ستاره
فرهنگی آموزشی سرگرمی اطلاع رسانی 
قالب وبلاگ
نويسندگان

زن ساده‏دل (2)

شوهر خدیجه یا ورده وارد روستا شد. دید اهالى آن در کوچه‏ها جمع شده‏اند و اندوه و حیرت بر چهره‏شان نشسته است. یکى مى‏گفت: «زن‏بیچاره، علیاى زیبا، خانواده‏اش مجبور شده‏اند سرش را ببرند تا بتواند عبور کند». دیگرى مى‏گفت: «آیا بهتر نیست به جاى بریدن سر او، پاهاى اسبى را که بر آن سوار مى‏شود، ببرند؟»
هنگامى که مرد میان جمعیت رفت، دلیل اندوه و شگفتى را دانست. علیاى زیبا تازه‏عروسى بود که مى‏خواستند او را همراه با جمعیتى سوار بر اسب به روستاى داماد ببرند. راه او از زیر یک پل مى‏گذشت. این پل به اندازه‏اى بلند نبود که یک اسب‏سوار با سرى افراشته از زیر آن بگذرد. آن مرد از سادگى فراوان آن افراد به شگفتى افتاد و به کدخداى ده گفت: «من براى رهایى شما از این گرفتارى، راهى در نظر دارم به گونه‏اى که لازم نمى‏شود سر علیا یا پاهاى اسبش را ببرید».
سپس به عروس نزدیک شد و در گوش او گفت: «علیاخانم، هنگامى که به پل رسیدى، سرت را بسیار زیاد خم کن و از زیر پل بگذر».
عروس این کار را انجام داد و سرش اصلاً به پل برخورد نکرد.
مردم شادمانه فریاد مى‏زدند: «چه مرد دانایى! او شایسته است که کدخداى ده ما شود». ولى او کدخدایى روستایى را که مردمى کودن و ابله در آن زندگى مى‏کردند، نپذیرفت. پدر عروس میهمانى بزرگى به افتخار او برگزار کرد و براى این که جان دخترش را خریده است، پول فراوانى به وى داد. روز بعد به روستایى بزرگ‏تر از آن دو روستا رسید و چون در آن جا مسافرخانه‏اى نبود، شب را در یکى از خانه‏هاى روستا به روز آورد و اهل خانه بسیار خوب از او پذیرایى کردند. این خانواده از یک پدر و مادر و پسرى 25 ساله و دخترى هجده ساله تشکیل شده بود. آنان بى‏درنگ غذاى خوشمزه‏اى آماده کردند و مرد پس از صرف غذا، از ایشان خواست که اسب تشنه‏اش را آب بدهند. مادر به دخترش گفت: «دخترم، کوزه را بردار و به سوى چاه روستا برو و آن را پرکن. سپس با شتاب بازگرد تا اسب میهمان را آب بدهیم».
دختر کوزه را برداشت و به سوى چاه روستا رفت. کوزه را از روى شانه‏اش پایین آورد و نزدیک چاه بر زمین گذاشت و نشست تا کمى استراحت کند. دختر با خود گفت: «بدون شک این مرد به خانه‏مان آمده است که از من خواستگارى کند. چقدر خوشبختم! او همان شوهرى است که آرزویش را داشتم. به زودى ازدواج خواهیم کرد و مدتى بعد خداوند پسرى زیبا به من خواهد داد. این پسر بزرگ خواهد شد و با کودکان روستا بازى خواهد کرد. ولى یک روز به تنهایى به سوى این چاه مى‏آید و سرش را بر دهانه چاه مى‏گذارد تا تصویر خود را در آب ببیند. سپس مى‏کوشد تا آن تصویر را بگیرد و دستش را به پایین دراز مى‏کند. او تعادل خود را از دست مى‏دهد و در چاه مى‏افتد و غرق مى‏شود». آن‏گاه بر صورتش زد و گیسوان خود را کشید و گریه کرد و گفت: «افسوس، پسرم کشته شد! مردم، مرا کمک کنید! پسرکم، اى کاش من به جاى تو غرق مى‏شدم!»
پدر و مادر دیدند دخترشان دیر کرده است. برادرش را فرستادند و به او سفارش کردند دختر و کوزه را به سرعت بیاورد تا اسب میهمان بیش از این تشنه نماند؛ ولى جوان هنگامى که خواهرش را در آن حالت یافت و موضوع را دانست، او نیز بر مرگ خواهرزاده‏اش گریست و ناله سرداد و گفت: «اى کاش دایى‏ات به جاى تو مى‏مرد! چه مصیبت بزرگى!» سپس کنار خواهرش نشست و خانواده و میهمان و اسبش را از یاد برد.
سرانجام، پدر و مادر ناچار شدند میهمان را تنها در خانه رها کنند و براى آگاهى از حال فرزندانشان به سراغ چاه بروند. همین‏که به چاه رسیدند و پسر و دختر خود را در آن حالت دیدند و دلیل اندوه و گریه‏شان را دانستند، آنان نیز گریستند و براى نوه بیچاره خویش افسوس خوردند.
هنگامى که میهمان دید اهالى خانه بیش از حد دیر کرده‏اند، ترسید که اتفاق بدى براى ایشان افتاده باشد و در جستجوى آنان از خانه بیرون رفت تا این که در نزدیکى چاه آنان را دید. هر چهار نفر مانند کسى که عزیزى را ازدست داده باشد، مى‏گریستند و ناله مى‏کردند. دلیل سوگوارى آنان را پرسید. پدر موضوع را گفت و افزود: «مگر نه این است که تو به خانه ما آمدى تا با دخترم ازدواج کنى؟»
مرد از این سخن به شگفتى افتاد و پاسخ داد: «خیر، من چنین تصمیمى ندارم. من قبلاً ازدواج کرده‏ام و به فکر ازدواج مجدد نیستم». سپس مرد به‏سرعت به خانه میزبانش بازگشت و اسب را برداشت و از آن روستا بیرون‏رفت.
وى پس از سه روز به روستاى خودش رسید. در خانه را کوبید و فریاد زد: «ورده، در را باز کن! همسرم ورده، درست است که تو ساده‏دل هستى و گاهى کارهاى نا به‏جایى انجام مى‏دهى، ولى با این وجود، تو از کسانى که دیده‏ام، داناتر هستى. ورده، شوهرت به خانه بازگشته است. اگر مى‏خواهى در را به رویش باز کن».
ورده که همان خدیجه باشد، شتافت و در را به روى شوهرش گشود. او ازکار خود عذر خواهى کرد و پیمان بست که از آن پس، هیچ کارى را بدون مشورت شوهرش انجام ندهد و آنان زندگى شیرین خود را از سر گرفتند.

[ ۱۳٩۱/۱٢/۱۱ ] [ ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ ] [ اولدوز ]

نکته های کوچک زندگی 

درباره مبارزه ضربه اول را بزن محکم هم بزن

در روز تولدت درختی بکار

دوستان تازه پیدا کن اما دوستان قدیمی را عزیز بدار

 

زن ساده دل (قسمت اول)

 

خدیجه زنى خوش‏قلب بود. کارهاى خانه و امور شوهر و فرزندانش را با شور و شوق انجام مى‏داد، ولى ساده‏دل بود.
روزى کنار پنجره‏اى مشرف بر خیابان نشسته بود و لباس شوهرش را مى‏دوخت. در این میان صداى مردى دوره‏گرد را شنید که فریاد مى‏زد: «نام‏هاى تازه! نام‏هاى تازه داریم!» زن سرش را از پنجره بیرون کرد. مردى گندم‏گون و بلند قامت را دید که کیف چرمى سیاهى بر دوش و تسبیحى در دست داشت. خدیجه مرد را صدا زد و گفت: «آقا، شما نام تازه مى‏فروشید؟ قیمت یک نام چقدر است؟»
- نام‏هاى زیبایى که مى‏فروشم، چندان گران نیست. مى‏توانى نامى را که دوست دارى انتخاب کنى و براى آن تنها ده دینار بپردازى.
- آیا نام‏هاى زیبایى دارید؟ چند عدد از آنها را براى من بگویید. از نام خدیجه که پدر و مادرم بر من نهاده‏اند، خسته شده‏ام.
- تو مى‏توانى این نام‏ها را انتخاب کنى: یاسمن، ورده، نسرین، ریحانه، سنا، جمیله و....
- ورده! چه نام زیبایى! دوست دارم نام «ورده» را به من بفروشید.
خدیجه به سوى صندوق شتافت. شوهرش در طول سال‏هاى فراوان چنددینارى را از کار خسته کننده‏اش پس‏انداز کرده و در آن گذاشته بود. خدیجه ده دینار برداشت و آن را در دستمالى گذاشت و از پنجره به سوى مرد فریبکار انداخت. چشمان مرد از این که حیله‏اش کارى شده بود، از شادى مى‏درخشید، او سپس با شتاب دور شد. چشمان خدیجه نیز از شادى نام تازه‏اش روشن بود.
غروب آن روز، شوهر خدیجه از سر کار بازگشت. دید در خانه بسته است و کلید ندارد. فریاد زد: «خدیجه، خدیجه، در را باز کن!» پاسخى نشنید و کسى در را نگشود. بار دوم و سوم نیز این را تکرار کرد و همسرش را با نامش صدا زد، ولى پاسخى نشنید و در گشوده نشد. سرانجام کاسه صبرش لبریز شد. با خشم فراوان، لگد محکمى به در کوبید و دو لنگه در گشوده شدند. او هنگامى که دید همسرش آرام و ساکت روى صندلى نشسته و با خود سخن مى‏گوید و مى‏خندد، بسیار شگفت‏زده شد. با تندى با او سخن گفت و سخت سرزنش کرد و او را از خود راند و گفت: «واى بر تو اى خدیجه! مگر صداى مرا نشنیدى؟ چرا در را نگشودى؟»
زن لبخندى زد و با سردى گفت: «چگونه به تو پاسخ دهم و در را باز کنم، تو که مرا با نام درست صدا نزده بودى!»
- نام درست؟! مگر غیر از خدیجه، نام دیگرى هم دارى؟
- قبلاً نامم خدیجه بود، ولى از امروز ظهر، نام من ورده شده است.
- ورده؟ چه زن نادانى! مگر نام زیباى خدیجه را دوست ندارى؟ نام ورده را از کجا آورده‏اى؟
- نام خدیجه قدیمى شده و از آن خسته شده‏ام. نام تازه‏اى خریده‏ام، نام‏ورده. آیا از آن خوشت نمى‏آید؟
- چى؟ آن را خریده‏اى؟ از کى خریده‏اى؟ چقدر پول داده‏اى؟
خدیجه ماجرا و مشخصات فروشنده را به او گفت و افزود: «دیدم آن مرد مى‏رود و زنان و دختران او را دنبال مى‏کنند تا از او نام‏هاى تازه بخرند».
مرد بیچاره از تلخى این سخن دچار سرگیجه شد و بى‏درنگ تصمیم گرفت خانه‏اى را که زنى دیوانه در آن است، ترک کند. او اندوهگین بیرون رفت تا این که نیمروز به روستایى بزرگ رسید. از چاه روستا آب نوشید. دست و روى خود را شست و خنک شد و روى زمین نشست تا خستگى سفر را به درکند.
در این میان چند زن روستایى که کوزه‏هایى بر شانه داشتند، آمدند که آنها را از آب چاه پر کنند. تا او را دیدند، دورش جمع شدند. یکى از آنان پرسید: «از کجا مى‏آیى وبه کجا مى‏روى؟»
- از دوزخ مى‏آیم و به سرزمینى مى‏روم که کسى از آن جا بازنمى‏گردد.
- آیا آن جا آن سرزمینِ دور نیست؟ آن سرزمین دور که پادشاه سربازانش را براى جنگ به آن جا مى‏فرستد و آنها بازنمى‏گردند؟
زنى در آن میان گفت: «اى غریبه، تو به جایى مى‏روى که شوهر من نیز که سرباز است، سال گذشته به آن جا رفت و بازنگشت. آیا لطف مى‏کنى و این دو دستبند طلا را به او مى‏دهى؟ شاید او به پول نیاز داشته باشد».
اندکى بعد تعداد زیادى گوشواره، دستبند، حلقه بینى، انگشتر و گردنبند به او دادند تا آنها را به شوهرانى بدهد که مدت‏هاست از سفر بازنگشته‏اند.
مرد طلا و جواهرات را در کیسه‏اى گذاشت. با زنان و دخترانى که در سادگى از همسرش پیشى گرفته بودند، خداحافظى کرد و بسیار زود از روستا دور شد. هنگام عصر، مردان روستا از کار در کشتزارها بازگشتند. دیدند همسرانشان با یکدیگر سخن مى‏گویند. اندکى بعد ماجرا معلوم شد. مردان از شدت خشم دیوانه شده و همسر و دخترانشان را به باد کتک گرفتند. سپس براى یافتن مرد غریبه فریبکار و پس گرفتن طلا و جواهرات از او روستا را ترک کردند. یکى از روستاییان زودتر از همه بر اسب خود سوار شد و براى گرفتن مرد فریبکار اسب خود را سخت تاخت و اندکى بعد به او رسید.
ولى مرد که قبلاً دیده بود آن روستایى از دور مى‏آید، گودالى در زمین کنده و کیسه پر از طلا و جواهرات را در آن نهاده بود. هنگامى که روستایى او را دید، سلام کرد و گفت: «کسى را ندیدى که کیسه‏اى پر از طلا و جواهرات در دست داشته باشد؟»
مرد پاسخ داد: «یک ساعت پیش او را دیدم که در راه کوهستانى مى‏رفت؛ ولى به نظر من تا هنگامى که بر اسب سوار هستى به او نمى‏رسى؛ زیرا آن مرد با دو پا راه مى‏رود و اسب شما با چهار پا».
روستایى گفت: «درست است اى غریبه دانا، از راهنمایى شما سپاسگزارم».
روستایى بى‏درنگ تصمیم گرفت پیاده برود. اسب را به مرد داد و راه کوهستانى را در پیش گرفت.
اما شوهر ورده، و در واقع خدیجه، کیسه پر از طلا و جواهرات را از دل خاک بیرون آورد. او بر اسب نشست و پیش از این که دیگر مردان روستایى برسند، از دیدگان پنهان شد. اندکى بعد به روستایى بزرگ‏تر از روستاى نخست رسید

 

 

و چیزهاى شگفت‏آورى مشاهده کرد، که در بخش دوم داستان مى‏آید.

[ ۱۳٩۱/۱٢/٧ ] [ ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ ] [ اولدوز ]

نکته های کوچک زندگی

_با صمیمیت دست بده..

_در چشم دیگران نگاه کن..

_از عبارت متشکرم زیاد استفاده کن..

_از عبارت خواهش میکنم زیاد استفاده کن

دفتر خاطرات یک نو عروس

دوشنبه

الان رسیدیم خونه بعد از مسافرت ماه عسل و تو خونه جدید مستقر شدیم . خیلی سرگرم کننده است که واسه ریچارد آشپزی کنم امروز میخوام یه جور کیک درست کنم که تو دستوراتش نوشته 12 تخم مرغ را جدا جدا میزنیم واسه همین من کاسه به اندازه کافی نداشتم و مجبور شدم کاسه قرض بگیرم تا بتونم تخم مرغ ها رو توش بزنم .

 

سه شنبه

ما تصمیم گرفتیم واسه شام سالاد میوه بخوریم در روش تهیه اون نوشته شده بود بدون پوشش سرو شود(لباس)خوب من هم این دستور رو انجام دادم ولی ریچارد یکی از دوستاشو واسه شام آورده بود خونمون نمیدونم چرا هردو تاشون وقتی داشتم واسشون سالاد سرومیکردم عجیب و شگفت زده به من نگاه میکردن (بدون پوشش در لغت آشپزی یعنی بدون سس)

 

چهارشنبه

من امروز تصمیم گرفتم برنج درست کنم و یه دستور غذایی پیدا کردم واسه این کار که میگفت قبل از دَم کردن برنج کاملا شستشو کنین ، پس من آبگرمن رو راه اندازی کردم و یه حموم حسابی کردم .قبل از اینکه برنج رود م کنم ولی من آخرش نفهمیدم این کار چه تاثیری تو دَم کردن بهتر برنج داشته !

 

پنج شنبه

باز هم امروز ریچارد ازم خواست که واسش سالاد درست کنم خوب من هم یه دستور جدید رو امتحان کردم

توی دستورش گفته بود مواد لازم را تهیه کنید و آنها رو روی یه ردیف کاهو پخش کنین و بذارید یک ساعت بمونه قبل از اینکه اونو بخورید . خوب منم کلی گشتم تایه باغچه پیدا کردم وسالادمو روی کاهوهایی که اونجا بود پخش و پرا کردم و فقط مجبور شدم یه ساعت اونجا وایستم تا یه سگی نیاد اونو بخوره .
ریچارد اومد و ازم پرسید که حالم خوبه؟؟ نمیدونم چرا؟ عجیبه!! حتماتوکارش خیلی استرس داشته . باید سعی کنم یه کمی دلداریش بدم .

 

جمعه

امروز یه دستور غذایی راحت پیدا کردم نوشته بود همه مواد لازم رو توی کاسه بریز و بزن به چاک (درغذامخلوط کردن به زبان عامیانه بزن به چاک)
خوب منم ریختم تو کاسه و رفتم خونه مامانم ولی فکرکنم دستور اشتباه بود چون وقتی برگشتم خونه مواد همونجوری که ریخته بودمشون توی کاسه مونده بودن !

 

شنبه

ریچارد امروز رفت مغازه و یه مرغ خرید و از من خواست که واسه مراسم روز یکشنبه اونو آماده کنم ولی من مطمئن نبودم که چه جوری میشه تن یه مرغ لباس کرد و آمادش کرد. قبلا به این نکته تو مزرعمون توجه نکرده بودم . ولی بلاخره یه لباس قدیمی عروسک پیدا کردم با کفشهای خوشگلش...
وای من فکر میکنم مرغه خیلی خوشگل شده بود . وقتی ریچارد مرغ رو دید اول شروع کرد تا شماره 10 شمردن ولی بازم خیلی پریشون بود. حتما به خاطر شغلشه یا توقع داشته مرغه واسش برقصه !
وقتی ازش پرسیدم عزیزم اتفاقی افتاده شروع کرد به گریه و زاری و هی داد میزد آخه چرا من ؟چرا من؟ هوووم
حتما به خاطر استرس کارشه میدونم !!!

 

 

[ ۱۳٩۱/۱٢/٥ ] [ ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ] [ اولدوز ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

"یاد بگیر ، قدر هر چیزی را که داری بدانی، قبل از آنکه روزگار به تو یادآوری کند که: می بایست قدر چیزی را که داشتی، میدانستی ..."
صفحات دیگر
امکانات وب

  • سبزک | تبلیغات متنی