت‏هاى فراوانى به این جوانان واگذار مى‏شد، مانند خدمت در بیمارستان هاى صحرایى، فرستادن نامه‏هاى فورى به مناطق دیگر و....
پس از گذشت یک ماه که جنگ ده‏ها قربانى گرفت، آرامش بر مناطق جنگ‏زده حکمفرما شد، بدون این که آتش‏بس رسمى اعلام شود. رزمندگان که در آرزوى بازگشت به خانه و خانواده بودند، نفس راحتى کشیدند. کوچک‏ترها بیش از بزرگ‏ترها از توقف جنگ شادمان شدند.
بهار فرارسیده بود و خورشید مى‏درخشید. گیاهان و گل‏ها، دشت‏ها و دامنه کوه‏ها را پوشانده بودند و آدمى را به گردش در دامان زیبا و پرمهر طبیعت فرامى‏خواندند. پسرى به نام «تام» از چادر خویش در اردوگاه شمال بیرون آمد و به‏همراه مقدارى توشه که در دستمالى گذاشته و در دست گرفته بود، درحالى که نمى‏دانست به کجا مى‏رود سفر خویش را آغاز کرد. ظهر به مکان زیبایى رسید که برکه آب زلالى در آن بود. خسته و گرسنه روى چمن نشست و دستمالش را باز کرد. پیش از آن که لقمه اول را در دهانش بگذارد، پسرى پیش او آمد. تام به فراست و تجربه فهمید که او از ارتش جنوب است. از او پرسید: جنوبى هستى؟
پسر گفت: بله، و تو شمالى هستى؟
- شمال و جنوب به ما چه ربطى دارد! نام من «تام» است، نام تو چیست؟
- نام من هم «سام» است و خانواده‏ام کشاورز هستند.
- این غذایى است که مادرم گاه و بى‏گاه برایم مى‏فرستد. پدرم نیز آموزگار است.
- ولى خانواده من فقیر هستند و براى خودشان هم غذاى کافى ندارند، پس از کجا براى من چیزى بفرستند؟
تام همه چیز را فراموش کرد؛ جنگ و دشمنى، شمال و جنوب، همه اینها را از یاد برد. دانست که این پسر همسن اوست و مانند او دوست دارد نزد پدر و مادر، برادران و خواهران و نزدیکان و همسایگانش بازگردد. از او دعوت کرد که غذایش را با هم بخورند. آنان غذا را خوردند و با هم صحبت کردند. سپس مقدارى میوه صحرایى چیدند و به جاى دسر خوردند. آن‏گاه به فکرشان رسید که در برکه شنا کنند؛ لباس‏هایشان را کندند و در آب افتادند. به روى هم آب پاشیدند، مسابقه دادند و از این بازى زیبا که به سبب جنگ از آن محروم مانده بودند، خوشحال شدند. اما وقتى که لباس خود را مى‏پوشیدند، افسرى از ارتش جنوب با دو سرباز سوار اسب از راه رسیدند. افسر پرسید: «شما اهل کجایید؟ این جا چه کار مى‏کنید؟»
سام پاسخ داد: «قربان، ما از اهالى جنوب هستیم و در این منطقه زندگى مى‏کنیم. فرصت آتش‏بس را غنیمت شمردیم و به این جا آمدیم تا شنا کنیم و روز خوشى را بگذرانیم».
تام مى‏ترسید که سام او را لو دهد یا این که در پاسخ دادن اشتباه کند و او گرفتار شود. سرهنگ از پاسخ سام، آن نوجوان وفادار و دلاور، راضى شد و به‏راه خود ادامه داد. تام دوست تازه‏اش سام را بوسید و از او به سبب فاش‏نکردن رازش سپاسگزارى کرد. دو پسر پیمان بستند که در جنگ به روى یکدیگر آتش نگشایند و گفتند آن جنگْ جنگِ بزرگ‏ترهاست، نه جنگ نوجوانان.
چیزى به غروب خورشید نمانده بود و آنان ناچار بودند از هم جدا شوند تا هر یک به مکان خود بازگردد. آنان دست‏هاى همدیگر را به گرمى فشردند و روى یکدیگر را بوسیدند. تام هنگام خداحافظى به سام گفت: «امیدوارم روزى پس از پایان جنگ، یکدیگر را ببینیم. در آن هنگام که بزرگ شده‏ایم، داستان این دیدار زیبا و لحظات خوشى را که با هم گذراندیم، براى یکدیگر تعریف خواهیم کرد».

[ ] [ ] [ مدیر ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

"یاد بگیر ، قدر هر چیزی را که داری بدانی، قبل از آنکه روزگار به تو یادآوری کند که: می بایست قدر چیزی را که داشتی، میدانستی ..."
صفحات دیگر
امکانات وب

  • سبزک | تبلیغات متنی